[دیدگاه] [احزاب و گروههای سیاسی]
کیهان آنلاین – 26 دی 93 – آيا امتناع برخی از رسانههای دنيا از بازنشر کاريکاتورهای ضد اسلام «شارلی ابدو» واقعاً از سر ترسزدگی و محافظهکاری است يا به موضعگيری مهمتری مربوط میشود که بر اساس باور به همجواری گريزناپذير «آزادی بی حد و حصر بيان» و «اختيار در گزينش راه و روش بيان» اتخاذ میگردد؟ یعنی، آيا نمیتوان، در عين باورمند نبودن به مقدسات و ملزومات هر دين و مذهب و ايدئولوژی، و قرار گرفتن در جبهه خواستاران آزادی بی حد و حصر بيان برای همه آدميان، در مورد راه و روش بيان خود به «اختيار»ی ناشی از همان «آزادی» دست زد؟
*****
ماجرائی که هفته گذشته در پاريس پيش آمد، صرف نظر از کم و کيف آن، بحثهائی را در مورد «آزادی بيان» مطرح کرد که من هم در برخی از آنها (در چند برنامه تلويزيونی) شراکت و دخالت داشتم و فکر کردم اين هفته نکاتی را که در آن برنامهها مطرح شدهاند به صورت منظمتری به دست اينترنت بسپارم؛ شايد کمکی باشد در بيان فهم لااقل من از برخی مسائل تلنبار شده در مباحثی که جنايت پاريس مظرحشان کرده است.
گستره آزادی بيان
در سال 1347، هنگامی که 26 سال داشتم، به عنوان مسئول امور اجرائی اولين هيئت دبيران کانون نويسندگان ايران انتخاب شدم (سمتی که بعداً، بنا به خواست اداره ثبت شرکت ها، به «منشی کانون» تغيير عنوان يافت، بی آنکه گردانندگان آن اداره، که نظر مساعد داشتند، عاقبت جرأت کنند، يا رخصت يابند، که کانون را به ثبت برسانند).
در آن سال، کانون بر شالوده يک اساسنامه و يک مرامنامه آغاز به کار کرد. من ماجرای مطرح شدن آن مرامنامه را (که زندهياد محمود اعتماد زاده، “به آذين”، نويسندهاش بود) در مطلب ديگری به تفصيل شرح دادهام و در اينجا مکرر نمیکنم(1)؛ اما آنچه به بحث کنونی مربوط میشود جملهای در آن مرامنامه است که به اصرار “به آذين” به همان صورت که بود به تصويب رسيد و همچنان و هنوز هم شعار اصلی کانون نويسندگان ايران محسوب میشود: «آزادی بی حد و حصر بيان!»
آن سال، در پی آغاز فعاليتهای کانون نويسندگان، اعضای کانون در جلسات متعددی به تفسير و تعبير اين عبارت پرداختند و چند و چون آن را در فضای واقعی زندگی اجتماعی به بحث گذاشتند. اما، با همه تفاوتهای موجود در نظرات، هيچ يک از اعضا با باقی ماندن عبارت مزبور در مرامنامه کانون مخالف نبود. من نيز اکنون، 46 سال پس از آن ماجراها، هنوز خود را به آن عبارت معتاد و باورمند میبينم و هر بار که موردی پيش آمده، در عين ژرفتر شدن تجربهها و برداشتها، نتوانستهام از اين باور دست بردارم. بخصوص، اکنون که خود را يک «سکولار دموکرات» هم میخوانم و عضوی از موجوديت رو به گسترش «جنبش سکولار دموکراسی ايران» نيز به شمار میروم، میبينم که اساساً تحقق «سکولار دموکراسی» بدون پايبندی به «آزادی بی حد و حصر بيان» به هيچ روی ممکن نيست.
در اين مورد چند جنبه از موضوع برايم اهميت بيشتری يافتهاند:
نخست اينکه تجربه تلخ و خونريز انقلاب اسلامی موجب شده که رفته رفته «سکولاريسم» به عنوان تنها پادزهر حکومتی درآميخته با مذهب، برای کار امروز و فردای ما اهميتی بنيادین پيدا کند. بعلاوه میبينم که «اجتناب از دخالت مذهب در کار حکومت» خود به معنای آن هم هست که بايد پذيرفت «در زير آسمان کهنه هيچ امر مقدسی وجود ندارد». يعنی، «انکار تقدس» شرط نخست رهائی انسان از «ممنوعهها» است. و اين رهائی به دست نمیآيد مگر آنکه انسان حق داشته باشد، اگر بخواهد و اراده کند، عليه همه ممنوعيتها قيام نموده و همه چيز را به «شک و پرسش و نقد» بکشد. وقتی تقدسی در کار نبود ممنوعهای نيز عايق کنجکاوی انتقادی آدمی نمیشود. پس انکار تقدس نام ديگر آزادی بی حد و حصر بيان نيز هست.
اما ديدهام که اگر سکولاريسم در حوزه تنگ بيرون راندن مذهب از حکومت باقی بماند، به تنهائی نمیتواند تضمين کنندهء آزادی بی حد و حصر بيان باشد چرا که مذهب پديدهای است که با پديده ديگری همپوشانی و همسانی دارد؛ پديدهای که «ايدئولوژی» خوانده میشود. و ديدهايم که در قرن بيستم حکومتهائی بوده اند که مدعی سکولاريسم شده و دست مذهب را از قدرت کوتاه کردهاند اما خود اسير «مذهبواره»ای به نام «ايدئولوژی» شدهاند؛ روندی که حاصلاش آفرينش «مقدسات زمينی» است؛ و به همين دليل بوده که باور کردهام ما به تعريفی نو از سکولاريسم احتياج داريم؛ يعنی به يک «سکولاريسم نو» محتاجيم؛ سکولاريسمی که شمولی نوين داشته باشد. از نظر من، آن شمول را میتوان چنين فرموله کرد که «مذهب هم نوعی ايدئولوژی است؛ و ايدئولوژی چيزی نيست جز مجموعه مطالبی که بر پايه «تصوراتی غيرمنطقی»، اما «به صورتی منطقی سرهمبندی شده»، در قامت حقيقتی ترديد و نقدناپذير درآمدهاند». پس، از نظر من، سکولاريسم نوی مورد نياز ما بايد «مذهب» را جزئی از مجموعه بزرگتر «ايدئولوژی» بفهمد و امر انکار تقدس را به کل اين حوزه تسری دهد.
مقدسات مذهبی و ايدئولوژيک، هر دو، آماج مبارزه سکولاريستهای نو هستند و، پس، آزادی بی حد و حصر بيان نيز در هر دو مورد قابليت اعمال دارند. جالب آن است که مذهب و ايدئولوژی هر دو به يک صورت در برابر «روند شک و پرسش و نقد» واکنش نشان میدهند. مذهب آن را «ارتداد» میخواند و ايدئولوژی بر آن مـُهر «تجديدنظرطلبی» میزند و، در هر دو مورد، شخص شککننده و پرسشگر و نقاد بايد متحمل مجازاتهائی که تا حد مرگ هم پيش میروند بشود.
در عين حال، از آنجا که سکولاريسم هم میتواند، در صورت گرفتار آمدن در چنبره ايدئولوژی، منشاء و سرچشمه استبداد جديدی شود که عايق آزادی بی حد و حصر بيان است، انسان معتقد به اين آزادی بايد در جستجوی پوزهبندی باشد که بتواند سرکشیهای اسب ناآرام سکولاريسم را محدود و مقيد کند. به اعتقاد من، در اين مرحله از برآيش (2) انسان، مهمترين سند بازدارنده حکومتی سکولار از تبديل شدناش به ماشين بازتوليد استبداد، «اعلاميه جهانگستر حقوق بشر» نام دارد که، چون مدعی نيست از آسمان نازل شده، پديدهای قطعی و تغييرناپذير نيز به شمار نمیرود و انسان آينده میتواند در تکامل آن بکوشد و مسلماً هم خواهد کوشيد.
و حاصل جملگیِ اين ملاحظات، انديشه مبتنی بر دموکراتيسم سکولار است که، از يک سو، با استبداد میجنگد و، از سوی ديگر، مانع حضور مذهب و ايدئولوژی در حکومت و قدرت میشود.
بدين سان، در ذهن من، «آزادی بی حد و حصر بيان» با استقرار حکومتی سکولار دموکرات گره خورده است و معتقدم که تنها در يک حکومت سکولار (که از مقدسات مذهبی و ايدئولوژيک رها است) و دموکرات (که به مفاد اعلاميه جهانگستر حقوق بشر مقيد است) میتوان باور داشت که رسيدن به آزادی بی حد و حصر بيان ممکن است.
مسئله اختيار
اما، در اين ميدان، لازم است به نکته اساسی ديگری هم اشاره شود که من از آن با عنوان «اختيار در گزينش راه و روش بيان» ياد میکنم. و همين نکته است که سخن مرا با فاجعه پاريس ربط میدهد.
من، به عنوان سردبير پايگاه رسمی اينترنتی جنبش سکولار دموکراسی ايران(3)، در سراسر هفته اخير، پيشانی نوشت اين پايگاه را به واکنش «جنبش» نسبت به فاجعه پاريس اختصاص داده و در اين راستا از دو شعار استفاده کرده ام: «اين خونی است که در پاريس از پيکر آزادی انسان جاری شده» [که از عنوان بيانيه پيوندسرای نويسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دموکرات ايران اخذ شد(4)] و نيز اشاره به «سالی که در آغازش نهال سکولار دموکراسی جهانی از خون قلم آبياری شد»(5).
آشکار است که اين دو شعار نشانههای پيوند «جنبش سکولار دموکراسی ايران» با باور به «آزادی بی حد و حصر بيان»اند. نشريه «شارلی ابدو» يک نشريه ضد مذهب، ضد تقدس، و به سخره کِشنده همه شخصيتهای «روحانی!» و «مقدس» بود، و تروريست های پاريسی نيز، صرف نظر از هر آن منشاء ديگری که میتواند سازندهشان بوده باشد، همراه با سر دادن شعار «الله اکبر»، اعلام داشته بودند که برای گرفتن انتقامِ اهانت به پيامبر اسلام از نويسندگان و کاريکاتوريستهای «شارلی ابدو» دست به اين آدمکشی هولناک زدهاند. پس، در ميان دو جبهه «تروريستهای اسلامیست» و «نويسندگان و هنرمندان معتقد به آزادی بی حد و حصر بيان»، جنبش سکولار دموکراسی ايران بی ترديد در کنار اين جبهه دوم ايستاده است.
اما، در اين ميان نظر ديگری هم مطرح شده که شايسته بررسی بيشتر است: با توجه به اينکه رسانههای مختلف بينالمللی، مثلاً کانال تلويزيونی سی.ان.ان، از نمايش کاريکاتورهای منتشره در «شارلی ابدو» امتناع کردهاند گفته شده که: «اگر نشريات و رسانههائی که از “شارلی ابدو” حمايت میکنند راست میگويند، چرا خودشان به انتشار کاريکاتورهای اين نشريه دست نمیزنند؟» و تحليلی اين چنين نيز مطرح شده که «اين امتناع میتواند ناشی از احوالاتی همچون ترسزدگی، محافظهکاری، و نظاير آنها باشد».
در روياروئی با اين ملاحظه، ديدم که من نيز از زمره مديران رسانههائی (هرچند نه در ابعاد رسانههای بزرگ) هستم که، در پايگاه اينترنتی سازمان خود، هيچ يک از کاريکاتورهای تقدسشکن و بخصوص ضد مقدسات اسلامیِ «شارلی ابدو» را منتشر نکردهام و ممکن است برای برخی از مخاطبان نشريه ما نيز اين پرسش پيش آيد که آيا اين امتناع از بازنشر کاريکاتورهای ضد اسلام «شارلی ابدو» واقعاً از سر ترسزدگی و محافظهکاری بوده است يا به موضعگيری مشخصی مربوط میشود؟
در پاسخ به اين پرسش، من آن را به پرسش ديگری تبديل میکنم و، در جواب آن منتقد غايب، میپرسم که آيا نمیتوان، در عين باورمند نبودن به مقدسات آسمانی هر دين و مذهب (که حافظ شيراز آن را «حرم ستر و عفاف ملکوت» میخواند) و ملزومات زمينی، اما اجباریِ هر ايدئولوژی (که از آنها به عنوان «ارزشها» نام میبرند) و قرار گرفتن در جبهه خواستاری آزادی بی حد و حصر بيان برای همه آدميان، در مورد گزينش راه و روش بيان خود و سازمان خود به «اختيار»ی ناشی از همان «آزادی» دست زد؟
من، و جنبش سکولار دموکراسی ايران، که در حال حاضر سخنگوی آنم، بر اين باوريم که بين اعتقاد به آزادی بی حد و حصر بيان، که حمله به مقدسات را نيز آزاد میداند، و اينکه لازم باشد ما هم به مقدسات مردم حملهای همچون حملات «شارلی ابدو» وارد کنيم ارتباط خاصی وجود ندارد؛ و در همان حال باور داريم که «شارلی ابدوها» بايد در نوع انتخاب روش بيان داشتن نيات خود آزاد باشند، ديگران هم میتوانند، در عين تصديق لزوم آزادی بی حد و حصر «بيان» همگان، چنين انتخاب کنند که برای اعتقادات مردمان احترام قائل شوند و حتی، اگر با آن باورها مخالفند، اين مخالفت را از مسير ايجاد همدلی و گفتگو ابراز کنند.
در واقع، جنبش سکولار دموکراسی (چه در ايران و چه در سراسر جهان، يعنی در همه جا) خود را درگير نيک و بد مذاهب و ايدئولوژیها نمی کند و تنها خواهان آن است که اين دو «مجموعه ممنوعهآفرين» از حوزه حکومت و قدرت خارج شده و در آن مداخلهای نداشته باشند. از نظر ما، امر در افتادن با مذاهب و مکاتب امری سياسی نيست و به حوزه فلسفه مربوط میشود.
در عين حال، ما معتقد نيستيم که از طريق حمله به عقايد مردمان میتوان در رسيدن به آزادی و سکولار دموکراسی تأثيری عميق و کارآمد داشت، و ای بسا که اين گونه حملات موجب استحکام مبانی فکری باورمندان به مذهب يا مکتب مورد حمله نيز بشوند. ما اگر سکولار دموکراتيم و به «امور مقدسه»ای که مانع آزادی بياناند باور نداريم، در عين حال، قصد نداريم کارمان را بر اساس حمله به عقايد مردمان پيش ببريم، يعنی، دليلی نمیبينيم که در کنار دفاعمان از آزادی بيان نويسندگان و هنرمندان مذهبستيزی که در «شارلی ابدو» کار میکردند، خود دست به انتشار آثار آنان بزنيم.
اتفاقاً، در تابستان گذشته، يعنی چند ماه پيش از ماجرای اخير پاريس، موردی پيش آمد که شايد بازگو کردن آن بتواند سخن کنونی مرا روشنتر کند. در مرداد ماه گذشته، در شهر بوخوم آلمان، دومين کنگره سکولار دموکراتهای ايران برگزار شد و، به مدت دو روز، بيش از بيست تن از صاحبنظران در مورد زوايای مختلف سکولار دموکراسی سخن گفتند. اما، در لحظاتی که آخرين سخنرانی به پايان میرسيد، يکی از حضار خود را به پشت ميز خطابه رسانده و با صدای بلند اظهار داشت که «جنبش سکولار دموکراسی ايران با دين اسلام مخالف است و میخواهد از ايران دينزدائی کند». من، به عنوان سخنگوی جنبش، بلافاصله اعلام داشتم که اين نظرات ربطی به جنبش ندارد و حاصل عقايد شخصی گوينده است و، از نظر ما، سکولار دموکراسی چتری است که در زير آن آزادی بی حد و حصر بيان همه عقايد مذهبی، ضد مذهبی و غيرمذهبی ممکن میشود چرا که تنها در آزاد گذاشتن بيان عقايد است که میتوان اميدوار بود مردمان بتوانند راه زندگی خويش را با آگاهی بيشتری برگزينند.
دست اندر کاران «شارلی ابدو» و گوينده عقايد بالا هر يک در کار خود راهی آنچنانی را «اختيار» کرده بودند؛ ما نيز، در جنبش سکولار دموکراسی ايران، در عين باور مجدانه به آزادی بيان آنان، راه ديگری را برای بيان و تبليغ عقايد خود برگزيدهايم. يعنی از اصل «اختيار در گزينش راه و روش بيان» به صورتی ديگر استفاده میکنيم.
در مورد «حادثه پاريس» نيز ما، از جايگاه موضعی که از نخستين روز کار خود اتخاذ کردهايم، واکنش نشان دادهايم اما منتقدان اين روش، با تأکيد بر «آزادی بی حد و حصر بيان»، اين گونه باورها را به مقوله ترسزدگی و مصلحتبينی نسبت میدهند و فراموش میکنند که باور به «آزادی بی حد و حصر بيان» قطعاً به معنای «اختيار آزادانه راه و روش بيان» نيز هست. ما راه و روش خود را آزادانه اختيار کردهايم و در عين حال از آزادی بی حد و حصر بيان همه کسانی که چون ما نمیانديشند نيز دفاع میکنيم.
علت اين «اختيار آزادانه» نيز روشن است: ما، صرف نظر از عقايد تک تکمان، آرزومنديم که مسلمانان و مسيحيان و بهائيان و زرتشتيان و يهوديان و باورمندان به همه مذاهب ديگر ايران، در کنار همه بیخدايان و دگرانديشان و دهريون کشورمان، با احترام گذاشتن به آزادی بی حد و حصر بيان يکديگر، بتوانند عاقبت امکان رستگاری کشورمان را در پشتيبانی از جنبش سکولار دموکراسی ببينند و در راستای ساختن آينده روشنی برای کشورشان پای در اين راه بگذارند.
اتفاقاً روی جلد اخير مجله «شارلی ابدو»(6)، که پيامبر اسلام را با چشمانی اشکبار نشان میدهد که لوحهای به گردن آويخته و بر آن نوشته شده «من هم شارلی هستم!» در واقع، سند صحت موضعگيری سياسی ما و، در مقابل، نشان از مصلحتجوئی هوشيارانه ناشران آن مجله، آن هم نه در تغيير راه و روششان، که در راستای آرام کردن محيط تب زده کنونی دارد؛ بی آنکه اين مصلحتجوئی شکل عقبنشينی در برابر اسلاميستهای تروريست را به خود بگيرد. در اين رابطه ریشار مالکا، وکیل مدافع شارلی ابدو، چنين اظهار داشته است: «شارلی ابدو “کفر” را هم حق خود میداند و در این زمینه عقبنشینی نمیکند»(7).
سرگيجه حکومت اسلامی
اما دريغ است که اين مطلب را به پايان برم و به سرگيجهای که سردمداران حکومت اسلامی برای موضعگيری در مقابل «حادثه پاريس» دچار آن شدهاند اشارهای نداشته باشم. آنها که، از نخستين روز رسيدن به قدرت، دقيقاً منکر «سه اصل سکولاريسم، حقوق بشر و آزادی بيان» بوده و اين عدم اعتقاد را بارها در گفتار و عمل نشان دادهاند، در مورد «واقعه پاريس» سخت از موضعگيری صريح و منسجم ناتوان شده و ناچار گشتهاند که، همچون مورد پرونده اتمی و تقلا برای رفع تحريمهاشان، در اين مورد نيز مواضعی متضاد اتخاذ کنند.
نخستين کار آنها در اين راستا «اعلام برائت از تروريستهای پاريس» بوده است. حسن روحانی، که به مناسبت تولد پيامبر اسلام در جمع گروهی از شرکتکنندگان در کنفرانس وحدت اسلامی، سفيران کشورهای اسلامی و مقامات حکومتی، و در حضور شخص خامنهای سخن میگفت، چنين اظهار داشته است: «آنهایی که به ناروا، به نام جهاد و دین و اسلام، به آدمکشی و خشونت و افراط میپردازند، چه بخواهند و چه نخواهند، در مسیر اسلامهراسی و اسلامستیزی قدم گذاشتهاند؛ حتی اگر مزدور نباشند و برخی از آنها “دوستان نادان” باشند!»
و اندکی بعد نيز، احمد خاتمی، امام جمعه تهران، اعلام داشته که: «ما حمله تروریستی در فرانسه را به شدت محکوم میکنیم و معتقدیم اسلام اجازه کشتن بیگناهان را نمیدهد».
میبينيم که از يک سو، حکومت دروغگوی اسلامی، که به نام «جهاد و دين و اسلام»، و با فتوای آغازين امامشان در مورد واجبالقتل شناختن سلمان رشدی، سالها است که در سراسر جهان دست به آدمکشی و خشونت و افراط زده، اکنون رندانه میخواهد نه تنها افراط و خشونت را تقبيح کند بلکه تا آنجا پيش میرود که مقتولين حادثه پاريس را که، بنا به اعلام تروريستها، به انتقام «اهانتهاشان به ساحت مقدس پيامبر اسلام» جان باختهاند، جزء «بیگناهان» بر میشمارد!
اما همين حکومت، برای راضی نگاه داشتن «ترويستهای اسلامی جهان» نيز فکری کرده و اجرای آن را بر عهده خانم افخم، سخنگوی وزارت خارجه، گذاشته است تا از يک سو بگويد که «اقدامات [تروريستها] هیچ نزدیکی با دیدگاههای اسلام ندارد و مغایر آموزههای اسلامی است!» اما، از سوی ديگر، به مناسبت انتشار آخرين شماره «شارلی ابدو» که در آن چنان مسالمتجويانه عمل شده، اظهار بدارد که «ما اين اقدامات تحریک آمیز را نیز تقبیح میکنیم و اقدام هفته نامه مورد نظر را عملی توهین آمیز می دانيم که باعث تحریک احساسات مسلمانان جهان خواهد شد».
و بالاخره شاهکار سخن خانم افخم آنجا است که اعلام میکند: «سوء استفاده از آزادی بیان در غرب قابل پذیرش نیست و باید جلوی آن گرفته شود!»(8)
طبيعی است که همچنان تعيين نحوه استفاده و سوء استفاده از آزادی بيان بر عهده «احساسات مسلمانان جهان» است که اکنون، حکومت اسلامی ايران، يا خلافت اسلامی داعش، يا اوباش بوکو حرام نيجريه و طالبان افغانستان و يمن و پاکستان، و نظاير آنها، به نمايندگیشان تعيين کننده آنند که چه نوع «استفاده»ای از آزادی بيان «تحريک کننده» است و طبعاً میتواند باعث حوادثی همچون تعيين جايزه برای سر سلمان رشدی و يا قتل نويسندگان و کاريکاتوريستهای نشريهای در پاريس شود.
و وقتی که وضعيت نويسندگان جهان غرب چنين باشد خود به خود حدوث قتلهای زنجيرهای در ايران و اجرائی کردن فکر «قتل عام درمانیِ» اعضای کانون نويسندگان ايران، از طريق پرتاب اتوبوس شان به ته درّه، امری طبيعی به نظر میرسد که لابد ناشی از اقدامات تحريک کننده اين نويسندگان است!
يعنی حکومت اسلامی از يک سو مدعی است که هميشه «آزادی بيان» را قبول داشته اما، از سوی ديگر، «سوء استفاده از آزادی بيان» را تحمل نمیکند! در اين مورد ياد امامشان به شرّ باد که وقتی به او انتقاد کردند که میبندد و شکنجه میکند و میکُشد و، در نتيجه، «حقوق بشر» را رعايت نمیکند، پاسخ داد اتفاقاً ما حقوق بشر را قبول داريم و رعايت هم میکنيم اما اينها که زندانی و شکنجه و کشته میشوند «بشر» نيستند!
__________________________________
- http://www.puyeshgaraan.com/ES.Articles/Royaa’i and Kaanun.htm#Maramnameh
- اين واژه را آقای ابراهيم هرندی، به جای «تحول»، در برابر واژهء فرنگیevolution به کار میبرد.
- www.isdmovement.com
- http://payvandsaraa.blogspot.com/2015/01/2001.html
- http://isdmovement.com/Index-All/2015/0115/011215.htm
- http://www.theguardian.com/media/2015/jan/13/charlie-hebdo-cover-magazine-prophet-muhammad
- Deutsche Welle
- http://www.radiofarda.com/content/f12-iran-condemns-charlie-ebdo-cartoon/26793082.html
esmail@nooriala.com
http://www.puyeshgaraan.com/NoorialaWorks.htm



