برگ نخست دیدگاه از خودزنی تا خودکشی حکومت اسلامی در ایران؛ تحلیلی روانشناختی از فروپاشی...

از خودزنی تا خودکشی حکومت اسلامی در ایران؛ تحلیلی روانشناختی از فروپاشی نظام

- از منظر روانشناسی جمعی، رفتار خشن جمهوری اسلامی نمایانگر «سندرم انکار مزمن» است که در آن ساختار قدرت، بجای پذیرش حقیقت و اصلاح ساختاری، با خشونت به نفی بحران می‌پردازد. این نوع خودزنی سیاسی، بیش از آنکه از عقلانیت ناشی شود، ریشه در اضطراب وجودی حکومت و رهبری آن دارد، هراسی که از فروپاشی درونی نشأت می‌گیرد.
- دشمنی آشکار حکومت  اسلامی با آمریکا و اسرائیل، تنها بر مبنای استراتژی ژئوپلیتیک یا ایدئولوژی نیست، بلکه ابعادی روانشناختی نیز دارد. این دشمن‌‌تراشی، نقشی حیاتی در حفظ انسجام درونی رژیم داشته است. در فقدان مشروعیت مردمی، رهبران حکومت اسلامی به دشمن خارجی به‌ عنوان یک «ابرتهدید» متوسل شده‌اند تا هویت خود را تعریف و تثبیت کنند. روشی بیمارگونه که در نهایت  موجب فروپاشی حکومت خواهد شد.
- مداخلات در کشورهای دیگر اغلب با توهم کنترل همراه است نظامی که در داخل مرزهای خود، از کنترل جامعه ناتوان مانده، سعی دارد با نمایش قدرت در خارج، حس تسلط و بقاء را بازسازی کند. این واکنش دفاعی، اغلب در سیستم‌های خودکامه‌ای دیده می‌شود که از لحاظ روانی در مرحله «وحشت از سقوط» قرار دارند و با بی‌ثبات‌سازی دیگران، سقوط خود را به تعویق می‌اندازند.
- رهبر حکومت اسلامی امروز در موقعیت روانی خاصی قرار دارد. از یکسو، با خودبزرگ‌بینی توهم‌گونه به نقش تاریخی خود باور دارد، و از سوی دیگر، ناتوان از پذیرش شکست است. سیاست‌های تخاصمی، سرکوب‌های فزاینده و فقدان اصلاح‌پذیری، از فردی حکایت دارد که نه تنها در جهان واقعی، بلکه در سطح روانی نیز در مرحله انکار فروپاشی قرار دارد. نتیجه چنین وضعیتی، چیزی جز خودکشی سیاسی یک رهبر و نظام نخواهد بود.

علی سرکوهی – خود زنی حکومت اسلامی از همان اوایل انقلاب با سرکوب اعتراضات بحق مردم آغاز شد و در ادامه با دخالت در کشورهای منطقه و دشمنی با آمریکا و اسرائیل ،خودکشی سیاسی خود را رقم زد که نهایتا به فروپاشی آن منجر خواهد شد.

بازدید علی خامنه‌ای از دستاوردهای پهپادی و موشکی سپاه پاسداران / آبان ۱۴۰۲

حکومت اسلامی ایران در طول بیش از چهار دهه، همواره میان دوگانه‌ای متضاد گرفتار بوده است. از یکسو ادعای مشروعیت مردمی، و از سوی دیگر، اتکای تمام‌عیار به سرکوب و حذف مخالفان. این تضاد نه‌تنها بنیان‌های اعتماد عمومی را فرسوده، بلکه نوعی تناقض روانشناختی در ساختار قدرت پدید آورده که امروز خود را به شکل یک فروپاشی تدریجی اما قطعی نشان می‌دهد. در این مقاله، با تحلیل سرکوب اعتراضات، رویکرد تقابلی با جهان خارج (خصوصاً آمریکا و اسرائیل)، و دخالت در امور منطقه‌ای، از منظر روانشناسی سیاسی، به فرآیند خودزنی و در نهایت خودکشی سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی پرداخته می‌شود.

سرکوب داخلی: خودزنی نظام از درون

اعتراضات مردمی به ویژه از دی ۱۳۹۶ تا آبان ۱۳۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، تنها بیانگر خشم آنی نبودند، بلکه تجلی یک ناکامی عمیق نسلی و تاریخی بودند. واکنش حکومت اسلامی به این اعتراضات، از سرکوب خونین تا قطع اینترنت و بازداشت‌های گسترده، شکنجه و اعدام نشان‌دهنده‌ی ترس و ناتوانی روانی نظام در مواجهه با واقعیت است.

از منظر روانشناسی جمعی، چنین رفتاری نمایانگر «سندرم انکار مزمن» است که در آن ساختار قدرت، بجای پذیرش حقیقت و اصلاح ساختاری، با خشونت به نفی بحران می‌پردازد. این نوع خودزنی سیاسی، بیش از آنکه از عقلانیت ناشی شود، ریشه در اضطراب وجودی حکومت و رهبری آن دارد، هراسی که از فروپاشی درونی نشأت می‌گیرد.

در همین راستا، حکومت اسلامی از همان نخستین سال‌های پس از انقلاب، سیاست حذف فیزیکی دگراندیشان را در پیش گرفت. موج اعدام‌های سیاسی در دهه‌ی ۶۰، از جمله فاجعه‌ی اعدام‌های تابستان ۱۳۶۷، تنها نقطه‌ی اوج این خشونت نبود، بلکه ادامه‌ی آن یک رویکرد سیستماتیک بود که در دهه‌های بعد نیز با اشکال مختلف، از حذف روزنامه‌نگاران، نویسندگان و فعالان مدنی تا اعدام مخالفان قومی و عقیدتی، تداوم یافت. اعدام‌های فزاینده‌ی معترضان، به‌ ویژه پس از خیزش‌های سراسری اخیر، به‌ روشنی نشان می‌دهد که نظام بجای مواجهه با بحران مشروعیت، مسیر سرکوب خشن را برگزیده است.

با این حال، تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که سرکوب، شکنجه و اعدام نه‌تنها موجب ثبات پایدار سیاسی نمی‌شود، بلکه در بلندمدت موجب  تشدید نارضایتی عمومی، تعمیق گسل‌های اجتماعی و گسترش فساد ساختاری، خود به عاملی برای فروپاشی بدل می‌شود. حکومتی که بجای گفتگو با جامعه، با سرکوب پاسخ می‌دهد، دیر یا زود در گرداب بی‌ثباتی خودساخته‌اش فرو می‌افتد.

این چرخه‌ی معیوب، نه فقط بر مشروعیت سیاسی نظام سایه افکنده، بلکه پایه‌های روانی حاکمیت را نیز سست کرده است. حاکمیتی که از درون تهی شده، با اضطراب دائمی زیست می‌کند، و برای بقای خود به خشونت تکیه می‌زند، در حالی‌ که مشروعیت اجتماعی‌اش به‌ طرز بازگشت‌ناپذیری فرسوده شده است.

دشمن‌‌تراشی برای درمان بحران هویت

دشمنی آشکار حکومت  اسلامی با آمریکا و اسرائیل، تنها بر مبنای استراتژی ژئوپلیتیک یا ایدئولوژی نیست، بلکه ابعادی روانشناختی نیز دارد. این دشمن‌‌تراشی، نقشی حیاتی در حفظ انسجام درونی رژیم داشته است. در فقدان مشروعیت مردمی، رهبران حکومت اسلامی به دشمن خارجی به‌ عنوان یک «ابرتهدید» متوسل شده‌اند تا هویت خود را تعریف و تثبیت کنند. روشی بیمارگونه که در نهایت  موجب فروپاشی حکومت خواهد شد.

در علم روانشناسی ،این پدیده به عنوان مکانیزم دفاعی «فرافکنی»  شناخته می‌شود. حکومت، بحران مشروعیت و ناکارآمدی درونی خود را به دشمنان خارجی نسبت می‌دهد و از این طریق، هم از پاسخگویی طفره می‌رود و هم احساس تهدید دائمی ایجاد می‌کند تا کنترل توده‌ها را حفظ کند و به سرکوب خود مشروعیت بدهد.

دخالت‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی در سوریه، غزه، لبنان، عراق، یمن… به هر دلیلی که باشد، از منظر روانشناسی سیاسی، بیشتر تلاشی است برای انکار بحران مدیریتی و سرپوش گذاشتن بر مشکلات و بی ثباتی جامعه از هر نظر و فروپاشی نظام از درون.

چنین مداخلاتی اغلب با توهم کنترل همراه است نظامی که در داخل مرزهای خود، از کنترل جامعه ناتوان مانده، سعی دارد با نمایش قدرت در خارج، حس تسلط و بقاء را بازسازی کند. این واکنش دفاعی، اغلب در سیستم‌های خودکامه‌ای دیده می‌شود که از لحاظ روانی در مرحله «وحشت از سقوط» قرار دارند و با بی‌ثبات‌سازی دیگران، سقوط خود را به تعویق می‌اندازند.

رهبری در بن‌بست روانی

رهبر حکومت اسلامی که در چهار دهه گذشته نقشی نمادین، ایدئولوژیک و اجرایی ایفا کرده، امروز در موقعیت روانی خاصی قرار دارد. از یکسو، با خودبزرگ‌بینی توهم‌گونه به نقش تاریخی خود باور دارد، و از سوی دیگر، ناتوان از پذیرش شکست است.

سیاست‌های تخاصمی، سرکوب‌های فزاینده و فقدان اصلاح‌پذیری، از فردی حکایت دارد که نه تنها در جهان واقعی، بلکه در سطح روانی نیز در مرحله انکار فروپاشی قرار دارد. نتیجه چنین وضعیتی، چیزی جز خودکشی سیاسی یک رهبر و نظام نخواهد بود.

فروپاشی مشروعیت داخلی و خارجی، تضعیف اقتصادی، انزوای جهانی و فشارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانی بر جامعه، همگی نشانه‌هایی‌ است از ورود ایران به مرحله‌ای نوین در تاریخ خود؛ مرحله‌ای که از یکسو می‌تواند به فروپاشی حکومت بیانجامد و از سوی دیگر، به امید بیداری جمعی برای بازسازی منتهی شود.

بقا، هرچند در کوتاه‌مدت، و فروپاشی، هر دو با هزینه‌های سنگینی برای جامعه همراه‌اند. آنچه در این میان نقش تعیین‌کننده دارد، میزان بلوغ روانی جامعه در مواجهه با این گذار تاریخی است. اگر جامعه مدنی بتواند در بطن این بحران، اعتماد به خویش و توان همبستگی را بازیابد، شاید بتوان از دلِ فروپاشی سیاسی حکومت اسلامی، تولد یک ایران نوین را تصور کرد.

حکومت اسلامی ایران در برابر هر چالش واقعی، بجای اصلاح، با سرکوب و دشمن‌سازی پاسخ داده است. این چرخه معیوب، نه‌تنها نشانه یک بحران مدیریتی بلکه تبلور نوعی اختلال روانی سیاسی است. نظامی خودشیفته، که با انکار واقعیت، فرافکنی، توهم، و گسترش بحران، خود را نابود می‌کند. شاید تاریخ، این لحظه را نه فقط پایان یک حکومت، بلکه پایان یک روان‌پریشی تاریخی بداند.

*دکتر علی سرکوهی روانشناس و استاد دانشگاه در سوئد

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 15 / معدل امتیاز: 3.7

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید