Home دیدگاه در سوگ «نقش» و «عاملیت» انسان ایرانی

در سوگ «نقش» و «عاملیت» انسان ایرانی

لادن آرمان – نوشته بود: «حکومت نصف نیروها و پایگاه‌هاش رو از دست داده و هنوز ساقط نشده بعد ما می‌خواستیم با بوق زدن براندازی کنیم!» و پشت‌بندش بسیاری دیگر توییت‌های مشابهی زده بودند و بر خام خیالی خود در مواجهه با حکومت خندیده بودند و دختری با ایموجی گریان اضافه کرده بود «چقدر گوگولی بودیم!» این لحظه مواجهه «ایرانی برانداز» بود با فهم دردناک هیچکاره بودن! چند بار دیگر لازم است در زندگی آدمی چنین تجربه حسیِ حقارتباری ادراک شود تا انگیزه هر حرکت سیاسی و اجتماعی از آدمی ستانده شود؟

آنسوی دیگر ایرانیِ اغلب نظاره‌گر و خاموش نیز آماج حملاتی شد که توان پیشگری از آن را نداشت. تضمینی نبود که بمبی و موشکی به تصادف یا در جستجوی هدفی- برای آنان ناشناس- در جاده یا شهر بر سرشان فرود نیاید و جانشان را نگیرد! پیروان همیشگی مکتب صیانت از نفس به شیوه «آهسته بیا، آهسته برو، که گربه شاخت نزنه» حالا زیر ضرب حملات «شیر برخاسته‌ای» بودند که محافظه‌کاری‌شان را به هیچ می‌انگاشت. اینک فریادهای ضد جنگ «قشر خاکستری» نیز از ادراک دردمندانه آن هیچکاره بود در مواجهه با جنگ به آسمان بلند بود!

اما آنان که در بستر خواب یا در جلسات سرّی نظامی گرفتار انواع جنگنده‌های ریز و درشت شدند و به خون خود آغشتند، آنها که به دلیل شغل و مسئولیت‌شان درواقع حافظان امنیت زمین و آسمان ایران بودند اما حتی از حفاظت جان خود نیز ناتوان ماندند، پدافندهای بی‌هدفی که در پاسخ به موشک‌های بسیار هدفمند در آسمان رها می‌شدند و بی‌ثمر بر غرش بمب‌افکن‌ها می‌افزودند چه؟ تلاش مذبوحانه برای موشک‌پرانی به دشمن و ناامن کردن چند منطقه مسکونی و کشتن چند غیرنظامی در قبال از دست دادن آنهمه نیروی بلندپایه نظامی و تأسیسات موشکی و هسته‌ای، هیچ نشانه‌ای از قدرت در نیرویی بروز نمی‌داد که سالیان دراز بخش عظیمی از بودجه آشکار و پنهان مملکت را در خود بلعیده بود تا در بزنگاهی از ایندست حداقلی از «عاملیت» را به نمایش بگذارد و حالا اینگونه تحقیر شده در گِل مانده است.

دکتر لادن آرمان

در این میان‌پرده نمایش مبتذل گروهی از ایرانیان مهاجر چیزی فراتر از هیچکاره بودن به نظر می‌رسد: بسیاری از آنان که خود را اپوزیسیون رژیم حاکم می‌نامند به پااندازی شرّ رضایت دادند و به تجمعاتی که از قلب رژیم در مخالفت با جنگ تدارک دیده می‌شد پیوستند و در حالی که کبّاده‌کش پرچم جمهوری اسلامی بودند، در میان تظاهرکنندگان غیرایرانیِ چفیه بر دوش به شعار جهانی «فری پالستاین» بسنده کردند و کیست که نداند برای اسرائیل افکار عمومی جامعه جهانی همانقدر اهمیت دارد که افکار عمومی جامعه ایران برای رژیم حاکم. برخی به اصطلاح نخبگان این سپهر سیاسی از اینهم فراتر رفتند: کم مانده بود کفن‌پوش در فضای عمومی ظاهر شوند و «وای اگر رهبری حکم جهادم دهد»گویان با چماق و قمه به جان ایرانیانی بیافتند که به اندازه اینان از جنگ برافروخته نبودند یا حتی به امید سقوط حکومت آن را بطور ضمنی تأیید می‌کردند.

هیچکاره بودن اما فقط دامان مردمان کوچه و خیابان را نگرفت. بالاترین مقام سیاسی مملکت در غیبت صغری از انظار عمومی پنهان شد و بی‌آنکه نقشی در به دست گرفتن امورات امتی که او را «ولی امر» خود می‌دانند به عهده بگیرد، منتظر ماند تا رییس جمهور نیمه‌مجنون آمریکا آتش‌بس را به اسراییل تحمیل کند و با رجزخوانی و لنترانی پا در میانی‌اش را برای نجات جان او با تحقیر به رویش بیاورد! عاملیت چنین رهبری فقط آنجا به جلوه در آمد که گفتمان سیاسی- الهی نابودی اسرائیل‌ش بالاخره بعد از سه دهه تهدید و برنامه‌ریزی، ایران بی دفاع را آماج حملات بی‌امان کشور متخاصم قرار داد!

از سوی دیگر شاهزاده رضا پهلوی سرشناس‌ترین چهره اپوزیسیون- تنها کسی که به درستی بدون اظهار نظر درباره جنگی که در شروع و پایانش نقشی ندارد- مردم ایران و پرسنل نیروی نظامی و انتظامی را به تحقق «نقش» و «عاملیت» خود فرا خواند تا در این بزنگاه تضعیف قدرت نظام، سرنوشت خود را در دست بگیرند و به خواست خود برای سرنگونی رژیم جامه عمل بپوشانند نیز با سکوت مردم مواجه شد. گرچه تحلیلگرانی از طیف‌های مختلف با شادمانی از اینکه مردم به این فراخوان وقعی ننهاده اند آن را ناشی از عدم مقبولیت پهلوی در بطن جامعه، عقلانیت جمعی، ترس از سرکوب رژیم یا ترس از بمب و موشک جنگ، حس میهن‌دوستی و حتی حمایت از نظام دانسته‌اند، اما من به عنوان یک ایرانی فراری که آن روح عافیت‌طلبی و مسئولیت‌گریزی را بیش از همه در خودم می‌شناسم با اطمینان می‌گویم: مردم منتظر نشسته بودند تا اسرائیل آن «کار کثیف[1]» نهایی را هم برای‌شان انجام بدهد و البته چه حسی برای ما هیچکاره‌ها از این آشناتر است که: « به جد و جهد چو کاری نمی‌رود از پیش، به کردگار رها کرده به مصالح خویش[2]»؟ گو اینکه کردگار در روزگار ما از طبقه هفتم آسمان نزول کرده و در اتاق‌های بیضی و چهارگوش به تمشیت امور عالم مشغول است!

باری، این جنگ ۱۲روزه در همه سطوح و در همه جبهه‌ها نمایش «هیچکاره بودن» ایرانیان در تعیین سرنوشت خود بود. همه کس و همه چیز بر فراز سر ما بی‌رخصت و بی‌زحمت جولان می‌داد، جان می‌ستاند، جان می‌بخشید! رجز می‌خواند، جنگ می‌کرد ، صلح می‌کرد و در شبکه‌های مجازی درباره شرّ و شلتاقش در خاک ایران داد سخن می‌داد! عاملیت انسان ایرانی در این چند روز تنها به نشان دادن واکنش و صدور بیانیه در محکومیت تجاوز اسرائیل به خاک میهن و ناله‌های«فغان ز جغد جنگ و مرغوای او[3]» یا وارونه کردن روایت شکست منحصر شد: تو گویی با محکوم کردن حمله اسراییل آن حمله متوقف یا با عربده‌کشی و رجزخوانی خیابانی و پروپاگاندای رسانه‌ای داغ این شکست از پیشانی حکومت پاک خواهد شد. عاملیت آن بخش اپوزیسیون نیز که خود را جمهوریخواه می‌خواند تنها در پنجه کشیدن‌های عقده‌ورزانه به پهلوی- تنها با این توهم ابلهانه یا کودکانه که شاهزاده رفته بزرگترش را برای دعوا آورده و به زودیست که اسراییل او را بر تخت بنشاند و پوز همه ما منتظران قدرت را در رقابت سیاسی به خاک بمالد- خلاصه شد، بی‌آنکه از خود بپرسد از پس 46 سال اپوزیسیون حرفه‌ای بودن چرا هیچ نیروی سیاسی جهان در چنین بحرانی سراغش را نمی‌گیرد و او را برای گفتگویی در قبال سرنوشت ایران فرا نمی‌خواند؟ اعمال قدرت نظام حاکم نیز مانند همیشه به اقدامات ایذایی علیه آسیب‌پذیرترین اقشار جامعه- مهاجران افغان و اقلیت‌های دینی- خلاصه شده است و البته موج دستگیری‌های کور و اعدام‌های فله‌ای پس از آن به اتهام واهی جاسوسی برای نظامی که دشمن‌ش بلندپایه‌ترین مقامات نظام را روی انگشت می‌چرخاند و او در میان مردمان هیچکاره کوچه و خیابان به دنبال کشف توطئه خائنان است!

این دوازده روز البته فاعلیت وارونه و مضحک ایرانیان جهان‌وطنی را نیز به نمایش گذاشت که صد سالی می‌شود مفتخر به ایده تابناک بی‌معنایی مرزها و برتری انسان بر زمین‌‌اند و حالا همسو با مفعولیت هرزگانی که 1400 سال است ایران را غنیمت اسلام دانسته‌اند و در پنجاه سال گذشته با نظریات مشعشع «سیدقطبی»شان کشور را به محور شرارت جهان چهارمیخ کرده‌اند به عربده «ایران ایران» مشغول گشته‌اند!

این نمایش رقت‌بار، شکست عاملیت انسان ایرانی از همه طیف‌ها و در همه لایه‌ها بار دیگر سوگ شاهنامه را در دلم زنده می‌کند. سوگ آن جهان دلخواه اساطیری و تاریخی- از کیومرث تا خسروپرویز- که انسان ایرانی ورای شکست‌ها و پیروزی‌هایش سوژه و عامل خودآگاه و خردورز حاکم بر جهان پیرامون خویش است و شکوه ایران و بهروزی مردمانش دالّ مرکزی کنش‌های فردی و جمعی ایرانیان است، نه دستاویز رجاله‌هایی که مهر درخشان و اندوهناک میهن را خرج بقای چندروزه ایران‌ستیزترین حاکمان این مرز و بوم می‌خواهند.

در این دو هفته که «دهان‌های وقاحت به خروش[4]» مشغول بوده‌اند ، من و ما سوگوار خاموش جان بی‌بها و‌بی دفاع ایرانیانی بوده‌ایم که قربانی زندگی در لوا و در جوار حاکمان بی‌لیاقت و شرور خود گشتند و در مرز میان کشته‌شدگان «ما» و کشته‌شدگان «آنها» حتی جایی برای همدلی عمومی نیز نیافتند. گرچه سوگواری خاموش بسیاری از ما ایرانیان معاصر از همان غروب فردای قادسیه 57 از پشت بام مدرسه رفاه آغاز گشته است، بر گور دورانی که به روایتی «بهترین ورژن از انسان ایرانی معاصر[5]» را تولید کرده بود: در علم، صنعت، نیروی نظامی، هنر، فرهنگ، ادبیات، موسیقی تا سیاست و خصوصا سیاست: چونان که به عاملی بر ضد خود تبدیل شد و خویشتن را به اراده و انتخاب 98 درصدی به جهنم درماندگی و هیچکاره شدن کنونی‌اش پرتاب کرد!

*دکتر لادن آرمان متخصص رادیولوژی در آلمان


[1] اشاره به سخن فریدیش مرتز صدراعظم آلمان که گفت اسرائیل دارد «کار کثیف» را برای همه ما انجام می‌دهد.
[2] بیتی از حافظ
[3] مطلع قصیده‌ای از ملک الشعرای بهار
[4] اشاره به بیتی از شفیعی کدکنی: سوگواران تو امروز خموشند همه، که دهن‌های وقاحت به خروشند همه
[5] نقل به مضمون از سخنرانی داروین صبوری جامعه‌شناس

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 21 / معدل امتیاز: 3.4

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید