کامیار بهرنگ- چندی پیش رسانههای جهان پر شده بود از عکسهای عینکی در «موزه هنرهای معاصر سانفرانسیسکو». این عینک نه خودش خاص بود و نه نحوهی ارائه آن ولی عکس و خبرش تبدیل به یک جنجال شد.
داستان از اینجا آغاز شد که یک جوان ۱۷ ساله برای آزمایش مخاطبان هنر، عینکی را در این نمایشگاه روی زمین قرار داده و شروع به گرفتن عکس از آن میکند. بعد از مدتی، بازدیدکنندگان نمایشگاه نیز دور عینک جمع شده و شروع عکس گرفتن میکنند و او خودش از عکس گرفتن دیگران عکس میگیرد و در توییتر خود منتشر میکند.
خیلی ساده، این شوخی تی.جی. خیاطان (TJ Khayatan) در توییتر تا امروز ۶۷ هزار بار دست به دست شده و در بسیاری از سایتها و رسانهها به ارزیابی این اتفاق پرداختهاند. به همین منظور به سراغ ناصر تیمورپور، هنرمند ایرانی مقیم لندن رفتیم تا از او در مورد هنر مفهومی، هنر انتزاعی و مخاطب، بیشتر بشنویم.
– برای تعریف مفهوم هنر مفهومی و اصولا ورود به مفاهیم هنر وقت زیادی لازم است. اما اگر بخواهیم کوتاه به مساله هنر مفهومی و هنر مدرن بپردازیم، ریشه شکلگیری آن را در کجا میدانید؟
– همانطور که گفتید پرداختن به این مفاهیم خیلی ساده نیست. یعنی فارغ از زمان کوتاه ما، اساسا بر سر این مفاهیم جدل وجود دارد. اما بين همه این موضوعات و مفاهیم كه به نوعی پسوند «مدرن» را يدک میكشند یک وجه اشتراک وجود دارد؛ همهی آنها بنیانهای سنتی هنر را زیر سوال میبرند. به این معنی که هنرهای تجسمی به طور عام پیرو یک سنت بود و از استاد به شاگرد منتقل میشد و عموما تحت تاثیر آموزهها و داستانهای مذهبی قرار داشت. از یک جایی به بعد و در خلال يک دورهی چند ده ساله سنتشکنی آغاز میشود که در اينجا مجال پرداختن به آن نیست. ولی وقتی امپرسیونیسم میآید فارغ از رويكردهای پیشین، به فرم، نور و شیوه قلمگذاری توجه ويژه میکند و پس از همين دوره برخی از منتقدان، يكی از هنرمندان به اصطلاح پست امپرسيونيست يعني پل سزان (Paul Cézanne) را پدر هنر مدرن میدانند.
و اين به اعتباري نقطه شروعی است برای آنچه مدرن و پس از آن پست مدرن و غيره نامیده میشود. البته باید بگویم که در اینجا صحبت فقط بر سر هنرهای تجسمي است و بیترديد در فلسفه و ادبيات و موسيقی آن زمان نيز اتفاقات موازی در جريان بود.
– در مورد این عینک و ماجراهای آن مساله هنرمفهومی و جایگاه مخاطب خیلی مورد بحث قرار گرفته. در این ماجرا، مفهوم و فرم چگونه در کنار هم قرار میگیرند؟
– اگر فرض را بر اين بگذاريم كه آن عينک یک اثر هنری است به نظر من بايد به داستان «حاضر- آمادهها» (ready- made) رجوع كرد که از مارسل دوشان (Marcel Duchamp) آغاز میشود. او حدود ۱۰۰ سال پیش اولین حاضر- آماده خود را که یک جای بطری فلزی بود در نمایشگاهی قرار میدهد. این به گمانم پدر اتفاقیست که به لحاظ فرمی در مورد عينک و آن کلاه بیسبالی که پيشتر روی سطل آشغال گذاشته بودند میافتد.
در واقع بحث ما دوباره بر سر همان گسست سنت نقاشی و توجه بسیار زیاد به فرم است و تلاش برای رسیدن به فرم ناب که در همان سالها میتوان در هنر انتزاعی (Abstract art) نيز بررسی كرد. نمونه بارز آن مربع سیاه کازیمیر مالویچ (Kazimir Malevich) است که این شروع تلاشهاییست برای رسیدن به فرم ناب.
اما در هنر مفهومی بحث واژگان و استفاده نامتعارف از زبان پیش میآید و نمونهی آن را میتوان باز در یکی از آثار دوشان دید که ظرف پیشآب را برعکس گذاشت و آن را «چشمه» نام نهاد یا در جایی دیگر اثر رنه ماگریت (René Magritte) که یک پیپ را کشید و زیر آن نوشت «این یک پیپ نیست». در نتیجه اینجا زبان وارد میشود و برای همین هم عنوان هنر مفهومی به تدریج پدیدار میشود. ما دوشان را یک دادایيست میدانیم و رنه ماگریت را یک سوررئالیست و در اين گوناگونی رويكردهای به اصطلاح مدرن مشكل میتوان مرز مشخصی را برای شروع هنر مفهومی قائل شد. همه اینها اجداد هنر مفهومی هستند. گذار نقاشی به اصطلاح از روايتگری به فرم ناب و از فرم ناب به مفهوم است. عنوان هنر مفهومی اما در سال ۱۹۶۳ توسط هنری فلینت (Henry Flynt) از سردمدارن گروه فلكسوس (Fluxus) براي اولين بار استفاده میشود. گروهي كه در نیویورک اولین کارهای خود را با تاكيد بر مبارزه با «کالاوارگی» هنر و آنچه «فرهنگ بورژوازی» میخوانند ارايه میکنند. زمانی که موزهها پر بود از ساختههای پر طمطراق نقاشی سنتی یا حتی ابتدای مدرنیسم، فلینت میآید و یک پلاکارد به گردن خود میاندازد با اين مضمون که «فرهنگ جدی را نابود کنید». این هنر اعتراضی شروع هنر مفهومیست و همانطور که از اسمش هم پیداست مواد مصرفی آن مفهوم است و مفهوم هم از سادهترین راه که زبان است منتقل میشود. در اين زمان تغيير رويكردی صورت میگيرد و توجه از فرم به مفهوم معطوف میشود.
– در مورد این عینک اما این موضوع مطرح است که یک به عنوان یک اثر هنری عرضه نشده بلکه فقط یک عینک است. حالا این سوال مطرح میشود که با چه معیاری یک تولید را میتوان اثر هنری نامید؟
– به نظر من اگر آن عینک یک توضیح (استیتمنت) میداشت و یا اگر آن شخص به عنوان هنرمند شناخته میشد یا یک منتقد هنری از آن به عنوان یک اثر هنری یاد میکرد میتوانستیم آن را یک هنر بدانیم. این مشکل در واقع خیلی پیشتر از اینها و از همان دوران نقاشی انتزاعی آغاز میشود. این سوال مطرح است که چه کسی حق دارد بگوید چیزی هنر هست یا نیست؛ وقتی یک بوم را فقط سیاه میکنی، کاری که در واقع هر کسی امکان دارد آن را انجام دهد چگونه و به چه تعبيری میتوان آن را اثر هنری خواند؟ مهم این است که خالق اثر پیش از این به عنوان هنرمند شناخته شده باشد و محصول کار او در یک گالری كه به عنوان محلی برای ارائه اثر هنری شناخته میشود ارائه شده باشد (كه البته در مورد هنر خيابانی يا گرافيتی و غيره نيز بر سر اين تعريف اختلاف نظرهايی وجود دارد) در کنار این، تاكيد شخصی من بر عنوان یا استيتمنت اثر است. غیر از این، بینندهای که خیلی با این مسائل آشنا نیست دچار سردرگمی میشود و احتمال اشتباه او وجود دارد.
– پس اینجا شاید بتوان در مورد مفهوم هنر برای مخاطب عام و خاص هم صحبت کرد. البته اینکه عام چه معنی دارد خود محل بحث است اما به طور کلی و شاید قراردادی میتوان گفت که هنر مفهمومی برای مخاطب خاص است؟
– سرعت اتفاقات هنری از یک جایی آنقدر زیاد میشود حتی برای من که در این حوزه کار میکنم هم به سادگی محتمل است اثری را متوجه نشوم و این خیلی عادیست. مرزهای هنر بسیار به سمت شخصی و فلسفی شدن رفته و اين کارِ تشخیص را سخت کرده است. ذات این هنر در ویران کردن استهزاء و جدی نگرفتن خودش و هنر به طور عام است بنابراین همواره در حال جوشش است. وقتی برای مثال پیرو مانزونی (Piero Manzoni) میآید و کنسرو مدفوع خودش را تولید میکند و آن را به قیمت هموزن طلای آن به فروش میگذارد بخشی از همین استهزاء هنر را میتوان ديد. در اينجا مانزونی این کار را به عنوان یک ضد هنر و اعتراض ارائه میکند اما همین کار با گذشت چند سال به موزه رفته و عدهای میروند و اتفاقا از آن عکس میگیرند، در موردش نقدها و مقالات متعدد مینويسند و هنر مینامندش و به نوعی خودش به نقض خودش بدل میشود.
اما در مورد عام بودن مخاطب، جدا از اینکه خود این واژه جای بحث دارد و بهتر است بگوییم مخاطبی که کمتر آشناست، به باور من حتما پیش از هر نمایشگاهی باید توضیح و کاتالوگ نمایشگاه را مطالعه کرد. یک نمونه میآورم، چندی پیش در لندن نمایشگاهی از آی ویوی (Ài Wèiwèi) هنرمند چینی برگزار شد که در آن نود تن میلگرد وسط گالری چيده شده بود. در مواجهه اول شما یک ترکیببندی از میلگردها میبینید که برای اين سطح برداشت هیچ پيشينهی ويژهای نیاز ندارید. اما وقتی توضیح این کار را میخوانید متوجه میشوید که او به ناکارآمدی دولت در ساخت بناهای مدارس اعتراض میکند. یک سری از مدارس بر اثر زلزله ویران میشوند و این هنرمند تمام میلگردهایی که از آن مدارس به صورت کج و معوج باقیمانده است جدا میکند و طی یک فرآیند چند ساله همه را مثل روز اول صاف میکند. آنچه پیش از خلق این اثر اتفاق افتاده و همین فرايند چند ساله توليد اين اثر، یک سطح ديگر از معنا را معرفی میكند، بنابراین نمیتوانیم بگوییم که ما کار را جدا از استيتمنت و خاستگاه آن میبینیم. همیشه هنر برای هر سلیقهای یک ساختاری را تولید میکند و بنابراین این هنر هم مخاطب خودش را پیدا میکند. اما در جايی این هنر تبدیل به مُد و منبعی برای درآمد موزهها میشود که به اعتباری بد هم نیست چون هم باعث درآمدزايی برای موزهها میشود و هم برای مخاطبان بيشتری نمایش داده میشود و بحث آریستوکراسی که فقط کسانی که هنر را میفهمند باید آن را ببیند مطرح نیست، اما این نامفهومی هنر مفهومی میتواند به علت عدم پیشینه اطلاعاتی مخاطب باشد که تنها با مطالعه و بالا بردن آگاهی نسبت به تاريخ هنر و پيشينهی آثار هنری به مسیر درستی خواهد رفت.
– حالا خود شما هم به آن اشاره کردید اما به طور مشخص آیا مفهومی به عنوان مخاطب عام موضوعیت دارد؟
– اول من باید تاکید کنم وقتی در این موارد صحبت میکنیم هیچ مطلقی وجود ندارد، هنر مفهومی میتواند اشارههای رئالیستی یا قابل فهم برای عموم داشته باشد. در هنر مفهومی بسیاری از هنرمندان اتفاقا تلاش میکنند که با مخاطب خود به روشهای سادهتری ارتباط بگیرند. یک نمونه دیگر باز هم از آی ویوی در موزه تیت (The Tate Modern) است كه او زمین را پر از تخمههای آفتابگران از سرامیک کرده بود و این نمایشگاهیست که راحتتر با مخاطب ارتباط برقرار میکند و چیزی که پشت آن است قابل فهمتر و يا دست كم بیشتر قابل لذت بردن است پس مخاطب عامتری را شامل میشود. ما نمیتوانیم عمومیت بدهیم که آیا هنر مفهومی، هنر خواص است یا نیست و اين کاملا بستگی به هنرمند و رویکرد شخص او به هنر مفهومی دارد.
اینکه ما مخاطب عام را چه کسی میدانیم بسيار مورد بحث است و سواد بصری اوليه نيز میتواند نسبی باشد و از منابع مختلف مانند محيط و اجتماع و يا مطالعات شخصی تأمين گردد. ولی هميشه موضوعاتی هستند كه مخاطب عامتر يا خاصتر خواهند داشت.
-برگردیم به موضوع عینک؛ به نظر شما چه چیزی باعث میشود که این جوان عینک را آنجا بگذارد؟ میخواست کار هنری کند یا میخواست مراجعه کنندگان را «دست بیاندازد»؟ اینجا مساله همان هنر و ضد هنر مطرح نمیشود؟ آیا ماجرای عینک فقط یک شوخی نبود؟
– به نظر من و با تأكيدی كه روی خاستگاه و استيتمنت كار دارم اين موضوع را بايد از خود وی پرسيد! اگر قصد او دست انداختن مخاطب با هدف مورد توجه قرار گرفتن در فضاي مجازی بوده، کارش و عینکاش اثر هنری نيست و در حد يک دوربين مخفی است. ولی اگر او با قصد توليد اثری در نقد تمجيد كوركورانهی آثار هنری توسط مخاطبان ناآگاه و يا نقدی بر نحوهی گزينش آثار در موزهها بوده است میتوان آن را اثر هنری خواند.
اما بيش از اهميت اثر هنری خواندن و نخواندن اين اثر كه آنچنان هم مهم نيست، اين كار بر اهميت موضوع سواد و شناخت مخاطبان در مواجهه با هنر صحه میگذارد و بيش از آنكه به لحاظ نقد هنری قابل بررسی باشد به لحاظ جامعهشناسی قابل بررسی است.
