مازیار قویدل- در نوشتار پيشين خوانديم که رفتن جمشيد شاه و فرمانروا شدن ضحاک ماردوش، دل استاد سخن را به گونهای میشکند و به درد میآورد که استاد از زندگی سير میگردد و آرزوی مرگ میکند:
دلم سيـر شد زين سـرای سپنـج
خدايا مـرا زود بــرهان ز رنـج
31- بخش هشت: نخستين خودزنی تاريخی ما ايرانيان!
انگيزهی دلگيری و دل از زندگی شستن استاد سخن، گزينش مردمانی میتوانسته باشد که تيشه بر ريشهی خود و آيندگانشان زده و ستمگر و ويرانگری را بر جای آبادگر و سامانگری مینشانند. ستمگری که کم و بيش هزارسال فرمانروايی میکند:
چو ضحاک شد بر جهان شهريار
بر او ساليـان انجمن شد هــزار
سراسر زمانـه بـدو بـاز گشـت
بـرآمـد بـر اين روزگاری دراز
با روی کار آوردن فرمانروای برگزيده و ستمگر، راستی و هنر و فرزانگی رخت بر میبندد و منش و کنش و ديوان و ديوانگان جايگزين آن میگردد، چرا که در دوره ضحاکی:
نهان گشت آييـن فـرزانگـــان
پراکنــده شـد کــام ديـوانگــان
هنر خوار شد جادويی ارجمند
نهــان راستی آشکـــارا گزنــد
شده بـر بَدی دست ديوان دراز
ز نيکی نبودی سخن جز به راز
و شگفت انگيز است که اين گزينش و پذيرش به دور از خردمندی یِ ايرانيان، در دورهای رخ میدهد که جهان و جهانيان از پادشاه در آرامش است و از ستوده شدگان و ايزدان به او پيام های نو به نو میرسد:
جهان بُد به آرام از آن شادکام
ز يزدان بدو نو به نو بـُد پيام
در هنگامی که مردم از شهريار به جز از خوبی نديدهاند و جمشيد شاه نيز با فرهی فرمانروايی میکند:
چو چندی برآمد بر اين روزگار
نديدند جـز خـوبی از شهريــار*
جهان سر به سر گشته او را رهی
نشستـــه جهاندار بــا فرهـــی
درست در هنگام آرامش بخشی شاه يزدان شناس است که به ناگاه ناسپاسی شاه به ميان کشيده میشود:
يکايک به تخت مِهـی بنگـريــد
به گيتی جز از خويشتن را نديد
منی کرد آن شـاه يـزدان شنـاس
ز يـــزدان بپيچيد و شد ناسپاس
ناسپاس شدن او بدين گونه گزارش میشود که:
گرانمايگان را ز لشگـر بخوانـد
به مايـه سَخُن پيش ايشان برانـد
چنين گفت با سالخورده مهـــان
که جـز خويشتـن را ندانـم جهان
در دنباله گزارشی که به استاد سخن داده و ایشان سرودين کردهاند، میخوانیم که جمشيد شاه سخنانش را اين چنين پی میگيرد:
هنـر در جهان از من آمـد پديـد
چـو من تاجور تخت شاهی نديد
جهان را به خوبی مـن آراستــم
ز روی زميـن رنـج من کاستـم
آيا چنين نبوده است و او به چنين کارهايی دست نزده است؟
خور و خواب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من است
آيا او به مردم آرامش و آسايش نبخشيده؟ از سرودها چنين بر میآيد که بخشيده است.
بزرگــی و ديهيـم و شـاهی مراست
که گويد که جز من کسی پادشاست
تا بدين جای سخن، جمشيد شاه گزارشی از کارهايش به دست میدهد، و دشواری درکار نيست. سخنان پس از اين است که بوی انسانمداری و دانش میدهد. سخنانی که برای نمونه دارو را راه درمان درد میداند و نه ورد و افسون را:
به دارو و درمان جهان گشت راست
که بيماری و مــرگ کـس را نکاست
و اينکه اين همه با کوششهای انسانی و با بهرهگيری از خرد و دانش و به رهبری او به دست آمده است:
جـز از من که برداشت مرگ از کسی
وگـر در جهـــان شــــاه باشـد بســـی
اين گونه سخنان دشواریساز میشود چرا که او میگويد من با ياری دارو به درمان دردهايتان پرداختم و هوش و جانتان را از گزند بيماری دور داشتم، پس پيروی نکردن و نگرويدن به خود را اهريمن میخواند:
شما را ز من هوش** و جان در تن است
به من نگرود هـر که اهريمن است
گر ايدونکــه دانيــد مـــن کـردم اين
مـــرا خـوانـد بـايـــد جهـان آفـريـن
اين آفرين جهان خواستن جمشيد شاه، بر موبدان خوش نمیآيد و:
همه موبدان ســرفکنــده نگـــــون
چـرا کـس نيارست گفتن نه چون
بياييم و گمان کنيم که شاه دانشمندی که نخواست دينگستر باشد و به جای آن درخواست ياریرسانی به مردمان و يا شهرياری را به ميان کشيد و شهريار شد نيز خودخواه و خودپسند شده باشد و چنين سخنانی را بر زبان رانده باشد! آيا چنين کار و يا خودستايی کردنی، بايد کار را به جايی بکشد که مردمان چشم به همهی کارهای نيک و ارزندهی او ببندند و نه تنها او را دل شکسته و رويگردان از کشور خود سامان داده اش بکنند، که خودشان را گرفتار ضحاکيان کنند!
سواران ايــران همه شـاه جـــوی
نهـــادند يک سر به ضحاک روی
بـه شاهـی بـر او افــرين خواندند
ورا شـاه ايــران زميــن خـوانـدنـد
اين پژوهشگر اين روی گردانی و يا گزارش دين مداران از روی گردانی مردم از شاه آبادگر و آسايش بخش خود را، برآيند نيرنگ دين مداران میانگارد، ان هم درست پس از دستيابی او به درياها و سرکشیاش به آسمان که جای و جايگاه خدايان پنداری بوده است. کودتايی از سوی دينمداران قدرت پرست و کنار گذاشته شده از فرمانروايی، با همراهی ارتشيانی نادان. کاری ناپسند و نادرست، که با سرشکستی بايد گفت در تاريخ پر فراز و نشيب ايران نمونههای ديگری نيز داشته و دارد!
دنباله سخن و داستان بر روی کار آوردن ضحاک، به نوشتاری ديگر واگذاشته میشود.
2 دسامبر 2015
*. يادمان باشد در شاهنامههايی که اينک در جمهوری اسلامیبه چاپ میرسد نام واژهی “شهريار” را برداشته و به جای آن “کردگار“، نوشتهاند که اين گونهای دروغ پراکنی است. آنها نوشتهاند” نديدند جز خوبی از کردگار”.
**. هوش برابر جان است.
[بخش یک] [بخش دو] [بخش سه] [بخش چهار] [ادامه بخش چهار] [بخش پنج] [بخش شش] [بخش هفت] [بخش هشت] [بخش نهم] [بخش دهم] [بخش یازدهم] [بخش دوازدهم] [بخش سیزدهم] [بخش چهاردهم] [بخش پانزدهم] [بخش شانزده] [بخش هفده] [بخش هژده] [بخش نوزده] [بخش بیست] [بخش بیست و یک] [بخش بیست و دو] [بخش بیست و سه] [بخش بیست و چهار] [بخش بیست و پنج] [بخش بیست و شش] [بخش بیست و هفت] [بخش بیست و هشت] [بخش بیست و نه] [بخش سی]



