محمد غفوریان خوشبیان – او آمد در میان فریادهای استقلال، آزادی، ساکت بود، نگاه میکرد، لبخند میزد. در پاریس از آزادی گفت، از کرامت انسان، از اینکه در جمهوری اسلامی، همه آزاد خواهند بود. اما در تهران، هنوز بوی گل از دستهها نرفته بود که اولین گلولهها شلیک شدند. او ساکت نماند، دستور داد. نه تنها لبخند محو شد، که لبهایش انبان حکم مرگ شد.
خمینی تنها بنیانگذار یک حکومت نبود؛ او آغازگر زبانی بود که کلماتش، دروغ را تقدیس میکرد و خشونت را واجب شرعی میدانست. او قدرت را نه برای اداره، که برای تسخیر کامل روح و جان انسان میخواست. کسانی که به امیدی خوش، به بهمن نگاه کردند، با اسف مردند.
اولین نشانهها در همان روزهای نخست پدیدار شد. مدرسهای در مرکز پایتخت به محلی برای تیر خلاص تبدیل شد. کسانی را آوردند، حتی اجازه حرف زدن هم نیافتند. تنها یک حکم: اعدام شوند. نه قاضی، نه وکیل، نه استیناف. انسانها را مانند برگهای پاییزی روی هم ریختند و با حکم یک نفر، آن برگها را به آتش کشیدند. این نخستین سنگی بود که در پایههای نظامی گذاشته شد که نام دین داشت و رسم دوزخ.
او قائل به مکث نبود. فرمانهای بعدی، تلختر و هولناکتر بود. کسانی که در خانههایشان زیستند، ناگهان ضدانقلاب نام گرفتند. نه لازم بود که چیزی گفته باشند، نه حتی کاری کرده باشند. کافی بود نپرسیده باشند که چرا. آنها که سکوت کردند هم به اندازه آنها که فریاد زدند، گناهکار شناخته شدند.
شهرها به خون نشستند. مناطق مرزی را، با خاک یکی کردند. خانهها را آتش زدند، نوجوانها را در گودالها خواباندند و مادرانشان را از دیدن پیکر آنها هم محروم کردند. خاک ایران، از شمال تا جنوب، زیر چکمههای حکمی فرقهای لگدکوب شد که فقط یک صدا میخواست: صدای تأیید.
آموزش تعطیل شد. دانشگاهها بسته شد. بهانه؟ اسلامی کردن علم. اما هدف، واضح بود: خاموش کردن ذهن. اگر کسی میپرسید، دشمن خدا بود. اگر کسی میخواند، عامل فساد بود. استادانی که عمرشان را صرف علم کرده بودند، با یک ابلاغیه، به اجبار از دانشگاهها کنار گذاشته شدند. درِ علم بسته شد تا دروغ بدون مانع نفوذ کند.
زنان، بیش از همه، هدف قرار گرفتند. آنها که در انقلاب مشارکت کرده بودند، ناگهان بیعفت، فاسد، ضدخانواده نام گرفتند. لباسشان باید تغییر میکرد، از سخن گفتن بازداشته میشدند. رؤیایشان باید شکسته میماند. چادر اجباری شد، نگاه اجباری شد، خاموشی اجباری شد. هر زنی که سر بلند کرد، سیلی برداشت. هر دختری که دوید، با دیوار متوقف شد. در روزگاری نهچندان دور، زن ایرانی میتوانست هم رؤیا داشته باشد، هم آزادی.
عدالت هم قربانی شد. قاضی دیگر معنای مستقل نداشت. قضاوت، ترجمه مستقیم فرمان بود. زندانها پُر شدند، نه از مجرم، که از سؤالکننده. شبها طولانی شد، سلولها تاریکتر، و نالهها عمیقتر. کسانی را میآوردند، از آنها اعتراف میخواستند، نه به جرم، که به وجودشان. و اگر نمیپذیرفتند که مجرماند، مجرمتر میشدند.
در میان این جنون، خطابههای او ادامه داشت. با صدایی لرزان، اما زبانی آهنین، وعده حکومت خدا را میداد، در حالی که روی زمین، حکومت بر اجساد جریان داشت. نام خدا را میبرد، اما از هیچ صفت رحمانی استفاده نمیکرد. از جهنم میگفت، از انتقام، از نابودی. گویی با هر کلمه، دروازهای از عذاب را به واقعیت تزریق میکرد.
و هیچکس نفهمید چگونه روزی رسید که هزاران زندانی را در اتاقهایی بدون پنجره، بدون وکیل، بدون زمان، بدون امید، به صف کردند. از آنها پرسیدند: آیا هنوز همان هستید؟و پاسخ کافی بود برای اینکه مأمور، دستور را اجرا کند. نه به خاطر کاری که کرده بودند، بلکه به خاطر کسی که بودند. هیچ آمار رسمی داده نشد. اجساد، شبانه دفن شدند. مادران، ماهها در گورستانها پرسه زدند، بیآنکه نشانی بیابند. و همه اینها، با امضای کسی بود که مردم را به آغوش دین خوانده بود.
او حتی نخواست که دیگران جایگزینش شوند. وقتی صحبت از اصلاح بود، خشمگین شد. قدرت را به هیچکس نداد، جز کسانی که سر در آخور همان خشونت داشتند. از مردم تنها وقتی یاد میکرد که به تشییع جنازه بیایند، یا در صفهای رای، مهر تأیید بر تحقیرشان بزنند. مفاهیمی مانند آزادی، کرامت، مشارکت، به جملاتی تبدیل شد که فقط در کتابها یافت میشد.
حتی اقتصاد نیز قربانی شد. ثروت، نه بر پایه تولید، که بر پایه چپاول تقسیم شد. نهادهایی ساخته شدند که تنها کارشان جذب اموال عمومی و تقسیم آن میان خواص بود. مردم فقیرتر شدند، اما گفته شد که فقر، امتحان الهیست.کارگر گرسنه بود، اما شنید که سادهزیستی نشانه تقواست.سفرهها کوچک شد، اما مجالس خواص گستردهتر. او اقتصاد را بازیچهای برای توجیه فقر ساخت، و آن را نه علم، بلکه وسیلهای برای کنترل تودهها دانست.
او مرد، اما نظامی که ساخته بود زنده ماند. نه به خاطر استحکامش، بلکه به خاطر ترس. ترسی که از روز اول تزریق شد. ترسی که از کودکی به ما آموختند: نپرس، نگوی، نبین. نظامی که فقط یک چیز را خوب یاد گرفت: چگونه انسان را به سکوت وادارد.
اما امروز، مردمی ایستادهاند که نه از سر ترس، که از سر آگاهی سکوت را شکستهاند؛ مردمی که حقیقت را فریاد میزنند، حتی اگر هزینهاش سنگین باشد.
و امروز، پس از دههها، حقیقت راه خود را پیدا کرده است. دیگر نمیتوان با عبای تزویر، خون را پوشاند. دیگر نمیتوان با عمامه، گردن حقیقت را پیچاند. نام او، بجای تقدیس، با درد همراه است. نسل جدید، از او قهرمان نمیسازد. او را میشناسد، نه به عنوان پدری مهربان، که به عنوان آغازگر یک فریب، یک دروغ خونآلود، یک اشغالگری به نام دین.
این بازگویی، نه برای انتقام است، نه حتی برای قضاوت. بلکه برای آگاهیست. زیرا فراموشی، آغاز تکرار است؛ و اگر امروز ندانیم چه شد، فردا دوباره خواهد شد.


