علی سرکوهی – ما در جهانی زندگی میکنیم که دیگر هیچ فاجعهای ما را نمیلرزاند. تصویر کودکی غرقشده بر ساحل، شهری ویرانشده در جنگ، چهرهی پدر و مادری داغدیده، مهاجر یا پناهجویی راندهشده یا در آستانهی اخراج از کشوری که مدعی دفاع از حقوق بشر است؛ همهی اینها، اگرچه گاه برای لحظاتی در صدر اخبار مینشینند، اما خیلی زود به حاشیه رانده میشوند و از حافظهی جمعی محو میگردند.
فاجعه دیگر استثنا نیست؛ بخشی از روزمرّگی ما شده است. در چنین جهانی، بحران اصلی صرفاً اخلاقی نیست، بلکه هستیشناختیست. ما نهتنها بیاخلاق، بلکه بیحس شدهایم. بیحسی، امروز بیش از هر زمان دیگر، به واکنش غالب انسان در برابر رنج بدل شده است. روانشناسان از «انکار» و «کرختی» به عنوان ساز و کارهای دفاعی ذهن در برابر آسیبهای شدید یاد میکنند؛ اما وقتی این مکانیسم به سطح اجتماعی میرسد، میتواند به نوعی زیست جمعی بدل شود. در جوامعی که هر روز با جنگ، فقر، تبعیض و آوارگی مواجهاند، بیحسی به ابزاری برای بقا تبدیل میشود.

اما این بیحسی بیهزینه نیست. رنج در چنین وضعیتی بیصدا میماند و انسان از بنیادیترین تجربهی انسانی، یعنی همدلی، محروم میشود. جامعهای که در آن همدلی به خواب میرود، تنها یک گام با بیرحمی فاصله دارد.
از سوی دیگر، خشونت در جهان امروز چهرهای «نو» یافته است. خشونت دیگر فقط در میدان جنگ یا صدای گلوله خلاصه نمیشود، بلکه چهرهای اداری و بوروکراتیک نیز به خود گرفته است. تصمیمهایی که در اتاقهای کنفرانس و پشت میزهای رسمی اتخاذ میشوند، میتوانند سرنوشت هزاران یا میلیونها انسان را رقم بزنند، بیآنکه صدایی برخیزد یا مسئولی پاسخگو باشد.
هانا آرنت در تحلیل «ابتذال شرّ» نشان میدهد که بزرگترین جنایتها لزوماً به دست «هیولاها» انجام نمیشوند، بلکه ممکن است به دست انسانهایی کاملاً عادی، کارمندانی مطیع، بیپرسش و فاقد احساس مسئولیت روی دهند. شرّ در جهان امروز نه از نیت، بلکه از اطاعت کورکورانه برمیخیزد. در چنین نظمی، قربانیان به ارقام تقلیل مییابند و مسئولیت در دل ساختارهای بیچهره گم میشود.
یکی از پیامدهای چنین ساختاری، سادهسازی خطرناک واقعیت است. جهان به دو قطب مطلق تقسیم میشود: خوبها و بدها؛ دوستان و دشمنان، قربانیان و جلادان. این دوگانهسازیِ سیاه و سفید که در واکنش به فاجعههایی همچون آنچه در غزه میگذرد به وضوح دیده میشود، میتواند مانعی باشد در برابر درک پیچیدگی شرایط انسانی و تاریخی. چنین رویکردی بجای همدلی، انتقامجویی را دامن میزند.
در این میان، نباید فراموش کرد که کسانی در هر سوی میدان هستند که خشونت را نهتنها مجاز، بلکه ضروری میدانند، البته علیه مخالفان خود. این افراد و گروهها، هرچند در ادعا سخن از عدالت، آزادی یا امنیت میگویند، در عمل، با توسل به حذف و سرکوب، همان خشونتی را بازتولید میکنند که خود پیشتر محکومش کرده بودند.
شاید هولناکترین بُعد وضعیت کنونی، ظهور فرهنگ رامسازی باشد. فرهنگی که در آن شور اخلاقی، عطش عدالت و میل به حقیقت، به «افراطگرایی» تعبیر میشود. در این فرهنگ، انسان مطلوب کسیست که سازگار، ساکت و عملگرا باشد، نه انسانی پرسشگر، آرمانخواه و شجاع.
خشونت در این ساختار صورتی نمادین دارد: ذهن را به بند میکشد، رؤیا را خاموش، و میل به تغییر را سرکوب میکند.
در چنین جهانی، شاید یکی از نخستین نشانههای انسانبودن، توان گریستن باشد؛ گریستنی نه از سر ضعف، بلکه به مثابه اعتراض، امتناعی از پذیرش عادی بودن رنج. لحظهای که ما دوباره خود را در چشمان دیگری بازمیشناسیم، همان لحظهایست که مسیر بازگشت به انسانبودن آغاز میشود.
ما در جهانی زندگی میکنیم که پرسشها و پاسخها از پیش مهیا شدهاند. اما برای بازیابی انسانیت، شاید لازم است جسارت بازگشت به پرسشهایی را داشته باشیم که دیگر کسی نمیپرسد:
چگونه به اینجا رسیدیم؟
با ما چه کردهاند؟
از انسان چه باقی مانده است؟
و شاید مهمتر از همه: چگونه هنوز میتوان انسان ماند، با حفظ حرمت و کرامت انسانی؟
*علی سرکوهی روانشناس و استاد دانشگاه در سوئد
هانا آرنت (Hannah Arendt) متفکر آلمانی- آمریکایی قرن بیستم با پژوهشهایی بنیادین در زمینههایی چون توتالیتاریسم، آزادی و مسئولیت فردی، درک ما از سیاست مدرن را دگرگون کرد. در آثاری چون خاستگاههای توتالیتاریسم و آیشمن در اورشلیم، او به تحلیل ساز و کار قدرت و معنای شرّ در جهان معاصر پرداخت.



