ارشان آذری – جنگ پدیدهای است که در کوتاهمدت ممکن است موجب انسجام اجتماعی و سکوت موقت جامعه شود، اما در بلندمدت میتواند به تشدید بحرانهای ساختاری و فروپاشی سیاسی بیانجامد. در صورت وقوع یک جنگ میان جمهوری اسلامی ایران و اسرائیل، ممکن است در زمان درگیریهای نظامی، اعتراضات اجتماعی کاهش یابند، اما تجربههای تاریخی نشان میدهند که پایان جنگ میتواند سرآغاز جنبشهای اجتماعی و فروپاشی نظم سیاسی حاکم باشد. برای تحلیل این چشمانداز، به بررسی نمونههایی از آلمان پس از جنگ جهانی دوم، عراق پس از حمله ۲۰۰۳، و شوروی پس از جنگ افغانستان خواهیم پرداخت.
۱. دوران جنگ: تعلیق اعتراض و اولویت بقا
در دورهی بمبارانهای اسرائیل علیه جمهوری اسلامی در ایران، جامعه ایران وارد وضعیتی میشود که در علم جامعهشناسی با عنوان «اولویت بقا بر مشارکت» شناخته میشود. در این شرایط، مردم بجای مشارکت سیاسی یا اعتراضات اجتماعی، در پی حفظ جان خود، خانوادهشان و تأمین نیازهای ابتدایی هستند. مشابه این وضعیت را میتوان در دوران بمبارانهای متفقین علیه آلمان نازی یا حملات هوایی ائتلاف علیه عراق در سال ۲۰۰۳ مشاهده کرد؛ مردمی که زیر آتش هستند، معترض نیستند– نه به دلیل رضایت، بلکه به دلیل تهدید مستقیم جان.
۲. پایان جنگ: ظهور ویرانی اقتصادی و روانی

پس از پایان جنگ، آنچه باقی میماند، نه پیروزی نظامی، که ویرانی اقتصادی، زیرساختی، و روانی جامعه است. بررسی مورد آلمان در سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ نشان میدهد که فروپاشی اقتصادی پس از شکست، عامل اصلی شکلگیری اعتراضات و تجزیهی تدریجی ساختار سیاسی گذشته بود. مردم در آن سالها با کمبود غذا، بیخانمانی، بیکاری گسترده، و بیاعتمادی عمومی به نهادهای سیاسی روبرو بودند.
در ایران، ساختار اقتصادی پیش از جنگ نیز شکننده بوده است. پس از جنگ، انتظار میرود این وضعیت به مرحلهای برسد که دیگر نه تنها منابع برای ادارهی کشور وجود نداشته باشد، بلکه حتی امکان تأمین حداقلهای حیاتی مانند برق، سوخت، و مواد غذایی نیز از میان برود.
۳. فروپاشی مشروعیت: بحران اعتماد عمومی
یکی از مهمترین پیامدهای جنگ برای حکومتها، از دست دادن مشروعیت است. مطالعهی تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ نشان میدهد که حتی در غیاب یک حکومت بعثی سرکوبگر، بازسازی اعتماد عمومی به حکومت جدید نیز بسیار دشوار بود. در مورد ایران، اگر حکومت فعلی پس از جنگ همچنان پابرجا بماند، اما از تأمین حداقل معیشت ناتوان باشد، بحران مشروعیت به نقطهای میرسد که حتی پایگاههای سنتی حامی حکومت نیز از آن جدا خواهند شد.
در شوروی نیز پس از جنگ افغانستان (۱۹۷۹–۱۹۸۹)، بازگشت پیکر کشتهشدگان و سربازان خسته، هزینههای سنگین اقتصادی، و آشکار شدن ناکارآمدی حکومت در مدیریت منابع، زمینهساز فروپاشی ساختار سیاسی در فاصلهی کمتر از دو سال شد. این فروپاشی نه صرفاً نتیجه جنگ، بلکه ناشی از انباشت بحرانهایی بود که پس از جنگ عریان شد.
۴. خیزشهای اجتماعی و فروپاشی نظم سیاسی
تجربههای تاریخی نشان میدهند که پس از پایان جنگ، اگر ساختار حکومت نتواند به نیازهای پایه مردم پاسخ دهد، شرایط برای شکلگیری جنبشهای اجتماعی سراسری فراهم میشود. اعتراضات مردمی در سوریه در سال ۲۰۱۱ نیز ابتدا بر محور مشکلات اقتصادی، بیکاری و نارضایتی از فساد شکل گرفتند و سپس با سرکوب شدید وارد مرحلهی نظامی شدند.
در ایران پس از جنگ با اسرائیل، اگرچه ممکن است سرکوب اولیه رخ دهد، اما فقدان توان اقتصادی و انسجام اجتماعی در درون حکومت، احتمالاً باعث خواهد شد سرکوب تأثیر بلندمدت نداشته باشد. با گسترش نارضایتی، احتمال فروپاشی تدریجی یا حتی فروپاشی ناگهانی نظام سیاسی دور از انتظار نیست.
نتیجهگیری
جنگ ممکن است برای مدتی اعتراضات را به حاشیه ببرد، اما پایان جنگ آغاز دورهای است که در آن بحرانهای زیرین جامعه با شدتی بیسابقه سر برمیآورند. بر پایهی نمونههای تاریخی از آلمان، عراق، شوروی و سوریه، میتوان گفت که اگر جمهوری اسلامی پس از جنگ با اسرائیل نتواند پاسخگوی نیازهای مردم باشد، دیر یا زود با موجی از اعتراضات سراسری روبرو خواهد شد. در آن زمان، نه ترس، نه سرکوب و نه ایدئولوژی دیگر کارساز نخواهند بود؛ و سرنوشت نظام، به سرنوشت بسیاری از حکومتهای پساجنگ شبیه خواهد شد: سقوط!



