م. مهدی مرادی – تنها یکی از جنبشها یا فرصتهای عظیم تاریخی که به ویژه در این یک دههی گذشته در اختیار ایران بود، کافی بود تا امیدِ تغییر در کشور ما جان بگیرد. ما همواره شکست خوردیم، چراکه آدمیانی را نداشتیم که بجای آرزو، حقیقت را نمایندگی کنند و با خودآگاهیِ شناختی از ضرورتِ انتخاب در بزنگاه سرنوشت، هویت سیاسی خود را در آینهی اراده بازشناسند. ما همواره تراژدیهای دیروزمان را ورق زدیم و بر شمار تراژدیهایمان افزودیم، چراکه «انسانِ سیاسی» نداشتیم که در گرهگاه تصمیم، برای ایران، و با «ارادهی راستینِ معطوف به قدرت»، تمام وجود و حیثیت خود را در معرکه و محکِ تاریخ بگذارد.
در مقابل، ما ساختار ذهنیمان را بر مدار مفاهیمی چیدیم که اصلِ سیاست را به حاشیه راندند. سیاست، بجای آنکه عرصهی تصمیم، اراده، و ساختن باشد، بدل شد به سوژهای آلوده، مشکوک، و گاه حتی ممنوع. از دلِ چنین ذهنیتی، طبیعیست که نه سیاستورز برمیخیزد، و نه کسی خود را شایستهی میدانِ قدرت میداند. در عوض، فرهنگی رشد کرد که در آن، کنش سیاسی با «تعهد اخلاقی»، با «هویت رنجکشیده»، یا با «فعالیت اجتماعی» جایگزین شد؛ و هربار که به لحظهی دگرگونی رسیدیم، این جایگزینهای نمادین، در بیعملی و پریشانی خود، فرو ریختند و جای خود را به تکرار افسردگی و ناامیدی برای مردمان دادند، چراکه سیاست، با تمام پیچیدگیها و بیرحمیهایش، جایگزینپذیر نیست.
بر چنین بستری بود که ما، طی این سالها، هزاران فعال اجتماعی، فرهنگی و حقوق بشری پروراندیم؛ چهرههایی با دغدغهها، نیتها و تریبونهای پرشمار و ناهمگون، اغلب در پی بازشناسی حقانیت و انباشت سرمایهی اخلاقی در منظر عمومی، اما آشکارا بیافق قدرت و بیگانه با نظم، اصول و پیچ و خم آنچه بازی سهمگین سیاست مینامیم. از نوبلگرفته تا تحلیلگر مهاجر، از معلمِ سابق تا فمینیستِ حامی فلسطین، از منتقد امپریالیسم تا مدافع حقوق اتنیکهای تحت ستم، از دادخواهِ همسر و فرزند تا فرزندِ بزرگان و گذشتگان سیاست، همگی تا آنجا پیش رفتند که کنش بیخطر بماند، گویی جامعه به خود اطمینان میداد که «دارد کاری میکند». حال آنکه ساختار قدرت، آنهم قدرتی که با تکتیرانداز، شکنجه، اعدام، پهپاد و موشک بالستیک بر جادهی خون میتازد، با «نه» گفتن دگرگون نمیشود. قدرت تنها با ارادهای تغییر میکند که قصد تصاحب آن را داشته باشد و دستِ قاتل را نه با انکار، که با قدرت، از شریان این سرزمین جدا کند.
اینجا، و دقیقاً در همین نقطه، محلِ بحران ماست. ما نهتنها به سیاست به چشمِ ابزارِ تغییر نگاه نکردیم، بلکه به شکلی عجیب، و همچون اسیرانی گرفتار در تنگنای وحشت، امید، دعا، قضا و قدر، ارادهی سیاسی را سرکوب کردیم و با واژگانی چون «فرصتطلبی» تحقیرش نمودیم. اما تاریخ زیستهی ما نشان میدهد که حتی این سرکوبهای زبانی نیز، در نهایت، از میدانِ عصبیتها و نزاعهای بیافق فراتر نرفتهاند، چراکه حتی اگر «فرصتی» هم در میان بوده، ذهنیتی جستجوگر و ارادهمند در کار نبوده تا در پیِ تصاحب آن باشد. برچسبِ فرصتطلبی، در غیابِ خواستِ قدرت، خود به ابزاری برای تخطئهی میل به دگرگونی بدل شده است. تمام لحظاتِ گذار در تاریخ سیاست، حاصلِ برخوردِ ارادهها بودهاند، نه انباشتِ اعتراضها.
سخن بر سر ستایشِ قدرت نیست، بلکه بر سرِ فهمِ ضرورتِ آن است. کسی که میخواهد تغییر ایجاد کند، باید بداند که بدون تسخیرِ ساختارهای تصمیم، هیچ اتفاقِ پایداری رخ نخواهد داد. تسخیرِ قدرت، نیازمندِ سوژهایست که نه در قامتِ قربانی، بلکه در قامتِ فاعل ظاهر شود؛ انسانی که خود را نه صرفاً فریادرس، بلکه تصمیمگیر میداند، انسانی که وجدانش نه فقط اخلاقی، که سیاسیست. بدون بذرِ اندیشه و ارادهی صریحِ معطوف به قدرت، در خاکِ حاصلخیز اما زلزلهخیزِ سیاست، اصولاً درختی نخواهد رُست که شاخههای برنامهریزی، شبکهسازی، اتحادسازی، استراتژی و تاکتیکاش، جهان را شگفتزده کند.
جمهوری اسلامی این را دقیقتر از ما فهمیده و چهار دهه است که در زندانی به بزرگی ایران، همین فهم را به قاعدهی بقا بدل کرده است. از همین روست که با دستِ باز، و حتی با نهایت استقبال، همگان را در جایگاهِ فعالانِ مدنی، فرهنگی و حقوقبشری میخواهد، چراکه میداند اینان هرگز نمیتوانند قدرت را تهدید کنند. آنها ناظرانِ اخلاقیاند، نه بازیگرانِ سیاسی. و برای همین، رژیم هیچگاه از آنها نمیهراسد. آنکه سیاست را به نمایشِ پندهای اخلاقی، موعظه، و دستِ معجزهی خداوندی فرو میکاهد، تهدید را به تماشا تبدیل میکند. و دقیقاً از همین دریچه است که سردار بدنامِ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یحیی رحیم صفوی، چند سال پیش با صراحت گفته بود: «خدا هم آلترناتیوی برای جمهوری اسلامی ندارد». او نه فقط گستاخی، بلکه بنیان تئوریک نظام را با وضوحِ تمام، صورتبندی کرده است.
تنها چیزی که جمهوری اسلامی از آن وحشت دارد، ظهورِ یک انسانِ سیاسیست: کسی که بخواهد قدرت را تصاحب کند، نه آنکه در حاشیهاش شعار بدهد. ما از فعالِ اجتماعی انتظارِ سیاستمداری داریم، از معترضِ خسته انتظارِ ساختنِ ساختار، و از بیانیهنویس انتظارِ طراحیِ آینده. و چنین است که هر جنبشمان بیسر میماند، هر خیزشمان بیپشتوانه، و هر امیدی، بیآنکه به برنامه بدل شود، در واکنش میسوزد.
در بطنِ این دامِ آتشین و این چشمداشتِ معیوب، حتی اگر دهها سردارِ سپاه در یک شب کشته شوند، دهها پایگاهِ «ثارالله» و ساختمانِ پلیس فتا و پایگاهِ بسیج فرو بریزند، دهها ساختمانِ صداوسیمای حکومت در آتش بسوزند، تمامِ مراکزِ هستهای زیرِ بمبهای سنگرشکن مدفون شوند، و حتی اگر ولیِ جنایتکارِ فقیه، در عمقِ پناهگاهِ خود، در آرزوی دیدنِ دوبارهی آفتاب بمیرد، هیچکدام از این پردههای سقوط، در فقدان فاعلی که اراده را به امر سیاسی بدل کند، به پایانِ تقدیرِ تراژیک این سرزمین نخواهد انجامید. کنشِ واقعی، حتی اگر در آغاز از انسانِ سیاسی برنخاسته باشد، در بزنگاه میتواند با ورودِ فاعل و افزودنِ عاملیت، به امکانِ تغییر بدل شود، چرا که هیچ فرصتی تا ابد زنده نمیماند و اگر با اراده پاسخ نگیرد، خواهد سوخت. ذهنیتی که از قدرت میترسد، حتی در لحظهی خروش، همچنان در بندِ ترس باقی میماند. چنین ذهنی تنها قادر است فریاد زیرِ آب را بلندتر و تعداد هشتگ در فضای مجازی را بیشتر کند، بیآنکه حتی یک سنگ کوچک را از مسیر آینده کنار بزند.
پس گریز از این دور باطل چگونه ممکن است؟ پاسخ، شاید تنها در یک جمله باشد: با آغاز از جستجوی آنانی که دیگر نمیخواهند نقشِ فعال اجتماعی را تکرار کنند. آنانی که بر ارادهای سیاسی تکیه میکنند، نه بر هویت و رنج. آنانی که بازتولید گفتمانهای مرده را پایان دادهاند و میخواهند زبانی نو برای ایران بسازند؛ زبانی نه برای روایت رنج و امید و میثاق، بلکه برای دگرگون ساختن، زبانی که خود بدل به ابزار کنش و اراده شود. زبانی که در آن، مسئولیت، خطر، شهامت، قدرت، و تصمیمگیری، واژگانی بنیادیناند.
تنها وقتی این انسانها به میدان بیایند، میتوان از مردم توقع همراهی داشت؛ نه آنانی که هشتگ میزنند، اشک میریزند، عکس میگذارند، دلنوشته میسُرایند، محکوم میکنند، یا دستور «ای ایران»خوانی و دیوارنویسی میدهند، بلکه آنانی که سرنوشت افق را به دست میگیرند. مردم زمانی به میدان میآیند که آنکس که خبر از افق میدهد، خود در جادهی رو به افق، با تن و جان خاکی و زخمخورده حضور داشته باشد. وقتی «تن» از کورهراهِ مَجاز میگذرد و به شاهراه «وطن» میرسد. آن افق، تنها از دل یک انسان، یا انسانهای سیاستورز، با ارادهای پولادین و معطوف به قدرت، و با آمادگی برای پرداخت تاوان، قابل ترسیم است. این اراده، با خط کشیدن بر هر کنش و واکنشی که شهامتِ عمل را به لرزش و تردید میسپارد، به پیش میرود. عزم چنین میدانی یا «در میان» خاک و خرابههای تهران است، یا «به سوی» آن. سازندهی این مسیر و کارواندارِ این افق، هر که باشد و هر کجا که ایستاده باشد، تنها زمانی میتواند خود را فاعلِ تغییرِ تاریخ بداند که از ساحت نمادین و نصایح مدنی عبور کرده، و در دل واقعیت سیاسی، درگیر تصمیم و مخاطره شود.
رژیمی که در بزنگاهِ سقوط، با سر و صورت زخمی و کتکخورده، صداوسیمایش آهنگِ «مُعین» پخش میکند، از یکی بودنِ «آخوند و غیرآخوند» میگوید، و سرودِ «ای ایران» را با ارکستر سمفونیک در میدانِ «آزادی» مینوازد، نهفقط هزار قدم جلوتر از ماست، بلکه پیشتر بر سراپای حیثیت، اعتبار، و مغزهای متوهمِ فعالانِ اجتماعی خندیده است. همین است که با فرو نشستنِ غبار، قاتلانِ مردمِ ایران دوباره به همان رویهی همیشگی خود بازمیگردند و فعالانِ اجتماعیِ بسیار فعالِ ما نیز به همان خطِ سرزنش، عربده، و مرثیههای خود: سرزنشِ مردمی که زیرِ آوار، وحشت، و اعدام دفن شدهاند؛ عربده بر سرِ بازتابِ ناتوانیِ خود در آینهی دیگری؛ و مرثیهای برای بمبهایی که ناگهان از ریختن بازماندند.
اگر ما مسیر را از نو تعریف نکنیم؛ اگر همچنان سیاست را از جوهرهاش تهی کنیم و به آیینی بیگزند برای خوابِ ضمیرهای بلاتکلیف بدل کنیم؛ اگر آلترناتیو سیاسی را در فعالیت اجتماعیِ مجازی، بیانیهنویسی، و کنفرانس خبری جعل کنیم؛ و اگر به امیدِ قضا و قدر و شکافتنِ آسمان بنشینیم، تا صبحی که «اینها رفته باشند» و فرشی از رویا برای فرودِ آرام و آرزوهای رنگیِ ما امیدواران پهن شده باشد، باید همچون دیروز، و از امروز تا همیشه، به شنیدن همان جملهی سرد و سنگینِ یحیی رحیم صفوی عادت کنیم: «حتی خدا هم برای جمهوری اسلامی آلترناتیو ندارد.»


