Home دیدگاه مادر برای ما واژه‌ایست که در دوردست‌ها خفته و دست‌مان هم به...

مادر برای ما واژه‌ایست که در دوردست‌ها خفته و دست‌مان هم به خاکش نمی‌رسد

- درد دوری، داغ هجرت، و غم نبودن در لحظه‌ آخر... همگی واژه‌هایی‌اند که در برابر سوگ مادری از دست‌رفته، بی‌رمق و بی‌معنا می‌شوند. مخصوصاً وقتی که این وداع تلخ، نه در آغوش بلکه از پشت شیشه‌های سرد گوشی و فاصله‌های هزاران کیلومتری رخ می‌دهد. و اینجاست که باید فراتر از یک روایت شخصی، به درد مشترک بسیاری از ما مهاجران نگریست.
- سال‌هاست که ما ایرانیان، این اندوه عظیم را بر دوش می‌کشیم؛ اندوهی که از دل حکومتی سر برآورده که با ظلم و بی‌رحمی، مردمش را به دو دسته تقسیم کرده: آنان که چمدان می‌بندند و می‌روند، و آنان که می‌مانند و در چنگال پستوهای امنیتی و سلول‌های بی‌نام‌ و نشان، اسیر می‌شوند.
- و در این میان، آنکه رفته، دیگر راه بازگشتی ندارد؛ و آنکه مانده، بی‌خبر، شاید روزی با مزاری سرد و بی‌صدا مواجه می‌شود... بی‌آنکه مجال آخرین دیدار، یا وداعی انسانی فراهم باشد.

مهدی نوذر – در گذر وبگردی‌های امروز، به استوری‌های مهناز افشار برخوردم. زنی که به دلایلی— که اکنون مجال پرداختن به آنها نیست—ترک دیار کرده و در غربتی سرد، چشم نگرانش به سوی مادری بیمار مانده بود. استوری‌ها، روایتی زنده از دقایق تلخی بودند که خبر بستری‌شدن و سپس به کما رفتن مادر را از کیلومترها فاصله، نفس‌ به‌ نفس دنبال می‌کرد… تا آن لحظه‌ جانگداز که خبر فقدان مادر، چون صاعقه بر جان مخاطب فرود آمد.

درد دوری، داغ هجرت، و غم نبودن در لحظه‌ آخر… همگی واژه‌هایی‌اند که در برابر سوگ مادری از دست‌رفته، بی‌رمق و بی‌معنا می‌شوند. مخصوصاً وقتی که این وداع تلخ، نه در آغوش بلکه از پشت شیشه‌های سرد گوشی و فاصله‌های هزاران کیلومتری رخ می‌دهد. و اینجاست که باید فراتر از یک روایت شخصی، به درد مشترک بسیاری از ما مهاجران نگریست.

روزی فرا می‌رسد که «مادر» واژه‌ای می‌شود دور و محو، در خاطره‌ها مانده و در سرزمینی که دست‌مان حتی به خاکش هم نمی‌رسد. روایتی تلخ از جدایی ابدی با عزیزترین آدم زندگی‌مان؛ و محدودیت‌هایی که نه سرنوشت، که جمهوری اسلامی با چنگال‌های امنیتی‌اش برایمان رقم زده است. این نگاه، فراتر از سیاست، از بطن احساسات و انسانیت برمی‌خیزد.

تصور کن انسانی، ناخواسته اما ناگزیر، غربت را انتخاب می‌کند. خاطرات شیرین یک عمر زندگی را در چمدانی کوچک می‌گذارد و دلش را در همان خانه‌ی قدیمی جا می‌گذارد. بعد، فرصتی برای آغوش، برای بوسه‌ی آخر، برای نگاهِ دوباره… هرگز فراهم نمی‌شود. داغی که نه زمان، نه فاصله، و نه هیچ تسلایی التیام‌اش نمی‌بخشد.

چشم‌هایی که برای دیدن عزیزی روشن مانده بودند، خاموش می‌شوند؛ و دستی که برای نوازش دراز شده بود، بی‌پاسخ می‌ماند. آنچه باقی می‌ماند، فقط اندوهی‌ست سنگین که باید در گوشه‌ای از دل، برای همیشه جا داد.

سال‌هاست که ما ایرانیان، این اندوه عظیم را بر دوش می‌کشیم؛ اندوهی که از دل حکومتی سر برآورده که با ظلم و بی‌رحمی، مردمش را به دو دسته تقسیم کرده: آنان که چمدان می‌بندند و می‌روند، و آنان که می‌مانند و در چنگال پستوهای امنیتی و سلول‌های بی‌نام‌ و نشان، اسیر می‌شوند.

و در این میان، آنکه رفته، دیگر راه بازگشتی ندارد؛ و آنکه مانده، بی‌خبر، شاید روزی با مزاری سرد و بی‌صدا مواجه می‌شود… بی‌آنکه مجال آخرین دیدار، یا وداعی انسانی فراهم باشد.

جمهوری اسلامی و کارگزاران جنایت‌‌پیشه‌اش، روزی باید پاسخگوی این حجم از اندوه و حسرت باشند. آنها مسبب اصلی غم‌های ناتمام و جدایی‌های ابدی‌اند. و این پرسش که «چگونه می‌توان چنین داغی را تاب آورد؟» سال‌هاست که در سینه‌ی ما مهاجران، و در دل زندانیان بی‌پناه، بی‌پاسخ مانده است. پرسشی که سنگینی‌اش بر روح‌مان ماندگار خواهد بود.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 11 / معدل امتیاز: 4.9

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید