برگ نخست تریبون آزاد افراد و احزاب و گروه‌های سیاسی شروط و موانع آلترناتيوسازی (اسماعيل نوری علا)

شروط و موانع آلترناتيوسازی (اسماعيل نوری علا)

[دیدگاه] [احزاب و گروه‌های سیاسی]

کیهان آنلاین- 1 اسفند 93 – پرسشی که مکرراً از همه  شرکت‌کنندگان در اپوزيسيون حکومت اسلامی می‌شود آن است که «چرا در برانداختن اين حکومت نکبت با هم متحد نمی‌شويد؟ چرا صبر نمی‌کنيد تا، پس از آزاد سازی ايران و با شروع دوران موقت نوشتن قانون اساسی جديد و تهيه  مقدمات همه‌پرسی‌ها و انتخاب‌های آزاد، هر دسته و گروهی بتواند برنامه‌های خود را در رسانه‌های عمومی معرفی و تبليغ کند؟

چرا آن دسته از تفاوت‌های در انديشه و مرام و برنامه  خود راـ که پيش از فروپاشی حکومت اسلامی قابل حل نيستندـ مانع اتحاد عمل خود عليه حکومت اسلامی می‌کنيد؟»

من، به عنوان يک کوشنده  سياسی که اکنون مسئوليت سخنگوئی گروهی سياسی نيز بر عهده‌ام گذاشته شده، می‌خواهم در اينجا پاسخ خود و سازمان متبوع خويش را به اين پرسش بدهم.

شرايط عمومی اتحاد

اگر هدف اتحاد «منحل کردن حکومت اسلامی و لغو قانون اساسی آن» باشد، از نظر ما وصول به اين هدف منوط به رعايت شروطی، هم ضروری و هم بديهی، است:

  1. با توجه به هدف بالا، اشخاص و گروه‌های شرکت‌کننده در آن واقعاً معتقد شده باشند که حکومت اسلامی اصلاح‌پذير نيست و بايد آن را به زباله‌دانی تاريخ افکند و، در عين حال، باور کرده باشند که اين کار تنها از عهده اتحادی بر می‌آيد که بتواند آلترناتيوی دموکرات و سکولار را در برابر اين حکومت به وجود آورد. حرکت دو دلانه در اين راستا نه به اتحاد می‌انجامد و نه، اگر اتحادی ممکن شد، می‌توان انتظار دوام و پايائی آن را داشت.
  2. شرکت‌کنندگان بايد قبول کرده باشند که، بنا بر اصل اساسی «کثرت‌مداری»، حکومت آينده پس از فروپاشی حکومت اسلامی بايد فراجناحی باشد و قانون اساسی‌اش بر بنیاد اعلامیه جهانگستر حقوق بشر تنظیم شود. در چنین حکومتی مذاهب و ايدئولوژی‌ها در قانون اساسی و ساختارهای برآمده از آن نقشی نخواهند داشت و شرکت‌کنندگان در «اتحاد» نيز بايد پذيرفته باشند که در آينده  کشورمان همه  «ايدئولوژی‌ها» به سطح «برنامه‌های ـ مثلاً ـ چهار ساله  دولت‌ها» فروکاسته می‌شوند و مردم اختيار آن را خواهند داشت که، اگر از برنامه  گروه برنده  انتخابات نيز ناراضی باشند يا بشوند، در انتخابات بعدی دولت را به دست گروه ديگری با برنامه‌ای ديگر بسپارند.
  3. آنها که دو شرط بالا را می‌پذيرند متفق‌القول بايد تعهد کنند که خواستار حفظ تماميت ارضی و يکپارچگی کشور و ملت ايران هستند. بدون وجود ايرانی يکپارچه، صحبت کردن از آينده سکولار دموکرات ايران بيشتر به يک شوخی زننده و تلخ شباهت دارد.
  4. آنها، همگی بايد متعهد شده باشند که در حکومت آينده ايران و قانون اساسی آن راه‌های «بازتوليد استبداد» بسته خواهد بود. کشور ما، در صد ساله اخير، و در پی انقلابات و خيزش‌های متعدد، شاهد آن بوده است که استبداد همواره قادر شده خود را به اشکال مختلف (سلطنت مطلقه، سلطنت ظاهراً مشروطه و ولايت فقيه) باز توليد کند. البته در اين مورد می‌توان به بحث‌های طولانی و تفصيلی نشست و اين «راه‌ها» را از پيش مشخص کرد.
  5. هيچ شخص و گروهی نبايد از هم اکنون خود را آن آلترناتيوی که بايد به وجود آيد تلقی کرده و، به اين خيال، اجرای وظايف آن را بر عهده خود بداند، بلکه بايد کوشش شود تا همگی در مورد وظايفی که تنها از عهده آن آلترناتيو بر می‌آيد مطالعه کرده و آماده باشند تا حاصل کار خود را تقديم آن کنند.
  6. و آخرين شرط هم آنکه چنين اتحادی نمی‌تواند بر اساس برنامه‌هائی صورت گيرد که حصول به پيروزی را موکول به پيدايش تغييرات «بلند مدت» سياسیـ اجتماعیـ فرهنگی، آن هم در «ذهنيت ملت ايران» می‌کنند و، در نتيجه، به اقدامات سريع برای فروپاشاندن حکومت اسلامی اعتقاد ندارند.

واقعيت مسئله آن است که، بدون رعايت اين شروط، هر اتحادی هم که، به فرض، تشکيل شود نمی‌تواند به عنوان زاينده  «آلترناتيو واقعی حکومت اسلامی کنونی» عمل کرده و به آن آلترناتيو اجازه دهد تا مبارزه  ملت ايران را، تا پيروزی و تا پايان کار دولت موقت، هدايت کند. بلکه، برعکس، چنان اتحاد ناقصی خود، به دلايل آشکار گوناگون، حکومت بعدی ايران را نيز يا با استبدادی ايدئولوژيک همزاد می‌کند و يا وسيله‌ای برای تجزيه  ايران و احياناً بروز جنگ‌های داخلی مربوط به اين تجزيه می‌شود.

موانع عمومی اتحاد

شايد، در بادی امر، چنين تصور شود که شروط فوق‌الذکر جزو بديهيات مبارزه‌اند و کسی با آنها نمی‌تواند مخالف باشد. اما چنين نيست و، در نتيجه، روشن نبودن دلايل «عدم تمايل به ايجاد چنان اتحادی» در ميان اپوزيسيون اکنون وضع را در اذهان همه  دوستداران ايران به صورت معمائی پيچيده درآورده است.

من، برای روشن شدن دلايل اين پيچيدگی و نشان دادن اينکه چگونه «عدم تعهد واقعی اما گريزنده به شروط فوق» موجب می‌شود تا امر اتحاد نيروهای مخالف حکومت اسلامی به کندی پيش رود، تنها به چند معضل اصلی کار اشاره می‌کنم:

  1. توجه استقلال گريز ِ بخشی از اپوزيسيون به نقش سياست کشورهای غربی در تبديل «پروژه تغيير رژيم» به «پروژه تغيير رفتار رژيم». اين تبديل بيشتر در سطح مراکز سياست‌گزاری غربی، و بخصوص پس از آغاز رياست جمهوری آقای اوباما در امريکا، صورت گرفته و، طبعاً، همه  رسانه‌های وابسته و نيز بخشی از اپوزيسيون حکومت اسلامی را که چشم به قبله  کاخ سفيد دارند متأثر کرده است.

بديهی است که اين «تغيير» لاجرم برای «جريان اصلاح‌طلب درون رژيم» اهميت و کارآئی قائل می‌شود. مثلاً، اين روزها، اظهارات سخنگوی وزارت خارجه  امريکا در مورد اينکه حکومت اسلامی بايد آقايان موسوی و کروبی و خانم رهنورد را از حصر خانگی رها کند و، متعاقب آن، فعال شدن گروه‌های مختلف وابسته به «رهبری بخش مذهبی جنبش سبز» در اين زمينه، نشان از آن دارند که آقای اوباما می‌خواهد از مهره  «حصر» نيز، از يک سو، برای ايجاد فشار به خامنه‌ای استفاده کند و، از سوی ديگر، نوع آينده‌ای را که برای ايران می‌طلبد روشن سازد و ما را به روزهای خرداد تا بهمن 1388 برگرداند؛ روزهائی که طی آن امريکا تلاش می‌کرد، بی اعتنا به خواست واقعی مردم که سرنگونی حکومت باشد، با رژيم کنار آمده و جريان موسویـ کروبی را تقويت کند. از نظر آقای اوباما، خلاص شدن «حصريان» و بازگشت‌شان به حوزه  قدرت همان «تغيير رفتار رژيم» است.

توجه کنيم که هيچ انسان معتقد به اعلاميه  حقوق بشر نمی‌تواند با آزاد شدن اين «رهبران اصلاح‌طلب مذهبی» مخالف باشد اما، در عين حال، نمی‌توان باور کرد که آزاد شدن آنها به معنای آزادی ملت ايران نيز هست. آنان تا کنون جز وعده  «بازگشت به دوران طلائی امام» و «وفاداری به قانون اساسی رژيم اما اصلاح برخی از مواد فرعی و غيرمذهبی آن» مژده  ديگری برای کسی نداشته‌اند.

بدين‌سان، سياست کوشش برای «تغيير رفتار رژيم»، خود به خود، در برابر سياست تلاش برای پيدايش يک «آلترناتيو منحل‌ساز رژيم» قرار می‌گيرد و در نتيجه، آنان که چشم انتظار فرمان غربی‌ها برای انجام اقدامات خود هستند، به هر صورت ممکن، از شرکت در جريانی که بر ضرورت ايجاد چنان آلترناتيوی اصرار می‌ورزد خودداری می‌کنند. وابستگی آنها را هم می‌توان آشکارا در همين امتناع ديد.

  1. مطرح ساختن بحث «آلترناتيو هم اکنون در داخل کشور وجود دارد»، آن هم نه از جانب داخل کشوری‌ها بلکه از جانب آنانی که در خارج کشور خود را طرفدار دموکراسی و سکولاريسم برای ايران می‌خوانند عامل بازدارنده ديگری است. عاملان اين بحث خود به خود نه می‌توانند به اين بحث که «آلترناتيو حکومت استبدادی در بيرون از مرزهايش ساخته می‌شود» اعتقادی داشته باشند و نه در راستای به وجود آمدن اين آلترناتيو شراکت می‌کنند. به عبارت ديگر آنها، با مطرح ساختن بحث «آلترناتيو هم اکنون در داخل کشور وجود دارد» و يا ادعای اينکه «آلترناتيو تنها در داخل کشور ساخته می‌شود»، در راه ايجاد اتحاد اپوزيسيون خارج کشور در راستای سرنگون ساختن رژيم سنگ می‌اندازند.
  2. در ميان اپوزيسيون خارج کشور، مطرح‌کنندگان بحث «ضرورت تبعيت خارج کشور از داخل کشور» نيز، طبعاً، از شرکت در ساختن اتحاد برای سرنگونی رژيم اسلامی خودداری می‌کنند. در واقع اين فکر دنباله طبيعی اما مخفی شده همان بحث «آلترناتيو در داخل کشور است» به شمار می‌رود و مبارزات اپوزيسيون خارج کشور را تابع «رهبری داخل کشور» می‌کند بی آنکه اين رهبری، به فرض اينکه به صورت بالقوه وجود داشته باشد، توانسته باشد شکلی منسجم به خود بگيرد. اين شعار کلاً نافی ضرورت ايجاد رهبری در خارج کشور و لزوم توسل به امام غايب ديگری به نام «رهبری داخل کشور» است.
  3. نيز هستند کسانی که فوريتِ رسيدن به هدف انحلال حکومت اسلامی و برقراری حکومتی سکولار دموکرات را انکار کرده و چنين مطرح می‌کنند که مردم ايران هنوز برای اين گونه حکومت آمادگی ندارند چرا که هم مذهب‌زده‌اند و هم خو کرده به استبداد و، در نتيجه، لازم است ابتدا روی آنها کار فرهنگی انجام شود و نوعی «نوزائی» (يا «رنسانس») در آنها به وقوع بپيوندد تا برقراری دموکراسی سکولار در آينده آن «مردم ِ تحول يافته» ممکن باشد.

آشکار است که طرح اين گونه سخنان و مباحث در اصل کوشش برای تعطيل مبارزات جاری و تعليق پيروزی به آينده‌ای دور و مبهم است. از صاحبان اين گونه افکار، که نمی‌توان باور کرد صميمانه به اين نتايج رسيده‌اند و حتی اگر در فکر و سخن خود صميمی باشند، نمی‌توان انتظار داشت که در اتحادی برای سرنگون ساختن «هرچه زودتر» حکومت اسلامی شرکت کنند.

  1. تبديل بحث ايجاد «تشکل آلترناتيو» به ايجاد «سياست آلترناتيو» هم مانع ديگری است. اين نظر بر آن است که اگر آلترناتيو سکولار دموکراتی به وجود آيد که تازه بايد بنشيند و برای خود سياست کاری تعيين کند، در واقع، درست به علت فقدان اين «سياست آلترناتيو» راه به جائی نخواهد برد و نتيجه‌اش اتلاف بی‌مورد انرژی‌ها است. اين طرح نيز در مرحله نخست و هم‌چون طرح بالا، از فوريت مبارزه برای ايجاد آلترناتيو می‌کاهد و در عين حال اين عيب ديگر را هم دارد که از عامل «فاعل» خالی است چرا که نه خواستار و رهسپار ايجاد تشکل و سازمانی برای انديشيدن به «سياست آلترناتيو» است و نه روشن می‌کند که اين سياست چگونه و در درازای چه زمانی مشخص خواهد شد. خود به خود معتقدان به اين بحث نيز، هم‌چون معتقدان به اولويت برقراری «رنسانس ايرانی»، تا اطلاع ثانوی!، از شراکت در اتحاد برای منحل ساختن حکومت اسلامی خودداری می‌کنند.
  2. در زمينه اضعاف فکر بالا می‌توان به بحث «ضرورت برنامه‌ريزی اقتصادی برای آينده  ايران» نيز اشاره کرد. اگر چه هيچ کس نمی‌تواند منکر ضرورت انديشيدن به وجوه مختلف زندگی آينده  ملت ايران باشد اما وقتی کسانی می‌کوشند تا اين فکر را جانشين «پروژه  آلترناتيوسازی» کنند خود به خود نشان می‌دهند که خواستار شراکت در اتحادی در آن راستا نيستند و می‌خواهند سر خود را به کارهای «موردی» گرم کنند.
  3. از آنجا که «اتحاد» صورتی از «جبهه‌سازی» است و بايد طيف وسيعی را در بر گيرد، اگر کسانی که معتقد به ضرورت ايجاد احزاب در خارج کشور هستند، کار حزب‌سازی را جانشين جبهه‌سازی کنند خود به خود در جريان ايجاد اتحاد سنگ انداخته و به تفرقه اپوزيسيون ياری رسانده‌اند.

بايد توجه داشت که اصولاً حزب‌سازی در خارج کشور و در ميان اپوزيسيون، تنها می‌تواند نوعی تمرين برای شراکت در روندهای انتخاباتی در ايران آزاد تلقی شود؛ چرا که حزب در داخل يک کشور و در راستای پذيرش قانون اساسی مستقر بر آن و کوشش برای تصرف «دولت» (و نه «حکومت») عمل می‌کند و، در نتيجه، جدا از آن جنبه  تمرينی که گفتم، عملی خلاف کوشش برای تصرف «حکومت» (و نه «دولت») محسوب می‌شود؛ کوششی که نيازمند به اتحاد همگانی عليه حکومت فعلی و قانون اساسی آن بايد باشد.

  1. کوشش برای «مرکزی‌سازی ايدئولوژی گروهی» نيز از موانع عمده ايجاد اتحاد مورد نظر است. هر گروه و حزبی که دارای مجموعه مقاصدی فراتر از شروط شش‌گانه‌ای که در ابتدای اين مقاله باشد، و بخواهد اعتقاد به «ايدئولوژی گروهیِ» خود را ضميمه  آن شروط کند، خود به خود با صدمه زدن به جامعيت سکوی پرتاب اتحاد، در برابر کوشش برای ايجاد آن نيز قرار می‌گيرد. يعنی، در عين اينکه هر کوششی برای انسجام گروه‌های مخالف رژيم اسلامی ارزشمند است اما اين «انسجام درون گروهی» نبايد راه را بر برقراری اتحادهای سراسری عليه حکومت اسلامی ببندد.

مثلاً، جمهوري‌خواهانی که می‌گويند در فردای ايران نبايد برای تعيين نوع نظام همه‌پرسی کرد و شکل جمهوری در سال 57 به وسيله  ملت انتخاب شده است، يا پادشاهی‌خواهانی که معتقدند بايد به قانون اساسی مشروطه و پذيرش سلطنت (با نام «پادشاهی پارلمانی») بازگشت، يا کمونيست‌ها و سوسياليست‌هائی که اولويت را به لغو مالکيت خصوصی و مبارزات امپرياليستی می‌دهند، يا ليبرال‌هائی که برای مخالفين ايدئولوژی خود آزادی و حقی در ايران آينده قائل نمی‌شوند، يا فدراليست‌هائی که معتقد به تقسيم ايران بر مبنای اقوام آن هستند، نه تنها هيچ کدام کانديدای خوبی برای شرکت در اتحاد محسوب نمی‌شوند، بلکه هر کدام به سبک خود در راه ايجاد اتحاد سد می‌سازند.

  1. کوشش برای اينکه اشخاص و گروه‌ها خود را جايگزين آلترناتيوی که هنوز ساخته نشده نشان دهند نيز يکی ار عوامل تفرقه و بی‌اعتبار کردن اپوزيسيون است. شخصيت‌ها و گروه‌هائی که، يا از سر ناآگاهی و يا به عمد، چنين می‌کنند، از آنجا که به راستی آن آلترناتيو برخاسته از اجماع گسترده محسوب نمی‌شوند و پايه و مايه‌ای، چه در اپوزيسيون و چه در ميان عامه مردم، ندارند از يک سو آبروی اپوزيسيون را می‌برند و از سوی ديگر با اين نمايش نمی‌توانند کانديدای مناسبی برای شرکت در اتحاد باشند.

نمونه اش فراخوان‌های گه‌گاهی است که شخصيت‌ها و گروه‌ها، مثلاً برای سالگرد انقلاب و يا 25 بهمن امسال، صادر می‌کنند و هيچ کس به آنها وقعی نمی‌نهد. فراخوان مؤثر تنها می‌تواند از جانب آلترناتيوی صادر شود که مورد اعتماد و پذيرش مردم باشد.

  1. جا زدن «استراتژی» (و حتی «تاکتيک») به عنوان «هدف مبارزه» (که شگرد «فرعی را به جای اصلی نشاندن» هم خوانده می‌شود) خود موجب کُند کردن جريان کوشش در ايجاد اتحاد عليه حکومت اسلامی است.

نمونه  بارز آن را می‌توان در مطرح ساختن «انتخابات آزاد» به عنوان «هدف مبارزه» مشاهده کرد. از آنجا که می‌توان تصور کرد که انحلال حکومت اسلامی و برقراری دموکراسی سکولار در ايران خود به خود زاينده  امکانات متعددی محسوب می‌شود، نمی‌توان آن امکانات را هدف اصلی مبارزه و محور اتحاد قرار داد. مثلاً، می‌توان تصور کرد که در آن‌چنان رژيم دموکراتی «حاکميت ملی» برقرار می‌شود، «منافع ملی» به صلاح‌ديد نمايندگان واقعی مردم تعيين می‌شود، «آزادی بيان و تبليغ عقيده» تأمين می‌گردد، و «آزادی تشکيل حزب و سنديکا» ممکن می‌گردد. اما همه  اين امکانات در صورتی تحقق پيدا می‌کنند که «حکومت اسلامی منحل شده و حکومت دموکرات و سکولار جانشين آن شود». بدون اين «پيش شرط اصلی» هيچ کدام از آن «نتايج ثانوی» به دست نمی‌آيد

بنا بر اين، چه دلیلی دارد که ما اصل را رها کرده و برای اتحاد و مبارزه  خود «هدفی فرعی» را انتخاب کنيم؟ آيا اين عمل حاصلی جز دور زدن هدف اصلی و سرگرم شدن به بديهيات فرعی خواهد داشت؟ چگونه می‌توان شعار «اتحاد برای انتخابات آزاد» يا «اتحاد برای تأمين منافع ملی» را جانشين شعار «اتحاد برای سرنگون سازی رژيم و استقرار دموکراسی» کرد و توقع داشت که چنين اتحادی هم ممکن و هم کارآمد خواهد بود؟

  1. يکی ديگر از عوامل مانع «اتحاد برای سرنگون‌سازی رژيم» بليه «خودمحورپنداری» اشخاص و گروه‌ها است به طوری که به هر کدام دست همکاری دراز می‌کنی خواستار آن می‌شود که تو به جمع آنها بپيوندی. و مشکل پيوستن به گروه‌هائی که شروط شش‌گانه مطرح شده در آغاز اين مطلب را نمی‌پذيرند آن است که نتيجه‌ای جز اتلاف انرژی و توليد يأس در اپوزيسيون نخواهد داشت.
  2. و بالاخره بايد به اين تضاد عجيب اشاره کنم که در وجود اين «خودمحورپنداران» وجود دارد. در واقع، کمتر می‌توان به شواهدی دال بر وجود «اعتماد به خود» در اين «خودمحورپنداران» دست يافت. بيشتر شان خود می‌دانند که کسی آنان را آن گونه که خود می‌پندارند نمی‌بيند و برايشان اهميت قائل نمی‌شود. بنا بر اين می‌کوشند در زاويه‌ها و اطاق‌ها و جمع‌های کوچک و منطقه بی خطر خود بمانند و نگذارند کار به جائی کشيده شود که توقع مردم از آنان بالاتر از توان و امکانات‌شان باشد. در اين زمينه «تلاش برای بودن و آلوده نشدن!» را می‌توان به مشخصات بسياری از حاضران در اپوزيسيون اضافه کرد.

سه توضيح لازم

  1. در اين توصيفات، من البته مسئله وجود مأموران حکومت اسلامی در ميان اپوزيسيون اين حکومت را دخالت نداده‌ام. آنها وجود دارند و نهايت تلاش خود را هم برای جلوگيری از تحقق اتحاد آلترناتيوساز انجام می‌دهند؛ اما تا در افراد اپوزيسيون رخنه‌گاهی نيابند تلاش‌شان نتيجه‌بخش نيست.
  2. در عين حال، در اينجا ذکر اين نکته را ضروری می‌بينم که ممکن است، به احتمال زياد، کسانی در ميان خوانندگان مطلب حاضر باشند که بخواهند خود مرا خطاب قرار داده و بگويند که «مگر تو خود عضو و سخنگوی گروهی نيستی و به همين دليل نيست که از عضويت در گروه‌های ديگر مبارزه‌کننده عليه حکومت اسلامی خودداری می‌کنی؟» پاسخ صميمانه من آن است که من و هم‌فکرانم، در هر تشکلی که گرد آمده باشيم، آماده‌ايم تا عضو هر گروهی شويم که آن شش شرط اوليه را رعايت کند و برای گريز از آنها بهانه‌های پوچ و بی موردی نياورد.

توجه کنيد که اينها «شروط ما» نيستند بلکه، در نگاه ما، شروط عملی شدن شعار «اتحاد برای آلترناتيو» محسوب می‌شوند. ما با هر کس و هر گروهی که جزو گروه‌های مطرح شده در «آسيب شناسی» دوازده گانه  فوق نيستند صميمانه همکاری خواهيم کرد.

  1. و بالاخره، در پايان مطلب، جا دارد که بگويم، اگرچه تحليل فوق ممکن است در برخی از رزمندگان عليه حکومت اسلامی حسی از بن‌بست و ناکامی را القا کند اما، به دلايلی چند، ما به آينده پيروز مبارزه‌مان عليه حکومت اسلامی اعتقاد راسخ داريم.

جای نوميدی نيست

  1. جنبش (نه حزب، نه گروه، نه سازمان، و نه شبکه و نه نهاد)، بلکه «جنبش سکولار دموکراسی ملت ايران»، روز به روز حضور و ماهيت خود را بيشتر نشان داده است. اگر بخش عظيم مردمی که در سال 88 به خيابان آمدند و به بهانه «رای من کو؟» به شعار «جمهوری ايرانی» رسيدند، آن روزها نتوانستند به خاطر سرکوب ممتد حکومت و ربودن رهبری جنبش به وسيله «اسلاميست‌های مغضوب»، به آرزوهای خود برسند، اما همان شکست موجب گسترش آگاهی آنان در مورد ضرورت براندازی حکومت اسلامی و آمادگی برای پذيرش رهبری منسجم آلترناتيو سکولار دموکرات ناشی از اتحاد مورد نظر شده است. اکنون در و ديوار و آسمان و زمين ايران اين خواست را فرياد می‌کشند.
  2. حکومت اسلامی، بخصوص به علت وابستگی شديد به روسيه و چين، روز به روز بيشتر از تحمل اصلاحات مورد درخواست کشورهای غربی ناتوان می‌شود و مسلماً، روزی که در دو راهه قطعی انتخاب قرار گيرد، يا فرو می‌پاشد و يا تسليم غرب يا شرق می‌شود؛ يا در محاق اردوگاه شرقِ استبداد طلب فرو می‌رود و يا به عضويت اردوگاه غرب در می‌آيد و، در نتيجه، ارزش‌های فرهنگ سياسی و اجتماعی آن را (چه به تدريج و چه به صورت ناگهانی) می‌پذيرد و در پی آن مردم را از شرّ خود خلاص می‌کند. دوراهه فعلی هيچ‌گاه اين چنين بارز نبوده است و تصور نمی‌رود که آقای اوباما نيز بتواند، در چند صباحی که حکومت دارد، رژيم اسلامی را از مهالک آن مصون بدارد.
  3. به خاطر وجود رسانه‌هائی که اجازه می‌دهند افکار انحلال‌طلبانه سکولار دموکرات با مردم در ميان گذاشته شود، اکنون مشاهده می‌کنيم که در صحنه «گفتمان سياسی» اپوزيسيون کمتر نظريه‌ای همآورد فکر سکولار دموکراسی است و تلاش‌های کسانی که با شروط ابتدای اين مقاله موافقت ندارند نيز روز به روز بيشتر در سايه قرار می‌گيرد و مردم را از خود نا اميد می‌سازد. آنها هم اکنون مجبور شده‌اند مخالفت خود با اين اتحاد را در هزارتوی لفافه‌ها و کتمان‌ها پنهان کنند.
  4. شرايط طوری است که ورود به بحث‌های سياسی را از خلوت گروه‌ها و احزاب به دايره عمومی مردم کشانده و اجازه داده است که مردم، با کمک سنجه‌هائی که از راه تجربه به دست آورده‌اند، به قضاوت بنشينند و، بر اساس منافع واقعی و نه شعاری خود، سره را از ناسره تشخيص دهند.
  5. شرايط جنوب غرب آسيا، خاورميانه و شمال آفريقا موجب آن شده که مردم ما با چشم خود عواقب برقراری حکومت‌های مذهبی را مشاهده کنند و دريابند که چگونه به قدرت رسيدن اسلاميست‌ها در کشورشان در عرض سه دهه موجب شده تا تمام منطقه به آتش کشيده شود و اين آتش نيز تا زمانی که حکومت اسلامی بر کشورمان مسلط است خاموشی نخواهد پذيرفت. امروز اگر نيروهای رنگارنگ ارتجاعی منطقه سر برافراشته و به ويرانگری پرداخته‌اند، حرکت متقابل آن هم نمی‌تواند جز انسجام درونی مردم اين کشورها و تلاش برای رسيدن به وفاقی بين سکولار دموکرات‌های منطقه باشد.

در اين راستا يقين دارم که روزی نيز فرصتی پيش خواهد آمد تا تک تک سردمداران اپوزيسيون ما، در برابر ملت ايران، بر صندلی جوابگوئی نسبت به کارکرد کنونی خود بنشينند. آرزو کنيم که در آن روز در برابر ملت‌مان شرمنده نباشيم.

esmail@nooriala.com

 NewSecularism@gmail.com

http://www.puyeshgaraan.com/NoorialaWorks.htm

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 0 / معدل امتیاز: 0

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید