یک شهروند ایرانی – عبدالکریم سروش! نامهات را خواندم؛ نه چونان خواندن پاسخی به یک اختلاف نظر فکری، که چون نگریستن به پژواک خشم کهنهای در جامهای نو. نه قلمِ نقد بود، نه صیقلِ اندیشه؛ زخم بود و طعن، کینه بود و تحقیر.
شگفتا! تو که سالها بر مسند «انقلاب فرهنگی» تکیه زدی و به فرمان، درهای دانشگاه را بر صدها استاد و دانشجوی آزاده بستی، امروز پرچمِ اخلاق و شرافت به دست گرفتهای و دیگران را به بیفرهنگی مینوازی؟ آیا حافظهات آنقدر کوتاهمدت شده که یاد نداری چه کسانی در سالهای سیاه دهه شصت، تیغ سانسور و پاکسازی را تیز کردند و بر قامت اندیشه و آزادی فرود آوردند؟
تو که روزی در کنار آمران و عاملان حکومت ایدئولوژیک بودی، امروز در لباس منتقد آن نشستهای و از تفرعن آنچه خود بافتی، اظهار شگفتی میکنی.
از «پیرکودکی» سخن گفتی که به زعم تو «خورده و خوابیده»؛ اما نگفتی که خود چگونه در سالهای قدرت، در خواب غفلت، بر ویرانه حقیقت بانگ شادی سر دادی و با آنکه بعدها از برخی مواضع تبرّی جستی، هرگز مسئولیت نقش خود را در آن فاجعه نپذیرفتی.
تاریخ، فقط به آنچه گفتی نگاه نمیکند، به آنچه کردی نیز مینگرد.
و اما دربارهی توهینهایت، بجای منطق، زبانت زهر شد. بجای برهان، قلمت به هجو رفت. این سبک گفتار نه از آزاداندیشی است و نه از فلسفه؛ بیشتر شبیه خطابههای هیجانی کسانیست که از گذشتهی خود میگریزند و برای پاک کردن آن، به امروز دیگران حمله میکنند.
تو گفتی:
«سخن گفتن با ابلهان، عین ابلهی است.»
و من میگویم:
«سکوت در برابر تحریفگران، عین خیانت به حافظهی جمعیست.»
رضا پهلوی نه در پی تاج و تخت هست، نه تشنهی قدرت و آوازه. اما اگر نامی هست، اگر صدایی هست، آن را در خدمت ایرانی میداند که تو و همنسلانت، روزی آرمانهایش را مصادره کردید و امروز، در پسِ کلمات پرزرق و برق، میخواهید گذشتهتان را بشویید بیآنکه مسئولیت آن را پذیرفته باشید.
و در پایان، خطابم با تو نیست که گذشتهات، زبانت را پیشداور کرده.
خطابم با مردم ایران است: آنان که امروز میفهمند، که میپرسند، که چشم و گوششان را از دروغ شستهاند.
تاریخ، روزی از ما خواهد پرسید: «آیا فقط نظاره کردید، یا ایستادید و سخن گفتید؟»
و من امروز، سکوت را شکستام.
با احترام به حقیقت


