مخملباف و مبارزه با آواز!

- از آقای مخملباف می‌پرسم که آيا شما اصطلاح «آواز خوان، نه آواز» يادتان هست؟ و می‌توانيد بگویيد که در داستان کنونی کشور ما به راستی  آوازخوان کيست و آواز چيست؟ نه! به اينکه «آوازخوان» آدم است و «آواز» آدم نيست توجه نکنيد. در اينجا اتفاقاً «آواز» معادل آدمی ‌است که «ديکتاتور» می‌شود و «آوازخوان» آن «مکانيسم» سهمگينی است که زير تخت قدرت می‌لولد و هر که را که بر آن بنشيند تبديل به ديکتاتور می‌کند؛ و من فکر می‌کنم شما درست ملتفت همين نکته نشده‌ايد. پس، لطفاً بيایيد در ساخت و ساز کشورهایی که به دموکراسی رسيده اند خيره شويم: ببينيم که در بين‌شان هم رژيم پادشاهی فراوان است و هم نظام‌های جمهوری.

شعارنویسی روی ديوار نهاد رهبری دانشگاه صنعتی شاهرود

اسماعیل نوری‌علا – من هم نامه سرگشادهء آقای محسن مخملباف به شاهزاده رضا پهلوی را، در «وبسایت رسمی‌خانه فیلم مخملباف»، با دقت تمام خواندم. ايشان را در اين حد می‌شناسم که هم فيلمساز مبتکر و استحاله يافته‌ی ايرانند، هم نماينده آقای ميرحسين موسوی در جريان جنبش سبز، هم صاحب مقام نصيحت گویی به محبوب شان، آقای محمد خاتمی، رئيس جمهور اسبق ايران؛ و زندگی سياسی‌شان را با لقب «محسن چريک» آغاز کرده و بابت فعاليت‌های خود در رژيم گذشته زندانی و شکنجه شده‌اند. و در خوانش نامه سرگشاده ايشان، وصفی را که ايشان در مورد ماهيت استبدادی سلطنت کرده‌اند با عقايد خود موافق يافتم. اما، وقتی خواندن اين نامه «سرگشاده» (که چون «سر گشاده» است به ديگران هم رخصت دخالت در مکالمه بين دو نفر را اعطا می‌کند) تمام شد ديدم که چند فکر موازی ذهنم را به خود مشغول کرده اند؛ و گزارش برخی‌شان را خالی از فايده نيافتم:

دکتر اسماعیل نوری‌علا

۱-از خود پرسيدم که حمله ايشان به «سلطنت» (يا رژيم سلطنتی) به جای خود درست، اما بايد ديد که خود آقای مخملباف به راستی دنبال چه نوع حکومتی بوده‌اند، و يا اکنون هستند؟ و نيز، به استناد گفته ايشان در برنامه تلويزيون کشور «سلطنتی» بريتانيا، آنجا که فرياد زد: «اگر بچه‌ی شاه به ايران برگردد، من هم دوباره محسن چريک می‌شوم»، می‌توان پرسيد که دوران چريکی ايشان چه ربطی به دموکراسی‌خواهی فعلی‌شان دارد؟

در واقع، از آنجا که «جانفشانی»‌های ايشان در دوران قبل از پيروزی آنچه «انقلاب اسلامی» خوانده می‌شود، و تلاش‌های هنری‌شان در سرآغاز حکومت اسلامی‌ برای ايجاد «سينمای اسلامی» هيچ کدام نشانی از دموکراسی‌خواهی نداشته است، می‌توان حکم کرد که بازگشت ايشان به «دوران چريکی» (نام ديگر «جنگ مسلحانه») قطعاً برای جامعه ای، که چهل سال است درد حکومت اسلامی‌ آفريده‌ی همان چريک‌های اسلامی ‌را چشيده، بسيار خطرناک‌تر از بازگشت سلطنت به ايران است. و تفاوت اين دو «شکل» (جنگ مسلخانه در برابر حکومت سلطنتی) چندان بارز است که با آمد و شد سه نسل پس از نسل آقای مخملباف، اکنون اغلب مردم ايران حسرت بازگشت به همان حکومتی را دارند که محسن چريک‌ها را می‌گرفت و شکنجه می‌کرد، همان حکومتی که، به قول نامستند آقای مخملباف، «هزاران اعدامى و شهيد و ده‌ها هزار زندانى سياسى شكنجه شده» را در کارنامه خود داشت. و اگر در آمار ايشان شک نکنيم تازه معلوم می‌شود که در مقايسه سلطنت با حکومت اسلامی ‌ايشان (که ايشان تازه فهميده‌اند که قابل اصلاح نيست) ما با حکايت پناه بردن از ترس مار به عقرب مواجه هستيم. در نتيجه، و با توجه به اين واقعيت‌ها، به ناچار فکر می‌کنم که، قبل از هر اقدامی، بايد تمهيدی به کار برد تا آقای مخملباف به آن دوران چريکی برنگشته و فيلمساز هنرمندمان را تبديل به «محسن چريک» نکند.

شاهزاده رضا پهلوی

۲-واقعيت ديگر اينکه من، در اوایل خواندن نامه سرگشاده ايشان، انتظار داشتم که همين آقای مخملبافی که صبح تا شب به همه سفارش می‌کند تا با حکومت اسلامی ‌«مبارزه بدون خشونت» پيشه کنند، در برابر امکان بازگشت سلطنت به ايران هم همين سفارش را می‌کرد و از مردم می‌خواست تا با حکومت احتمالی «رضاشاه دوم» هم (جدا از اينکه چگونه ممکن شده) به مبارزه‌ی بدون خشونت بپردازند. وگرنه چگونه است که مبارزه با سلطنت بايد با خشونت چريکی (يعنی جنگ مسلحانه) همراه باشد اما مبارزه با حکومت اسلامی‌ بايد از هرگونه خشونتی عاری شود؟ چرا در مبارزه با سلطنت بايد مبارزات مدنی را کنار گذاشت و دست به اسلحه برد و مثل محسن چريک سابق پاسبان‌ها را خلع سلاح کرد اما در برابر حکومت اسلامی‌ بايد ماندلا و گاندی و حتی عيسی مسيح شد؛ آن هم در جلد و عبای اشخاصی همچون محمد خاتمی ‌که مسئول تشويق بچه‌ها به رفتن به جبهه‌ها بوده و منصب رياست جمهوری را هم تا «تدارکاتچی» خندان مقام رهبری پایين کشيده است؟! اين يک بام و دو هوا از کجا ناشی می‌شود؟

۳-ضمناً چرا آقای مخملباف فقط از بازگشت رضا پهلوی و ديکتاتور شدن محتوم او هراس دارد؟ يعنی اگر کس ديگری رهبری «انقلاب جديد» را به دست بگيرد و به قدرت برسد، ما با مشکلی روبرو نخواهيم بود؟ چرا در بين اين همه آدم صف بسته در برابر وزارت خارجه‌ها و کنگره‌ها برای «چلبی شدن»، فقط بايد نگران شاهزاده رضا بود؟

به خود می‌گويم شايد دليل آن باشد که، از يک‌سو، ديکتاتوری در ذات سلطنت نهادينه است و، از سوی ديگر، تنها شاهزاده رضا است که می‌تواند سلطنت را به ايران برگرداند و، لذا، اگر ايشان به آقای مخملباف اطلاع دهد که از پادشاهی منصرف شده خيال همه راحت می‌شود!

اما اگر فرض کنيم که شاهزاده خیال برگشتن به زادگاهش را به طاق نسیان بسپرد و، در نتيجه، اعاده‌ی سلطنت در ايران نيز منتفی شود، آيا همچنان نمی‌توان پرسيد که بديل آقای مخملباف چيست؟ آيا اين بديل همانا برقراری جمهوری است؟ و آقای مخملباف قرار است چه کسی را به جای شاهزاده به ايران بفرستد يا در ايران به جای آقای خامنه‌ای بنشاند؟

مثلاً، بگيريم که آقای سازگارا که چند سال است روزانه، و از طريق انتشار ويدئوهای رهنمودی، مشغول آموزش مبارزات مدنی به جوانان ايران است، و به اشتراک آقای مخملباف بيانيه‌ی مربوط به رفراندوم را هم امضا کرده، و با مقامات امريکایی هم حشر و نشر دارد، با «پرواز آزادی بعدی» به تهران برود و رئيس جمهور شود؛ آيا در آن صورت مسئله حل شده و ايران ديگر زندان سياسی نخواهد داشت و کسی «محسن چريک» را شکنجه نخواهد کرد و از «هزاران اعدامى و شهيد و ده‌ها هزار زندانى سياسى شكنجه شده» هم خبری نخواهد بود؟ و ديگر برای «حفظ دست‌آوردهای انقلاب غيراسلامی» شما سپاه پاسدارانی به راه نخواهد افتاد؟

يا به راستی آيا هيچ يک از اين پانزده امضاکننده‌ی بيانيه رفراندوم استعداد ديکتاتور شدن و خون ريختن ندارد؟ آيا استقرار يک جمهوری بدون صفت «اسلامی» در ايران تمام بدکاری‌های مخصوص رژيم سلطنتی مورد نفرت آقای مخملباف را در حکومت جديد می‌شويد و پاک می‌کند؟

وا حيرتا! مگر به دور و بر خودمان نگاه نمی‌کنيم؟ مگر مصر و عراق و سوريه و نيز افغانستان محبوب آقای مخملباف را نمی‌بينيم که همگی از مخاطرات رژيم‌های «سلطنتی» رها شده و تن به «جمهوری» مطلوب شما داده اند؟ کدام شان از ايجاد «هزاران اعدامى و شهيد و ده‌ها هزار زندانى سياسى شكنجه شده» باز مانده‌اند؟ صدام؟ اسد؟ ناصر؟ قزافی؟ تَرَکی؟

۴-به نظر من يکی از مشکلاتی که گريبانگير اغلب سياست‌ورزان بی خبر از علم اجتماعی سياست ما می‌شود آن است که به جای انديشيدن به «ديکتاتوری» همواره به «ديکتاتور» می‌انديشيم و لذا دائماً دنبال آدم‌هایی هستيم که در گوهر خود ديکتاتور نباشند تا مملکت به دموکراسی برسد.

محسن مخملباف

مثلاً، يقيناً آقای مخملباف چنين مزاج خطرناکی را در شخصيت‌های محبوب خود، آقايان محمد خاتمی ‌و ميرحسين موسوی، نمی‌بيند. يا حتی در وجود خودش، که از همه با او آشناتر است. آقای مخملباف حتماً وقتی خود را در آينه نگاه می‌کند باور نمی‌کند که اين «محسن چريک سابق» که حالا فيلم‌های لطيف و انسانی می‌سازد، بتواند زمانی ديکتاتور شود و «هزاران اعدامى و شهيد و ده‌ها هزار زندانى سياسى شكنجه شده»ی ديگر را تقديم ملت ايران کند؟ او به کنار، بگيريم خانم شيرين عبادی را که تنها ايرانی برنده‌ جايزه نوبل «صلح» است؛ او چی؟ (باور کنيد اشاره‌ام به خانم آنگ سان سوچی نيست!) آيا او نمی‌تواند جام جايزه‌اش را با خون پر کند؟ خانم نسرين ستوده چطور؟ اصلاً چگونه و چراست که، در مملکت ما، از محمدعلی شاه و رضاشاه و محمدرضا شاه (در نظام مشروطه) و خمينی و خامنه‌ای (در نظام موسوم به «جمهوری اسلامی») همگی، تا بر تخت قدرت نشسته‌اند ديکتاتور شده‌اند؟ يا چگونه است که وقتی يک آخوند دوزاری را «ولی فقيه» می‌کنند او چنين اشتهایی برای استبداد و سرکوب و خونريزی پيدا می‌کند؟ و اين دوستان امضاکننده‌ی «بيانيه رفراندوم» چگونه می‌خواهند با برگزاری يک رفراندوم قال قضيه را کنده و جلوی تکرار بازتوليد «هزاران اعدامى و شهيد و ده‌ها هزار زندانى سياسى شكنجه شده» را بگيرند؟

۵-راستی چرا حافظ شيراز دست به التماس بر می‌دارد که «يارب! مباد آنکه گدا معتبر شود/ چون معتبر شود ز خدا بی‌خبر شود»؟ چرا او به «گدا» بند کرده است در حالي که در مرگ شيخ ابو اسحاق اينجو اشک می‌ريزد و به قدرت رسيدن شاه شجاع را جشن می‌گيرد؟ يعنی بايد بپذيريم که حافظ هم سلطنت‌طلب بوده است؟ و چرا فراموش می‌کنيم که «رانت» ويژه‌ای به نام «ژن»، اتفاقاً، می‌تواند به ساخته شدن آدم‌هایی بااطلاع‌تر و دنياديده‌تر از «محسن چريک» چهل سال پيش بيانجامد؟ طرف پول و امکان و رفاه دارد، برای «بچه»اش هم بهترين امکانات را فراهم می‌کند، او را به دنيا و دنيایيان می‌شناساند، چند زبان يادش می‌دهد، لباس پوشيدن و مثل آدم غذا خوردن را به او می‌آموزد و در نتيجه اين «بچه» خيلی شايسته‌تر از «محسن چريک» چهل سال پيش از آب در می‌آيد.

يعنی «شايستگی» اگرچه لزوماً «ژنتيک» نيست اما می‌تواند ناشی از وجود امکانات باشد. مورد فرزندان فيلمسازشده‌ی خود آقای مخملباف گواه گويای ديگری در مورد کارایی ارتباط‌های «رانتی- ژنتيک» است. آيا اگر همين انقلاب خونريز اسلامی‌ نبود «محسن چريک» می‌توانست با استفاده از «رانت» انقلابی بودن سرنوشت سينمای ايران را به دست بگيرد، همه‌ی ميزهای مونتاژ و دوربين‌های کشور را در اختيار داشته باشد و همه‌ی فيلم‌های مهم سينمای دنيا را با سرعت (چون وقت‌اش تنگ بوده!) ببيند و رفته رفته از قالب محسن چريک به‌درآيد و، به‌ جای «توبه نصوح»، «عروسی خوبان» و «ناصرالدين شاه، آکتور سينما» را بيافريند و دريابد که «سينما آدم می‌سازد» و می‌تواند محسن چريک و اعضای خانواده‌اش را (که از ژن خوب خود او بهره برده‌اند!) به ستاره‌ی فستيوال‌های سينمایی مبدل کند؟

پس ارتباط ژنتيک شاهزاده رضا پهلوی با دو شاه ديکتاتور اما مدرن کننده‌ی ايران هم می‌تواند به‌خودی خود امر بدی نباشد و حتی، به قول خود من در نوشته‌ای در ده سال پيش، می‌تواند او را به يک «سرمايه ملی» تبديل کند که اگر درست از آن استفاده شود ممکن است سير تحولات سياسی کشورمان با کم‌هزينه ترين صورتی متحقق شود. مگر خود آقای مخملباف، در همين نامه سرگشاده، نقش ظاهرشاه افغانی در تاريخ معاصر آن کشور را به يادمان نمی‌آورد؟ (هرچند که در بازگویی آن داستان نيز، در عين اشاره به نقش مهمی ‌که آن پادشاه بازی کرده، از جانب ملت افغان و «لوی جرگه» مشتی هم بر دهان‌اش می‌کوبد تا خواننده کينه‌ی او نسبت به سلطنت و شاه و پادشاه را فراموش نکند).

۶-نه! اشتباه نکنيد، سخن من به معنی سلطنت‌طلبی و پادشاهی‌خواهی من نيست. من همواره خود را يک «جمهوريت‌خواه» دانسته‌ام و هم اکنون هم مسئوليت يک حزب جمهوريخواه سکولاردموکرات با من است. اما من فکر می‌کنم مسئله‌ی کشورهایی مثل وطن ما با شعارهایی که آقای مخملباف می‌دهد و می‌خواهد شاهزاده رضا را از خيال شاه شدن منصرف کند تا مملکت به گلستان تبديل شود حل نمی‌شود. چرا؟ زيرا در هوا و فضای سياسی کشورهایی همچون کشور ما مکانيسمی ‌وجود دارد و در کار است که می‌تواند در چشم به‌هم زدنی يک آخوند دوزاری را تبديل به «مقام معظم رهبری» کند، و تا اين مکانيسم وجود دارد و در کار است چه «رفراندوم» آقای مخملباف و چه «انتخابات آزاد» خود آقای رضا پهلوی، هيچ يک، نمی‌تواند ما را به دموکراسی برساند؛ و اين گونه سخنان را به زودی به شوخی وقت تلف‌کنی تبديل می‌کند که تنها عمر ديکتاتوری‌های سلطنتی و ولايتی و جمهوريتی را طولانی‌تر و حتی دائمی‌ می‌کند.

۷-از آقای مخملباف می‌پرسم که آيا شما اصطلاح «آوازخوان، نه آواز» يادتان هست؟ و می‌توانيد بگویيد که در داستان کنونی کشور ما به راستی آوازخوان کيست و آواز چيست؟ نه! به اينکه «آوازخوان» آدم است و «آواز» آدم نيست توجه نکنيد. در اينجا اتفاقاً «آواز» معادل آدمی ‌است که «ديکتاتور» می‌شود و «آوازخوان» آن «مکانيسم» سهمگينی است که زير تخت قدرت می‌لولد و هر که را که بر آن بنشيند تبديل به ديکتاتور می‌کند؛ و من فکر می‌کنم شما درست ملتفت همين نکته نشده‌ايد.
پس، لطفاً بيایيد در ساخت و ساز کشورهایی که به دموکراسی رسيده‌اند خيره شويم: ببينيم که در بين‌شان هم رژيم پادشاهی فراوان است و هم نظام‌های جمهوری. و در هر دوی اين صورت‌ها، اين کشورها به دموکراسی رسيده اند! چرا؟ برای اينکه ملتفت شده‌اند که بايد دعوای شاه و ریيس جمهور را رها کرده و مکانيسم بازتوليد استبداد را از کار انداخت. فهميده‌اند که اگر اين مکانيسم مشغول کار باشد بايد يقين داشت که هم شاهزاده رضا و هم خانم شيرين عبادی و هم نازنينی همچون خانم نسرين ستوده، در روندی نه چندان طولانی، ديکتاتور می‌شوند.

۸-در اينجا جالب است به اين نکته نيز توجه کنيم که اغلب مبارزانِ عليه ديکتاتوری منکر «نقش شخصيت در تاريخ» هم هستند اما در عمل به مبارزه با همان شخصيتی می‌پردازند که قرار نيست نقش تعيين کننده‌ای در تاريخ داشته باشد؛ و فراموش می‌کنند که اگر شخصيت‌ها نقشی در تاريخ ندارند لابد پديده ديگری وجود دارد که اين «شخصيت»‌ها را به استالين و هيتلر و خمينی تبديل می‌کند. هيتلر هم زمانی مثل آقای مخملباف هنرمند بود و هنوز تابلوهای نقاشی‌اش در حراج‌ها خريدار دارد؛ اطرافيان‌اش هم به موتزارت و بتهُوون گوش می‌کردند و از اين راه گاه شاد و گاه اندوه‌زده می‌شدند اما همه‌شان پيچ و مهره‌ی همان ماشينی بودند که نه «هزاران» که «ميليون‌ها» نفر را در کوره‌های آدمسوزی خود جزغاله کرد. در واقع، تا اين پديده در کار است از اين «سر-نوشت» هم گريزی نيست. و شعار مرگ بر اين و آن هم دردی را از ابتلای به بازتوليد استبداد دوا نمی‌کند.

۹-باری، ای کاش آقای مخملباف و آن 14 شخصيت محترم ديگر، که برای اکثرشان نهايت احترام را قائلم، انرژی خود را صرف کارهای بيهوده و اسقاط تکليفی- مثل ارائه رفراندوم به عنوان راه حل- نمی‌کردند و برای از کار انداختن ماشين بازتوليد استبداد، که در کشورمان نه تنها فرسوده نشده بلکه هر روز روان‌تر و قبراق‌تر به ديکتاتورسازی مشغول است، فکری می‌کردند؛ که اگر اين ماشين متوقف و پياده می‌شد و امکان بازتوليد استبداد از ميان می‌رفت آنگاه دليلی برای هراسيدن آقای مخملباف از آقای رضا پهلوی از يک‌سو، و من از رهبران مبارزات بدون خشونت، از سوی ديگر، وجود نداشت*.

*در اينجا است که من از همه‌ی اين خانم‌ها و آقايان عزيز، و نيز همه‌ی خوانندگان اين مقاله، دعوت می‌کنم که سری هم به مباحث مندرج در سايت «مهستانِ» ما سکولاردموکرات‌های انحلال‌طلب بزنند؛ چرا که در آنجا به جای پرداختن به ديکتاتورهای بالقوه (از همه‌ی شاهزاده‌ها تا علی گداها)، به واقعيت‌های مربوط به روند بازتوليد استبداد پرداخته می‌شود و «سکولاردموکرات‌ها» برای درهم شکستن اين ماشين جهنمی، که اول شرط عملی وصول به دموکراسیِ نشسته بر شانه‌های مفاد اعلامیه حقوق بشر است، «توطئه» می‌کنند!

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 0 / معدل امتیاز: 0

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید