Home تاریخ عصر بی‌خردی در ایران: از مغول تا جمهوری اسلامی؛ روایتی از زوال...

عصر بی‌خردی در ایران: از مغول تا جمهوری اسلامی؛ روایتی از زوال  تمدنی، فکری و تثبیت جهل سازمانیافته

دکتر رضا سعیدی فیروزآبادی – تاریخ ایران، سرشار از فراز و فرودهای تمدنی است، اما معدود دوره‌هایی در آن سراغ داریم که مانند دوران پس از حمله مغول، چنین گسست عمیقی در تداوم عقلانیت و فرهنگ ایجاد کرده باشد. تهاجم مغول نه تنها ساختارهای فیزیکی تمدن ایرانی— از شهرها و کتابخانه‌ها گرفته تا حوزه‌های علمی— را نابود کرد، بلکه مسیر تاریخی اندیشه، فلسفه، و گفتگوی عقلانی را برای قرن‌ها تغییر داد. اما فاجعه تنها به آن زمان محدود نماند. از صفویه تا قاجار، و در نهایت در جمهوری اسلامی، روندهایی پدید آمد که این زوال عقلانیت را عمیق‌تر، نهادینه‌تر و ساختاری‌تر کرد.

۱- حمله مغول: آغاز زوال خرد ایرانی
حمله مغول به ایران در قرن هفتم هجری (قرن سیزدهم میلادی) نه تنها یکی از خونبارترین و ویرانگرترین وقایع تاریخ ایران است، بلکه آغاز عصری از بی‌خردی، زوال اندیشه، و گسست تمدنی نیز به‌ شمار می‌رود. اگرچه پیش از این نیز ساختارهای استبدادی و بحران‌های سیاسی در ایران وجود داشت، اما حمله مغول، به‌ دلیل گستره‌ی ویرانی‌اش، موجب گسست شدید در تداوم تاریخی عقلانیت و تمدن ایرانی شد.

با هجوم مغولان به ایران، چراغ‌های تمدن خاموش شد. مراکز علمی چون کتابخانه نیشابور و نظامیه بغداد به آتش کشیده شد. بسیاری از دانشمندان کشته یا تبعید شدند، و تنها معدودی چون خواجه نصیرالدین طوسی توانستند با همکاری محتاطانه با مغولان، نهادهایی مانند رصدخانه مراغه را تأسیس کنند که آن نیز عمر کوتاهی داشت.

در این دوره، ترس و ویرانی جایگزین آزادی اندیشه شد. در نبود نهادهای فکری، عقل از ساحت عمومی حذف شد و خرافه، جبرگرایی، و زهد انفعالی جای آن را گرفت. عرفان و تصوفی که گاه عقل را «خر در گل» می‌خواند، بر ادبیات و فرهنگ حاکم شد و بدین ترتیب، بنیادهای فکری جامعه به سمت تسلیم، نه مقاومت، سوق داده شد.

قتل خواجه نصیرالدین طوسی و سرنوشت کتابخانه‌های بزرگ
خواجه نصیرالدین طوسی یکی از بزرگترین متفکران ایران در حوزه‌ی فلسفه، منطق، و ریاضیات، در اواخر عمر به ناچار به خدمت هلاکوخان مغول درآمد تا بتواند از معدود نهادهای علمی باقیمانده، مانند رصدخانه مراغه، محافظت کند. اما حتی چنین شخصیت بزرگی هم نتوانست در برابر موج گسترده‌ی نابودی فرهنگ ایستادگی کند.

پیش از آن، کتابخانه‌های عظیم بغداد و نیشابور که گنجینه‌هایی از دانش یونانی، اسلامی و ایرانی بودند،‌ توسط مغولان به آتش کشیده شده یا به دجله ریخته شده بودند. مورخان نوشته‌اند که آب دجله از جوهر کتاب‌ها سیاه شده بود.

نابودی جریان فلسفی مشایی و افول عقل‌گرایی
پس از ابن‌سینا، جریان فلسفه مشایی تا قرن ششم هجری در ایران فعال بود. اما با حمله مغول و بعد از آن، این جریان تقریباً خاموش شد. در عوض، گرایش‌های غیرعقلانی در دین و تصوف، که گاه با تحقیر عقل همراه بود، رواج یافت. کتاب‌هایی چون «منطق‌الطیر» عطار نیشابوری با همه زیبایی‌شان، حاوی مضامینی هستند که عقل را ناقص، گمراه‌کننده، یا نالایق برای درک حقیقت معرفی می‌کنند.

رواج جبرگرایی سیاسی و دینی
در ادبیات عرفانی و دینی این دوره، مفهوم «قضا و قدر» و «جبر الهی» بسیار پررنگ‌تر شد. در شعر سعدی و حتی حافظ، گرایش به پذیرش سرنوشت، سکوت در برابر ظلم، و پرهیز از اصلاح اجتماعی دیده می‌شود. این رویکرد، با فضای خفقان سیاسی آن دوران بی‌ارتباط نبود. حکومت ایلخانان به مردم و نخبگان یاد داد که بهتر است خاموش بمانند تا زنده بمانند.

افول علوم تجربی و ریاضیات
در قرون پیش از مغول، ایران مرکز درخشانی برای ریاضیات، پزشکی، نجوم، و مهندسی بود. دانشمندانی چون زکریای رازی، بیرونی، و خیام نمونه‌های آن هستند. اما پس از مغول، جریان علوم تجربی کند و ضعیف شد. تمرکز بر علوم نقلی و فقهی، جای تلاش برای تجربه و استدلال را گرفت. رصدخانه مراغه آخرین نماد تمدن علمی ایران در آن دوران بود که عمر چندانی نیافت.

ظهور عارفان گوشه‌گیر و ضدعقل
در دوران پسا‌مغول، عارفانی چون شیخ ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی، و بعدها مولانا، مروج نوعی نگاه بودند که عقل را نه‌تنها ناکافی بلکه مانع حقیقت می‌دانستند. به عنوان نمونه، مولانا در مثنوی می‌گوید:

عقل در شرحش چو خر در گل بماند
شرح عشق و عاشقی کار دل است

در چنین فضای فکری، عقل و خرد نه‌تنها مهجور بلکه منفور شمرده می‌شدند.

ادبیات در خدمت تملق و حفظ جان
در دربارهای ایلخانی و تیموری، شاعران زیادی مانند امیرخسرو دهلوی و حتی حافظ، بخش‌هایی از شعر خود را به مدح پادشاهان اختصاص دادند؛ اغلب برای حفظ امنیت خود. نقد اجتماعی یا دعوت به عدالت، جای خود را به مدیحه‌سرایی و ستایش قدرت داد. ادب فارسی از ابزار آگاهی‌ به ابزار بقای دربارنشینی تبدیل شد.

۲- صفویه: نهادینه‌سازی مذهب، حذف عقل، تثبیت تقلید

با به قدرت رسیدن صفویان در قرن دهم هجری، تشیع دوازده‌ امامی به مذهب رسمی ایران بدل شد؛ اما نه با اقناع و استدلال، بلکه با زور، کشتار، و حذف. عقل فلسفی، تصوف آزاداندیش، و کلام اعتزالی جایی در دستگاه رسمی نداشت. فلاسفه یا خاموش شدند یا مجبور به مهاجرت شدند.

در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین، با نفوذ علامه مجلسی، روند خردستیزی به اوج رسید. او فلسفه و عقل بشری را بی‌فایده و خطرناک می‌دانست و حدیث‌گرایی صرف را ترویج می‌کرد. آثار گسترده او نظیر بحارالانوار در کنار حذف رسمی علوم عقلی از حوزه‌ها، دوره‌ای از سیطره نقل بر عقل را رقم زد.

رسمیت یافتن مذهب تشیع اثناعشری به شیوه‌ای اقتدارگرایانه
صفویان با رسمیت دادن تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور، نه از طریق اقناع فکری یا بحث کلامی، بلکه با زور و خشونت حکومتی عمل کردند. علمای اهل سنت، فلاسفه‌ی مستقل، و حتی صوفیان غیرهمسو سرکوب یا تبعید شدند. بسیاری از متکلمان و فیلسوفان عقل‌گرای پیش از آن، همچون پیروان مکتب ابن‌سینا، دیگر جایی در ساختار رسمی نداشتند.

سوزاندن کتاب‌ها و سانسور اندیشه‌ها
برخی گزارش‌ها حاکی از آن است که کتاب‌هایی با محتوای فلسفی یا غیرشیعی در این دوره به آتش کشیده شد. به‌ ویژه با نفوذ عالمان تندرو مانند «مقدس اردبیلی» یا «علامه مجلسی» که با فلسفه و تصوف مخالف بودند، گرایش به عقل‌گریزی و تمرکز بر حدیث‌گرایی و فقه‌گرایی به اوج رسید.

 مجلس‌گراییِ ضد فلسفه در عصر مجلسی
علامه محمدباقر مجلسی که در دوره شاه سلیمان و شاه سلطان حسین به قدرت رسید، از جمله افرادی بود که فلسفه را مضر و منحرف‌کننده می‌دانست. آثار او مانند بحارالانوار گرچه از نظر دینی مهم‌اند، اما نمونه‌ای از غلبه‌ی نقل بر عقل محسوب می‌شوند و نشانه‌ی دوری رسمی نهاد دین از عقل‌گرایی هستند.

۳. قاجار: تحقیر علم جدید، استبداد در پوشش دین

در دوران قاجار، با ظهور نخستین جرقه‌های مدرنیته در ایران، گفتمان حاکم، چه دربار و چه علما، نه تنها از عقلانیت مدرن استقبال نکرد، بلکه آن را تهدیدی برای قدرت خود دانست. تأسیس دارالفنون با مخالفت علما روبرو شد، و روزنامه‌نگاران، مترجمان و دانش‌آموزان علوم جدید همواره زیر تیغ سانسور بودند.

در زمان مشروطه، روشنفکرانی چون آخوندزاده، طالبوف، و ملکم‌خان تلاش کردند فرهنگ عقل‌گرایی، قانون، و حقوق شهروندی را جایگزین سنت استبدادی کنند. اما علما و مستبدان هم‌صدا در برابر این اصلاحات ایستادند. شیخ فضل‌الله نوری با شعار “مجلس، بدعت غربی است” در برابر مفهوم قانون اساسی ایستاد و آن را با “حکومت شرع” جایگزین می‌خواست.

 تحقیر علم مدرن و علوم عقلی توسط دربار و علما
در عصر قاجار، با ورود تدریجی مظاهر تمدن غرب (مانند طب نوین، فیزیک، و دموکراسی)، بسیاری از علما با این مفاهیم به‌شدت مخالفت کردند. مثلاً هنگامی که میرزا ملکم‌خان یا عباس‌میرزا خواستند نظام آموزشی مدرن راه‌اندازی کنند، با مقاومت روحانیان روبرو شدند. این مقاومت از منظر «دینی» ولی درواقع ریشه در ذهنیت ضدعقلانی و ضدتغییر داشت.

مخالفت با قانون و نهاد مشروطه
در زمان مشروطه، بسیاری از علمای قدرت‌طلب مانند شیخ فضل‌الله نوری صراحتاً با «حاکمیت عقل و قانون» مخالفت کردند. او می‌گفت: “مجلس قانونگذاری باید با شرع تطبیق کند، نه با عقل بشری!”

اعدام نهایی او توسط مشروطه‌خواهان، هرچند نماد پیروزی آزادی بود، ولی از سوی مخالفان به‌ عنوان «کشتن دین» معرفی شد؛ نمونه‌ای از تقابل خرد و شریعت رسمی.

تداوم استبداد شرقی
پادشاهان قاجار، همچون فتحعلی‌شاه و ناصرالدین‌شاه، بر مبنای فرّ دروغین سلطنت و اطاعت کورکورانه حکومت می‌کردند. پرسشگری، روزنامه‌نگاری، و حتی آموزش علم، خطرناک تلقی می‌شد. انتشار روزنامه‌ها، تأسیس دارالفنون، و ترجمه‌ی علوم غربی اغلب با مقاومت مواجه بود.

۴- عصر پهلوی

در دوران حکومت پهلوی، ایران شاهد تلاشی گسترده برای نوسازی، آموزش و نهادینه‌سازی عقلانیت مدرن بود. این تلاش‌ها را می‌توان در تقابل با سنت‌های ضدعقل‌گرایانه و خردستیز ریشه‌دار در تاریخ ایران دانست.

پهلوی اول و آغاز پروژه عقلانیت حکومتی
رضاشاه پهلوی با الهام از نوسازی آتاتورکی در ترکیه، به دنبال ساختن دولت مدرن مبتنی بر نهادهای عقلانی، بوروکراتیک و علمی بود:

  • تأسیس دانشگاه تهران (۱۳۱۳) برای نهادینه‌سازی علوم جدید
  • محدود کردن نفوذ روحانیت در آموزش، قانون و نظام قضایی
  • اصلاحات قضایی و نهادسازی بر پایه عقل حقوقی مدرن
  • اصلاحات آموزشی و حذف مدارس سنتی و مکتب‌خانه‌ها

رضاشاه عقل‌گرایی را نه در قالب مشارکت فکری آزاد، بلکه به‌ صورت اقتدارگرایانه و بالا به پایین پیاده کرد. بنابراین، اگرچه نهادهای عقلانی بنا شد، اما آزادی بیان و تفکر انتقادی در سطح جامعه سرکوب شد.

محمدرضا شاه و تلاش برای همزیستی نوسازی و مشروعیت
در دوره محمدرضا شاه، پروژه نوسازی با مفاهیمی چون “انقلاب سفید” و “تمدن بزرگ” ادامه یافت:

  • گسترش آموزش عمومی و دانشگاه‌ها
  • ارتقای نقش علوم مدرن در کشاورزی، بهداشت و صنعت
  • تقویت نقش عقلانیت تکنوکراتیک در اداره کشور

اما در این دوره نیز:

  • آزادی بیان و تفکر انتقادی سیاسی محدود بود
  • رسانه‌ها کنترل‌شده و تفکر انتقادی اجتماعی مهار می‌شد
  • نوعی تضاد میان نهادسازی مدرن و اقتدارگرایی سلطنتی وجود داشت

در نتیجه، اگرچه شاه تلاش کرد با خردستیزی سنتی مبارزه کند، ولی به دلیل انحصار قدرت و سرکوب نیروهای فکری مستقل، جامعه مدنی توانمند و خردورز شکل نگرفت.

تلاش برای مقابله با خردستیزی در عصر پهلوی را می‌توان پروژه‌ای نیمه‌تمام دانست. از یکسو، نهادهای عقلانی، آموزش مدرن و علم‌گرایی به‌ شدت گسترش یافت، اما از سوی دیگر، مشارکت آزاد فکری و دموکراسی که بستر پرورش عقلانیت انتقادی است، تحقق نیافت.

این گسست، زمینه‌ساز بازگشت خردستیزی در شکل ایدئولوژیک و دینی آن در دوران جمهوری اسلامی شد، که با نابودی نهادهای علمی مستقل، سرکوب دانشگاه، سانسور رسانه‌ها و ترویج خرافه و تعبد، بنیان‌های خردگرایی را بیش از پیش به عقب راند.

عصر پهلوی تلاشی جسورانه برای نهادینه‌کردن عقلانیت و مدرنیته بود، اما با دو محدودیت جدی روبرو شد:

  1. فقدان آزادی فکری و سیاسی برای شکل‌گیری خرد انتقادی
  2. عدم نهادینه‌سازی مشارکت عمومی در فرآیندهای عقلانی و مدنی

۵-جمهوری اسلامی: نهادی‌سازی جهل و ستیز با عقل مدرن

در جمهوری اسلامی، خردستیزی نه پدیده‌ای واکنشی، بلکه بخشی از معماری نظام است. از همان ابتدا، با حمله به دانشگاه‌ها، حذف استادان مستقل، و بستن فضاهای فکری، عقل مدرن به عقب رانده شد. اسلامی‌سازی علوم انسانی، حذف علوم اجتماعی منتقد، و تبدیل فقه به تنها معیار دانایی، بازتولید همان زوال عقلانیتی است که از مغول آغاز شده بود.

مفهوم “عقل” در گفتمان حاکم یا به «عقل مصلحت‌سنج فقهی» تقلیل یافت، یا به‌ کلی به عنوان “غربزدگی” طرد شد. روشنفکران دینی مانند سروش، ملکیان، شبستری و دیگران که تلاش کردند گفتگوی عقل و ایمان را احیا کنند، سانسور و طرد شدند. در عوض، مداحی، خرافه، و تقدیس جهل در صداوسیمای جمهوری اسلامی و آموزش رسمی ترویج یافت.

حتی فاجعه‌بارتر، دستگاه سیاسی جمهوری اسلامی «جهل را سازمان‌دهی» کرده است: نهادهایی چون شورای نگهبان، حوزه‌های علمیه، صداوسیمای حکومت، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بازتولید و توزیع گفتمان ضدعقل و ضدعلم نقش فعال دارند.

مقدس‌سازی جهل و حمله به عقل مدرن
از همان آغاز انقلاب ۵۷، گفتمان رسمی جمهوری اسلامی با نوعی ضدیت با عقلانیت مدرن همراه بود. آیت‌الله خمینی در سخنانش بارها فلسفه‌ی غرب، دموکراسی، و علم سکولار را «فساد» و «آلت استعمار» معرفی کرد. در عمل نیز نظام جمهوری اسلامی، منتقدان روشنفکر را خائن و غربزده معرفی کرد.

سرکوب نخبگان، دانشگاه، و روشنفکران
در دهه‌ی شصت خورشیدی، بسیاری از استادان دانشگاه، نویسندگان، فیلسوفان، و پژوهشگران با اتهاماتی چون “الحاد”، “ضدولایت”، یا “غربزدگی” اعدام یا تبعید شدند. مثال مشهور آن اعدام دکتر سامی و قتل‌های زنجیره‌ای دهه ۷۰ است که روشنفکران مستقلی چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را هدف قرار داد.

دینی‌سازی علوم و دانشگاه
پروژه‌هایی نظیر «اسلامی‌سازی علوم انسانی» یا «طرح تحول در دانشگاه‌ها»، با هدف پاکسازی دانشگاه‌ها از خرد مدرن و جایگزینی آن با تفکر ایدئولوژیک انجام شد. در این مسیر، مفاهیم فقهی جای تحلیل عقلانی را گرفتند، و دانشگاه‌ها به مراکز تکرار ایدئولوژی حکومتی تبدیل شدند.

حمله به مفاهیم عقلانی مدرن مانند حقوق بشر، دموکراسی، و عقل نقاد
در رسانه‌های حکومتی و تریبون‌های نماز جمعه، مفاهیمی مانند حقوق بشر، آزادی زن، سکولاریسم، یا حکومت قانون اغلب به عنوان ابزار “شیطان بزرگ” معرفی می‌شوند. این همان ادامه‌ی روند تاریخی خردستیزی از مغول تا جمهوری اسلامی است. تاریخ ایران بارها شاهد زوال عقلانیت و برتری یافتن جهل، خرافه، تقلید، و قدرت بی‌پاسخ بوده است. این روند، با تضعیف نهادهای علمی، سرکوب اندیشه‌ی مستقل، و تحقیر عقل مدرن تداوم یافته است. اما تاریخ نشان داده که هر زمان که عقل مجال بروز یافته، از عصر ابن‌سینا تا جنبش مشروطه و روشنفکری دینی در قرن بیستم، جامعه ایرانی از رکود بیرون آمده است.

بازسازی تمدن ایرانی تنها از مسیر احیای خردورزی ممکن است. عصر خرد ممکن است دیر بیاید، اما سوسوهای این چراغ در نوزایش فکری در نسل جوان ایران قابل رؤیت است.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 9 / معدل امتیاز: 3.4

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید