مازیار قویدل – نخستين خودزنی ايرانيان را در نوشتار پيشتر خوانديد. خودزنی و کار ناپسندی که به سبب ناآگاهی و فراموشکاریِ باورنکردنیِ ايرانيان باز هم رخ میدهد!
۳۳- ويژگیهای ضحاک ناپاک خوی، نماد انديشه بد
در روی کار آمدن ضحاک و ضحاکيان، بی گمان نيرنگِ دينمداران و سپاهيان نادان، نقش داشتهاند، کار ناپسند و نادرستی که (به باور اين پژوهشگر) گزينشِ، نخستين رييس جمهور ستمگر را به دنبال دارد، کسی که با ستمگریِ هر چه بيشتر، خون بسياری از ايرانيان بی گناه را میريزد.
به هر روی همان گونه که پيشتر خوانديد، ضحاک نابکار و ناپاک، به پيشنهاد و همکاری ابليس، مرگ پدر خود را برنامه ريزی میکند.
مرداس، بوستانی دارد که هر روز در آنجا به نيايش میپردازد:
مــر آن پادشا را در انـدر سـرای
يکی بوستان بـود بس دلگشـــای
گـرانمـايـه شبگيـــر بــرخـــاستی
ز بهـــــر پـرستـش بيـاراستـــی
سـر و تـن بشستـی نهفتـه بـه باغ
پرستنــده بـا او ببــردی چــراغ
ابليس با آگاهی ضحاک ناپاک خوی، در سر راه مرداس نيک خو، چاهی ژرف میکند و رويش را با کاه و کلش و خاشاک میپوشاند:
بر آن رای وارونـه ديو نژنــــد
يکی ژرف چاهی به ره بر بکند
پـس ابليسِ بی ره سر ژرف چاه
به خاشاک پـوشيـد و بسپـرد راه
و بدين گونه ضحاک با ابليس همداستان میشود و با همکاری او ، خون پدر پاک دلش را میريزند و افسر تازيان را بر سر میگذارد:
ســر تـازيـان مهتــــر نـامجـــوی
شب آمـد سـوی بـاغ بنهـاد روی
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نيکدل مرد يـزدان پرست
فـــرو مايـه ضحــاک بيــدادگـــر
بدين چـاره بگـــرفت جــای پـدر
به سـر بـر نهــاد افســر تـازيـان
بر ايشــان ببخشيد سـود و زيـان
ابليس که برنده اين داستان است، هنگامیکه میبيند کارش پيشرفت خوبی دارد به ضحاک میگويد، با به کار بستن پندها و اندرزهای من، کام دل يافتی و افسر تازيان بر سر نهادی، اگر باز هم با من همپيمان باشی، به پادشاهی همه جهان خواهی رسيد:
اگـــر همچنيـن نيــز پيـمان کنـی
نپيچی ز گفتار و فـرمــان کنــی
جهان سر به سر پادشاهی تراست
دد و مـردم و مـرغ و ماهی تراست
و به دنبال آن، در نقشِ جوانی آراسته و سخنگوی و بينا دل، به نزد ضحاک میرود و به او میگوید من خوالیگر و آشپز هستم و چنانچه شما بخواهید خوراکهای خوبی برای شما فراهم میکنم. ضحاک هم از سخنان او خوشش آمد و او را به آشپزی يا خواليگری خود برگزيد.
کليـد خورش خانه ی پادشـا
بدو داد دستـور فرمان روا
و اينجاست که به گفتهی شاهنامه، انسان گياهخوار، با آموزش ابليس، گوشتخوار میشود:
فـراوان نبـود آن زمان پَــرورش
که کمتــر بـُـد از خوردنیها خورش
جز از رستنیها نخوردند چيــــز
ز هرچ از زميـن ســر برآورد نيز
پس آهــرمنِ بـد کنـش رای کــرد
به دل کشتـن جانـــور جای کـــرد
ز هر گونه از مُرغ و از چارپای
خورش کرد و آورد يک يک به جای
اين گوشتخوار کردن ضحاک بی هدف نيست، و برای اين است که او را خوی درندگی بخشد و از آنجا که گوشتخوار کردن گياهخوار، کار سادهای نيست، ابليس گام به گام و با زرده تخم مرغ آغاز میکند:
به خونش بپــرورد بر ســان شيـر
بــــدان تـا کنــــد پادشــا را دليـــــر
سخن هـر چه گويدش فـرمان کنـد
بـه فـرمـان او دل گـروگــــان کنـد
خورش زرده ی خايه دادش نخست
بـدان داشتـن چنـد گـــه تندرسـت
بخورد و بر او آفرين کـرد سخت
مزه يافت خواندش ورا نيک بخت
چنين گفـت ابليـس نيـرنگ ســـاز
که جاويد زی شـاد و گردن فـراز
که فردات زان گونه سازم خورش
کزو باشدت سر به سر پـرورش
با مهيا شدن زمينه کشت بيشتر ناپاکی در سر ضحاک که نمود انسان افزونخواه و ستمپيشه است از سوی ابليس که نماد انديشه بد، ستمگریهای بی اندازه او در ايران پيش میآيد که در نوشتارهای آينده بدان پرداخته خواهد شد.
2 ژانويه 2016
[بخش یک] [بخش دو] [بخش سه] [بخش چهار] [ادامه بخش چهار] [بخش پنج] [بخش شش] [بخش هفت] [بخش هشت] [بخش نهم] [بخش دهم] [بخش یازدهم] [بخش دوازدهم] [بخش سیزدهم] [بخش چهاردهم] [بخش پانزدهم] [بخش شانزده] [بخش هفده] [بخش هژده] [بخش نوزده] [بخش بیست] [بخش بیست و یک] [بخش بیست و دو] [بخش بیست و سه] [بخش بیست و چهار] [بخش بیست و پنج] [بخش بیست و شش] [بخش بیست و هفت] [بخش بیست و هشت] [بخش بیست و نه] [بخش سی] [بخش سی و یک] [بخش سی و دو]



