Home دیدگاه فریاد خاموش: چرا مرگ فرماندهان سپاه شادی مردم ایران را برانگیخت

فریاد خاموش: چرا مرگ فرماندهان سپاه شادی مردم ایران را برانگیخت

- کشته شدن فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی نه در سوریه و لبنان بلکه در خاک ایران اگرچه از نظر نظامی قابل توجه است، اما بازتاب اجتماعی آن در داخل کشور ابعادی عمیق‌تر و پیچیده‌تر دارد. برخلاف آنچه رسانه‌های حکومتی کوشیدند القاء کنند، فضای عمومی جامعه نه تنها دچار سوگ و اندوه نشد، بلکه در بسیاری از محافل غیررسمی، شاهد ابراز نوعی آرامش، رضایت و حتی خرسندی بودیم. چنین واکنشی را نمی‌توان با متر و معیارهای سنتی تحلیل کرد؛ بلکه نیازمند نگاهی به لایه‌های پنهان ذهنیت اجتماعی مردمی است که خود را مدت‌هاست از ساختار سیاسی حاکم جدا کرده‌اند.
- فرماندهان سپاه نه صرفاً مسئولان نظامی، بلکه تصمیم‌گیران اصلی در مسائل استراتژیک، بودجه‌ای، رسانه‌ای و حتی فرهنگی کشورند. در چنین شرایطی، مرگ تعدادی از این افراد برای بسیاری از مردم معنایی فراتر از یک حادثه نظامی دارد؛ نوعی فروپاشی نمادین از ساختاری که در نگاه آنان عامل اصلی تیره‌روزی و عقب‌ماندگی کشور است.
- این جنگ، جنگ مردم ایران نیست. مردم از جنگ بیزارند، نه از سر ترس، بلکه از سر عقلانیت. سال‌هاست که روشنفکران، فعالان مدنی، کارگران، معلمان، بازنشستگان و زنان این کشور فریاد زده‌اند که راه نجات ایران از مسیر شفافیت، عدالت، عقلانیت و تفاهم می‌گذرد؛ نه از مسیر موشک، شهادت و مرگ‌اندیشی. جامعه ایرانی، تشنه‌ی صلح است، نه هیجان نبرد. مردم ایران، نه دشمنی با جهان می‌خواهند و نه تحمل بیشتر تحریم و انزوا را دارند.
- وقتی جامعه‌ای از مرگ فرماندهان نظامی شاد می‌شود، نشان از شکافی دارد که دیگر با تبلیغات پر نمی‌شود. وقتی مردم از کشته‌شدن مقاماتی که وظیفه‌شان حفظ امنیت بوده، احساس رهایی می‌کنند، باید پرسید امنیت چه کسی و در برابر چه کسی؟ پاسخ روشن است: امنیت ساختار قدرت، نه مردم. سپاه در نگاه بسیاری از مردم، حافظ نظام است نه حافظ ملت. و این تمایز، ریشه‌ی اصلی واکنش جامعه به وقایع اخیر است.

محمد خوش‌ بیان – در روزهای گذشته، رویدادی بی‌سابقه در سطح رویارویی‌های نظامی میان جمهوری اسلامی و اسرائیل رقم خورد: کشته‌شدن چندین فرمانده ارشد سپاه پاسداران انقلاب  اسلامی در خاک ایران، نه در سوریه یا لبنان، بلکه در مناطقی تحت حاکمیت رسمی جمهوری اسلامی.

این اتفاق، اگرچه از نظر نظامی قابل توجه است، اما بازتاب اجتماعی آن در داخل کشور ابعادی عمیق‌تر و پیچیده‌تر دارد. برخلاف آنچه رسانه‌های حکومتی کوشیدند القاء کنند، فضای عمومی جامعه نه تنها دچار سوگ و اندوه نشد، بلکه در بسیاری از محافل غیررسمی، شاهد ابراز نوعی آرامش، رضایت و حتی خرسندی بودیم. چنین واکنشی را نمی‌توان با متر و معیارهای سنتی تحلیل کرد؛ بلکه نیازمند نگاهی به لایه‌های پنهان ذهنیت اجتماعی مردمی است که خود را مدت‌هاست از ساختار سیاسی حاکم جدا کرده‌اند.

در میان چهره‌های کشته‌شده، نام‌هایی همچون امیرعلی حاجی‌زاده به‌ چشم می‌خورد ،فرمانده‌ای که نزد افکار عمومی به نماد بی‌مسئولیتی و پنهانکاری بدل شده. او بطور خاص به‌ خاطر نقش مستقیم در شلیک موشک به هواپیمای مسافربری در دی‌ماه ۱۳۹۸، که منجر به جان‌ باختن ۱۷۶ سرنشین آن شد، جایگاه تلخی در حافظه ملی دارد. نه تنها هیچگاه دادگاهی علنی برای بررسی این فاجعه برگزار نشد، بلکه اظهارات سهل‌انگارانه و توجیهات حاجی‌زاده، خشم عمومی را دوچندان کرد. مرگ او و افرادی از ایندست، برای بخشی از جامعه به‌منزله‌ی پایان نمادین یک دوره از سرکوب، تحقیر و فاجعه تعبیر می‌شود.

برای فهم چرایی خوشحالی خاموش و حتی گاه آشکار مردم از کشته‌شدن این فرماندهان، باید به گذشته‌ی عملکرد سپاه و نقش آن در حیات سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی نگریست. نهادی که پس از فتنه‌ی ۵۷ با هدف دفاع از کشور در برابر تهدیدهای خارجی تأسیس شد، به‌ تدریج بدل به بازیگری اقتصادی، اطلاعاتی، امنیتی و نظامی در تمام ارکان حکومت شد؛ حضوری که با فساد، رانت، سرکوب داخلی، و دخالت در سیاست خارجی گره خورده است. مردم در تمام این سال‌ها، نه‌تنها باری از دوششان برداشته نشد، بلکه بطور فزاینده‌ای زیر فشارهای اقتصادی، تحریم، سانسور، و محدودیت‌های اجتماعی قرار گرفتند. اینبار نه‌تنها به‌دلیل سیاست‌های کلان، بلکه به‌خاطر عملکرد مستقیم نهادهایی چون سپاه.

نظامیگری تبدیل به ستون فقرات نظام شده است. فرماندهان سپاه نه صرفاً مسئولان نظامی، بلکه تصمیم‌گیران اصلی در مسائل استراتژیک، بودجه‌ای، رسانه‌ای و حتی فرهنگی کشورند. در چنین شرایطی، مرگ تعدادی از این افراد برای بسیاری از مردم معنایی فراتر از یک حادثه نظامی دارد؛ نوعی فروپاشی نمادین از ساختاری که در نگاه آنان عامل اصلی تیره‌روزی و عقب‌ماندگی کشور است.

واقعیت آن است که نظام سال‌هاست با القاء این گزاره که دشمنان ایران دشمنان جمهوری اسلامی‌اند سعی کرده میان خود و ملت خطی مشترک ترسیم کند. اما مردم این خط را با دستان خود پاک کرده‌اند. جامعه‌ای که بارها در خیابان‌ها فریاد زده دشمن ما همینجاست، نشان داده که از هم‌ذات‌پنداری با ساختار حاکمیت عبور کرده است. کشوری که بخش مهمی از بودجه‌اش را صرف ماجراجویی نظامی می‌کند، در حالی‌ که میلیون‌ها نفر در آن زیر خط فقر زندگی می‌کنند، نمی‌تواند از مردم انتظار همدلی با فرماندهان کشته‌شده داشته باشد.

این جنگ، جنگ مردم ایران نیست. مردم از جنگ بیزارند، نه از سر ترس، بلکه از سر عقلانیت. سال‌هاست که روشنفکران، فعالان مدنی، کارگران، معلمان، بازنشستگان و زنان این کشور فریاد زده‌اند که راه نجات ایران از مسیر شفافیت، عدالت، عقلانیت و تفاهم می‌گذرد؛ نه از مسیر موشک، شهادت و مرگ‌اندیشی. جامعه ایرانی، تشنه‌ی صلح است، نه هیجان نبرد. مردم ایران، نه دشمنی با جهان می‌خواهند و نه تحمل بیشتر تحریم و انزوا را دارند.

سیاست رسمی اما همچنان بر مسیر قدیمی اصرار دارد؛ مسیری که در آن منازعه دائمی، دشمن‌سازی و استمرار بحران، ابزارهایی برای بقا تلقی می‌شوند. کشته‌شدن سرداران سپاه، اگرچه به‌ لحاظ نظامی قابل تأمل است، اما معنای عمیق‌تری در متن جامعه دارد: فرسایش اقتدار یک ساختار. وقتی جامعه‌ای از مرگ فرماندهان نظامی شاد می‌شود، نشان از شکافی دارد که دیگر با تبلیغات پر نمی‌شود.

نباید این واکنش را با بی‌اخلاقی یا فقدان انسانیت اشتباه گرفت. آنچه در حال وقوع است، نوعی فریاد خاموش و خشم تلنبارشده است. جامعه‌ای که دهه‌ها فرصت بیان آزادانه‌ی اندیشه و اعتراض نداشته، اکنون با هر نشانه‌ای از تضعیف ساختار سرکوب، بطور طبیعی احساس سبکی می‌کند. این نه شادی از مرگ، بلکه واکنشی انسانی است به سال‌ها ستم، تبعیض و بی‌عدالتی.

در بسیاری از کشورهای جهان، مرگ یک فرمانده نظامی در خط مقدم دفاع از وطن، واکنشی ملی به‌ همراه دارد. اما وقتی مردم از کشته‌شدن مقاماتی که وظیفه‌شان حفظ امنیت بوده، احساس رهایی می‌کنند، باید پرسید امنیت چه کسی و در برابر چه کسی؟ پاسخ روشن است: امنیت ساختار قدرت، نه مردم. سپاه در نگاه بسیاری از مردم، حافظ نظام است نه حافظ ملت. و این تمایز، ریشه‌ی اصلی واکنش جامعه به وقایع اخیر است.

زبان و بیان حکومت هنوز تلاش دارد این شکاف را نادیده بگیرد. سخن از شهادت، افتخار، دفاع از ارزش‌ها و پایداری همچنان از دهان مقامات تکرار می‌شود. اما جامعه آنچه می‌بیند گفتمانی خالی و بریده از واقعیت است. گفتمانی که فرزندانش در برج‌های امنیتی می‌نشینند و از فرهنگ ایثار سخن می‌گویند، در حالی‌ که جوانان این سرزمین یا در زندان‌اند، یا در تبعید، یا در گورهای بی‌نام.

مردم ایران، سال‌هاست که هزینه‌ی تصمیم‌هایی را می‌پردازند که در آن هیچ نقشی نداشته‌اند. از سقوط هواپیما گرفته تا بحران‌های اقتصادی، از صدور بحران تا انزوای جهانی، همه و همه، زخم‌هایی‌اند که بر پیکر ملت نشسته، بی‌ آنکه صدایی از دل قدرت برای پوزش برخاسته باشد. این انباشت بی‌پایان درد، خشمی بی‌صدا را پدید آورده که گاه در شکل واکنش به یک مرگ نظامی بروز می‌کند.

جامعه ایران، جامعه‌ای است صلح‌طلب، زخم‌خورده، اما همچنان زنده و بیدار. این جامعه با سلاحی به‌ نام آگاهی در حال عبور از تاریخی خونین است. جنگ میان جمهوری اسلامی و اسرائیل، نه خواست مردم است، نه حاصل سیاست ملی. این جنگ، محصول تفکری ایدئولوژیک و بسته است که بقای خود را در تداوم دشمنی می‌بیند. اما مردم، مسیر دیگری را برگزیده‌اند؛ مسیر زندگی، نه مرگ.

امروز بیش از هر زمان دیگری لازم است که تفاوت بنیادین میان مردم ایران و ساختار حاکم بر آنان دیده شود. جامعه‌ای که بارها با هزینه‌های سنگین خواسته‌های خود را اعلام کرده، شایسته‌ی شنیده‌شدن است. مردمی که در برابر خشونت، باز هم راه مدنی را انتخاب کرده‌اند، باید از زیر سایه تصمیم‌گیری‌های نظامی بیرون بیایند. این مردم، سزاوار آینده‌ای هستند که در آن گفتگو جای گلوله را بگیرد، و عدالت جای انتقام را.

رهایی از چرخه‌ی مرگ و تحقیر، تنها زمانی ممکن است که صدای جامعه مدنی ایران در جهان جدی گرفته شود. تا آن روز، هر نشانه‌ای از فروپاشی ساختارهای خشونت‌محور، برای مردم ایران نه ضایعه، که گامی به سوی زندگی بهتر خواهد بود.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 8 / معدل امتیاز: 4

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید