خلیل نیک خصال – این نوشته از همانجا آغاز میشود که آتش، نه در خاک، که در آسمان زبانه میکشد؛ جایی که زمزمهی مقاومت در دل تاریکی، چون برق در دل توفان، شکافی در شب میگشاید. قیام برای آزادی، دنبالهای ساده بر گذشته نیست؛ این کتاب، گسستی است از سکوتی تحمیلی، از ناامیدی کهنه، و از اسطورهای که جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه، همچون تار عنکبوتی پیچیده بر جان ما تنیده است.
سالهای گذشته، اخگرهایی خاموش را نشان میداد: زندگی پنهان کسانی که در دل ماشین سرکوب به بند کشیده شده بودند؛ فرسایش آهستهی مشروعیت در دل نظامی که بر پایهی خشونت، فریب، و مطلقگرایی دینی بنا شده بود. اما اکنون، زمان شعلهور شدن است؛ زمان فریاد زدن است. این سطرها لحظهای تاریخی، بیثبات و بیبازگشت را روایت میکنند، آنگاه که مردمی که سالها کرامتشان پایمال شده بود، دیگر حاضر نشدند در خاموشی بمیرند.
آنچه خواهید خواند، تنها وقایعنگاری سیاسی نیست؛ روایتی است از سیر جان، از حسابرسی فردی، و تأملی معنوی. روایتی از تولد دوبارهی ملتی که نهفقط شورش کرد، که برخاست تا خود را باز بیافریند.
اینجا خیابانهایی هست که صدای لرزان دانشآموزان در آن طنین انداخت؛ زندانهایی که تنهای شکنجهشده در آن، نام آزادی را تکرار کردند؛ و گلهایی که، با سرکشی، بر خاک شهیدان روییدند.
اما این نیز هست: انقلابی آرام، در درون ذهنها و دلها؛ آگاهی مردمی که دیگر منتظر ناجی نماندهاند، چون خود برخاستهاند.
این نوشته همزمان با نبردی بیامان برای رهایی ایران شکل گرفته است. آن هنگام که مجسمهها فرو میریختند و سانسور همچون بختکی سیاهتر میشد، واژهها روشنایی میبخشیدند. این رژیم گرچه نشانههای فروپاشی را به دوش میکشد، اما همچنان با فریب زنده است.
و با اینحال، وحدت ما، اگر دست در دست هم نهیم از هر سلاحی نیرومندتر است. اکنون وقت آن است که همچون رستم و آرش، نه از بیم مرگ، که به شوق زندگی برخیزیم. به راستی، آیا میتوان با تفرقه، زنجیر را گسست؟
نه!
پس برخیزیم، بیدرنگ، بیتعلل، و ایران را از چنگال ضحاک رهایی بخشیم. شهادت هیچگاه چنین ضروری نبوده نیست .این نوشته برای گزارش خشک نیست؛ برای بهخاطر سپردن است. برای آن است که یاد کسانی را زنده نگاه دارد که بهای رؤیای ایرانی آزاد را با جان خود پرداختند. مینویسم برای افتادگان، برای ایستادگان، و برای آنان که هنوز زاده نشدهاند؛ کودکانی که روزی، شاید، در ایران آزاد، بیهراس و بیدروغ قدم بزنند.
ایران امروز، تنها میدان جنگ گلولهها نیست؛ میدان نبرد حقیقت، حافظه، و امید است.
رژیم شاید رسانهها را در مشت داشته باشد، اما هرگز نمیتواند تصویر زنی را پاک کند که با باد میرقصد، صدای نوجوانی را خاموش کند که پیش از پرواز، نوشت: «ما را فراموش نکنید»، یا فریاد مادری را که سنگ دیوارها را به لرزه انداخت.
در چنین زمانی، بیطرفی، خیانت است. تظاهر به توازن میان ظالم و مظلوم، توهین به حقیقت است. من در کنار آن معترضِ بر بام، آن تبعیدی خاموش، روزنامهنگار ساکتشده، کارگرِ در اعتصاب، و شاعری که در زنجیر نیز میسراید، میایستم.
در کنار کودکی که میپرسد چرا چراغها دیگر روشن نشدند…
در کنار نانی که از فرط گرسنگی، از مرز شرم گذشته است.
من ایمان دارم: هیچ رژیمی، هرچند وحشی، توان ایستادگی در برابر ملتی را ندارد که هنوز طعم آزادی را به یاد دارد.
اگر روزی این سطرها را در آینده بخوانید، شاید بهای طلوع را به یاد آورید.
و اگر اکنون آن را میخوانید، بدانید: تنها نیستید.
به امید سپیدهدم…


