اهورا م.ا. – در روزگاری بسر میبریم که بیوطنان نشاندار ریاکارانه بانگ میهن میهن سر دادهاند، تهمتنان میهنپرست در چاه شغادان زمان افتادهاند، دریوزگان کوچه دنائت و پستی تاج شجاعت و بزرگی بر سر گذاردهاند، دلالان بازار شقاوت بر کالبد چاک چاک میهن چوب حراج نهادهاند، و کاسبان دکان رذالت، شرافت میهن و مردم را در رهن پلید کاریهای خود قرار دادهاند.
در این شبها و روزهای جانکاه دوباره آغشته شده به اشک و خون و آه مردان و زنان بیگناه، با دلی افسرده و خونین و چشمانی اشکبار از وضع نابسامان سرزمین اهورایی ایران خبرها را جستجو میکردم. در جوی غبارآلود در جستجوی جریان اندیشه و آگاهی به هر وبسایت خبری و فکری که ممکن شد سر کشیدم. در این فضای مبهم از اینسو و آنسو خبرهای درست و نادرست به چشم میآمد و به گوش میرسید ولی آنچه در این میان ناخوداگاه بسیار به چشم آمد و خشم بسیار به بارآورد، افاضات عدهای است که وقاحت را از حد گذرانده و فضاحت را به درجه اعلی رساندهاند.
باری ،در خبرها آمده بود که افرادی با کلام زشت و زیبا و برخی مهاجران از میهن به ناکجا و یا مجاوران ینگه دنیا که خود را سروش و پیام مینامند ودر باغ تاریخ، ادب و فلسفه مست و ملنگ میخرامند به همراه دنبالههایشان، از فشار و حرارت بخارات دماغ به جوش و خروش آمده، نعرهها زده، گریبان چاک داده و گرد و خاکها به باد داده و سخنی چند به نیش و کنایه و استهزا درباره شاهزاده پهلوی بر زبان راندهاند. همچنین به این مقدار نیز بسنده نکرده، بازی و خنده بسیار کرده، بار دیگر عقده دل گشاده، گام در راه بیادبی گذارده و بر ساحت اهورایی شاهنشاه آریامهر نیز پا نهادهاند. سهل است و باید گفت:
سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
این افراد معلومالحال و مجهولالهویه که بعضا از سردمداران شورش ایران بربادده ۵۷ هستند که نتایجش (از جمله حمله اخیر بیگانگان) را میبینیم بلکه روزانه لمس میکنیم، پیرانهسر یاد جوانی به سرشان افتاده و در پوستین خلق افتادهاند و در حالی که خود پس از گندهای پیاپی و پشت پاهایی که به میهن زدهاند اکنون کنج عافیت گزیده، در گوشه امن و عزلت خزیدهاند؛ ولی هر از گاهی پرخاشی میکنند و نالههای گوشخراشی سر میدهند.
این گروه بجای پوزش خواستن از پیشگاه ملتی که آنها را گرفتار بیچارگی، آوارگی، بیداد، ستم و این آخری دگربار خون و آتش جنگ بیگانه کردند، با گردن افراشته پردهدری میکنند و نشانی نادرست میدهند.
بجای آنکه نیش قلم خود را متوجه بانیان و مسببان این حوادث اخیر و بلیهی خطیر کنند که موجودیت کشور را به مخاطره انداخته، فرد و افرادی را که هیچ مسولیتی در اینباره ندارند مورد خطاب قرار داده و زبان به عتاب میگشایند.
گنه کرد در بلخ آهنگری…
گویا صدای فریاد کودکان ایران را نمیشنوند، دستان تهی پدران و نگاه حسرتآلود مادران سرزمین را نمیبینند، بوی خیانت و جنایت آن مجسمههای سفاهت و تندیسهای خیانت را در مشام حس نمیکنند و درد بی پایان جوانان میهن را لمس نمیکنند. بر ساحل امن و آرام نشسته و برای کشتی در توفان بلا شکستهی میهن جز ریشخند و نیشخند چیزی ندارند. آیا رقص آشفته و پایکوبی کاسبان تحریم و جدیدا کاسبان جنگ را نمیبینند؟ از جانهای بیگناه که در این آتشافروزی از دست رفت شرم نمیکنند؟
طامات تا به چند خرافات تا به کی؟
پشتیبانی از غارتگرانی که زمین ایران را به تاراج بردند و آسمان ایران را آماج حمله بیگانه کردند، سالها جنگ افروختند و مردم بیپناه در آن سوختند، چه وجهی دارد؟ ملت ایران را ارج نمینهادند و آن را قربانی ایدئولوژی امتگرایانه خود ساختند. اکنون آن امت واهی کجا هستند؟ چرا به یاری نمیآیند؟ آن ریاکاران در سرزمینهای آرام خود که بخشی از آن رامدیون نابودی و رنج ایران و ایرانی در ۴۷ سال گذشتهاند، آرمیدهاند و آسوده خاطر از جنگی که به راه افتاده و روزگار پر تاب و تب ایران لبخند رضایت بر لب دارند و به ریشخند ایران و ایرانی سرگرماند، اگر خوشبینانه نگوییم که دورادور دستی در شعلهور شدن آتش این جنگ داشتهاند.
آقایان اکنون به یاد ملت افتادهاند و نام میهن بر زبان دارند و از نمادهای ملی که تا همین روزهای گذشته آشکار و پنهان به دشمنی با آنها میپرداختند و کمر همت به نابودی و فراموشی آنها بسته بودند یاری میخواهند. از حضور مردم در تخت جمشید، پاسارگاد و آرامگاه فردوسی بزرگ جلوگیری میکردند و امروز سنگنگاره شاپور را به دلخواه خود تغییر میدهند. چه ریاکار نامردمان و چه نیرنگبازانی هستند. در این سالها همه توان خود را در از میان بردن ایران و هویت ایرانی، خوار کردن ملت ایران و جعل کردن هویت جدید برای ایران ، به کار بردهاند و کماکان نیز میبرند.
البته “میهن” را به گونهای میخواهند و میخوانند که خود از آن دریافت میکنند نه بدان مفهوم والا که در اندیشه بیشتر مردم است. شاید بتوان گفت همان امت است که بنا بر مصالح حضرات، عجالتا و خجالتا “میهن” خوانده میشود. توصیفاتشان از “میهن” نیز به روشنی گویای دریافتی است که از آن دارند. سرودهای ملی را بنا بر اشتها و سلیقه کژ و مژ خود دگرگون کرده همه مفاهیم را وارون کرده “میهن” را در دیگ نذری به همراه “حرم” و “ صحن “ ریخته، اندکی چاشنی از دیگر مفاهیم مانند “ ذوالفقار” و “ کربلا” و “ منبر” به آن آمیخته ، وردی نامفهوم بر آن آویخته، در پایان خورشتی میپزند و به خورد مردم میدهند. خوراکی که از بدمزگی دل را میزند.
زیاده زحمت است ولی بهتر آن است که ایشان نام از میهن بر زبان نرانند و نمک بر زخم کهنه ملت نپاشند و بیش از این موجبات مضحکه و مسخرگی خود را برپا ندارند. نام میهن برای شما جهانوطنهای امتگرا بسیار بزرگ است.
شگفتآورتر از همه درجه کینتوزی این جماعت و جسارتشان نسبت به شاهنشاه آریامهر است که گویا دیروز و امروز ندارد. بر بسیاری از آغاز آشکار بود و اینک بر همگان آشکار شده که شاهنشاه گرچه جز وفا در حق میهن نکرد ولی شوربختانه جفا دید.
چندین وفا که کرد چو وی در هوای تو؟
عمر شریف خود را وقف میهن و مردم میهن کرد و در تاریخ ماندگار شد. در بازی تاریخ پیروز شد و چنان نقاب از روی روسیاهان زمان و مایههای ننگ دوران برکشید که با این گزافهگوییها دیگر نمیتوان حقایق را پوشاند یا به گونهای وارون به مردم خوراند. آن مهر آریایی خورشیدی است که در غروب نیز میدرخشد و قابل قیاس با این چراغ نفتیهای پیزوری که بیشتر همدست تاریکیاند و در سیاهی بی انتها سوسو میزنند، نیست. گرچه این شبپرههای خو گرفته به تاریکی هیچگاه نخواهند دید.
هیاهو و جنجال این جماعت شیپورچی که مدام است و نادانی و بیخردی حضرات مسئولان نیز کماکان بر دوام، ولی به توده مردم بیگناه و بهتزده و ستمدیده کوچه و بازار که گوش میسپارم بجز نجواهای درگوشی، باز همه جا سکوت میشنوم و به ناچار فریاد میزنم: تا چند چو یخ فسرده بودن؟!


