شاهنامه يا خداینامه ها، که هم بازگو کننده تاريخ افسانه ای استوره ای و هم رويدادهای تاريخی هستند، پيشينه ای کهن دارند. اين پيشينه تا به دوران پادشاهی هخامنشی نیز باز گردانده شده، و بنا به باورهايی، در دوران شاهان هخامنشی، نوشته هايی درباره شاهان پيشين در دسترس شاهان بوده تا آنان را از روزگار پيشين آگاهی سازند.

بخش 10: نياز به همبستگی و همداستانی، انگيزه نوشتن و سرودن شاهنامه ها
افسانه ها و استوره های آمده در شاهنامه ها، اگرچه بيانگر خواست و آرزوهای فرهنگی مردمانند که در چهارچوب داستان به نمايش در می آيند؛ دارای درونمايه های دل انگيزی می باشند که در دل وجان شور می آفرينند و خواننده و شنونده را به سوی پاسبانی از ميهن رهنمون می سازند:
دريغ است ايران كه ويران شود
كنـام پلنگـان و شيــران شـود
و آنان را برای رسيدن به آرمانهای مردمی و ملی، همدل و همداستان می سازند. اين آرمان با دور کردن ترس از دلها و خروشيدن بر ستمسالاران آغاز میشود:
چو برخواند کاوه همان محضرش
بدان سـوی محضر بکرد او سرش
خروشيـــد کـای پايمــردان ديــــو
بريــده دل از مهـــر کيهــان خديـو
همـه سوی دوزخ نهـاديــــد روی
سپرديــــد دلهـــا بـه گفتــــار اوی
نبـاشـــم بدين محضـر اندر گــواه
نه هــرگـــز برانديشـــم از پادشاه
خروشيد و برجست و لرزان ز جای
بدريد و بسپـَـرد محضـــر به پـای
و با به هم پيوستن آنان، با سادهترين ابزار در دسترسشان، که همانا چرم آهنگران باشد، خروش پی گرفته و سپس یه ويران کردن بنياد ستم می انجامد:
از آن چـرم کاهنگـران پشت پـای
بپوشنـــــد هنگــــام زخــــم درای
همان کاوه آن بر سـرِ نيــزه کـرد
همانگـه ز بازار برخاست گـــرد
خروشان همی رفت نيزه به دسـت
که ای نامــداران يـزدان پرسـت
کسی کـو هــوای فـريــدون کنـــد
ســر از بنــد ضحاک بيرون کنـد
يکايک به نـزدِ فريــدون شويـــم
بــدان سايـه ی فــــر او بغنويـــم
اين ويژگی ارزنده در شاهنامه ی فردوسی در چند دوره تاريخی، همچون امروز به ياری مردم آمده و آنان را برای رسيدن به رهايی، چنان برانگيخته که زورمندان و ستمگران به ويژه بيگانه با فر و فرهنگ ايرانی را به ترس و واکنش واداشته و وا می دارد.
ناگفته نماند که اين انگيزش، به ويژه با سرودهای دلنشين استاد سخن، با هدفمندی روشنی در شاهنامه گنجانده شده است، چرا که در هنگام نوشتنِ همه شاهنامهها، آرزوی رهايی از دست ستمگران تازی، دل و انديشه ايرانيان را به خود واداشته و تنها چشم به راه رويدادی هستند تا ترس را از دل و جانشان دور و آنان را برای رسيدن به آرمانی مردمی و ملی همدل و همداستان کند.
يادمان باشد که خداینامه و شاهنامه های گوناگون، همگی چند سده پس از يورش تازيان گردآوری و نوشته شدند. پس از چند سده نبرد بدون رهايی با تازيان و پس از جنبش هايی چون: “نهضت شعوبيه“، “قيام مقنع“، “قيام زنج“، “نهضت قرمطيان”، … که اگر چه چند تای از آنها، مبارزه فرهنگی را هم يدک می کشيدند بهره دلخواه را به دست نداده بودند.
در اين چنين هنگامه ای است که فردوسی با ياری هم انديشان و فرهنگ مداران کاخ بلند شاهنامه را پی میافکند:
پی افکنـدم از نظــم کاخـی بلنـــد
کـه از بـاد و بـاران نيابـد گزنـد
…
نمیرم از اين پس که من زنده ام
که تـخُـم سخـــن را پراکنــده ام
هرآن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مــرگ بـرمـن کنـد آفریـن
با چنين کار ارزنده و به ويژه سرودين شده شاهنامه، دست بردن در آن دشوار و به ياد سپردن آن آسان می شود و شاهنامه از گنجـورهای بزرگان و انديشمندان، در سينه های مردم کوچه و بازار خانه می گزيند و نقل سخن پير و جوان می گردد.
آرمان بلندی، که نه تنها زبان پارسی را از ريزش و به دست فراموشی سپردن– (چون بسياری از ديگر کشورها)- رهايی بخشيد، که گذشته آزادمنشانه و خردورزانه و شادخوارانه ی ايرانيان را دوباره زنده و دستيابی به آن را آسان نمودار ساخت.
در پايان سخن اين بخش، يادی میشود از چند شاهنامه و خدای نامه ديگر همچون:
– “شاهنامة مسعودی” که نمونه ای از آن در دست نيست.
– “شاهنامه دقیقی” که پيرامون هزاربيت برجای مانده از آن، به نام و ياد دقيقی در شاهنامه ی فردوسی گنجانده شده است.
- “شاهنامه مويدی” و يا “شاهنامه بوالمويد بلخی” که به دست ما نرسيده است.
- “شاهنامه ابو علی بلخی” که از آن نيز چيزی در دست نداريم.
– “شاهنامة ابو منصوری” که تنها پيشگفتار آن به دست ما رسيده، که به چگونگی گردآوری آن شاهنامه ابومنصوری نيز پرداخته است:
” پس امیرمنصور عبدالرزاق مردی بوذ با فر و خویشکام بوذ و با هنر و بزرگمنش بوذ اندر کامروایی و با دستگاهی تمام از پاذشاهی و ساز مهتران، و اندیشه بلند داشت و نژاذ بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپهبذان ایران بوذ و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنیذ، خوش آمذش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یاذگاری بود اندر این جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعری را بفرموذ تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندذیذگان، از شهرها بیاورد. و چاکر او – ابومنصور المعری – به فرمان او نامه کرد و کس فرستاذ به شهرهای خراسان و هشیاران از آنجا بیاورد، چون ماخ پیر خراسانی از هری و یزدانداذ پسر شاپور از سیستان و چون شاهوی خورشیذ پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزین از طوس و هر چهارشان گرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامههای شاهان و کارنامههاشان و زندگانی هر یکی و روزگار داذ و بیداذ و آشوب و جنگ و آیین از کی نخستین کی اندر جهان او بوذ کی آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پذیذ آورد تا یزدگرد شهریار کی آخر ملوک عجم بوذ اندر ماه محرم و سال بر سیصذ و چهل و شش از هجرت…”
31ماه مه 2015
[بخش یک] [بخش دو] [بخش سه] [بخش چهار] [ادامه بخش چهار] [بخش پنج] [بخش شش] [بخش هفت] [بخش هشت] [بخش نهم]



