Home دیدگاه استیلای آشوب مقدس بر نظم ستبر؛ تأملی در سرنوشت یک گفتمان در...

استیلای آشوب مقدس بر نظم ستبر؛ تأملی در سرنوشت یک گفتمان در ایران مدرن: آزادی!

جانلوکا کنستانتینی

بنیامین دیلم کتولی – از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم، روشنفکران ایرانی واژگانی را وارد زبان سیاست کردند که پیشتر یا ناشناخته بود یا در دستگاه فکری کهن، معنا و شأنی دیگر داشت: قانون، عدالت، وطن، و مهم‌تر از همه: آزادی.

نخستین خواست انسان ایرانی در عصر تجدد، نه دموکراسی، بلکه آزادی بود؛ در معنای مدرن و لیبرال آن. آزادی نه به‌ مثابه شورش، بلکه به‌ مثابه حق. حقِ رهایی از سلطه‌ی خودسر، چه سلطه‌ی پادشاهی و چه سلطه‌ی توده.

از آثار ملکم‌خان و میرزای کرمانی، تا اشعار عارف قزوینی و فرخی یزدی، تا فریادهای طاهره قرة‌العین، گفتمانی به‌ تدریج شکل گرفت که سنگ‌بنای هر تحول دیگری را در تحقق آزادی می‌دید: آزادی به‌ مثابه شرط بنیادین قانون، عدالت و حتی وطن.

اینان به خوبی فهم کرده بودند که ضرورت ظهور تاریخ نیز در نهاد آزادی نهفته است ، زیرا تاریخ بدون تلاش انسان برای آزادی از هرگونه ظهور و حضوری مبراست. و غیاب آزادی یعنی غیاب تاریخ.

پس از دل همین گفتمان، دولت– ملت مدرن ایرانی برآمد. رضاشاه در دل بی‌نظمی و بی‌تاریخی انسان زمان خود از این گفتمان سربرآورد؛ گفتمان نظم، امنیت، آموزش، توسعه‌ی زیرساخت، وحدت ملی، و مهم‌تر از همه، تلاش برای بیرون کشیدن انسان ایرانی از بند عقب‌ماندگی، جهل، و سلطه‌ی سنت‌های ضدمدرن.

او نه دشمن آزادی، بلکه محصول پروژه‌ای بود که آزادی را در گرو «نظمی نوین و ظهور انسان شهری» می‌فهمید.

غلبه‌ی نظم انضباطی بر نظم شبانی.

اما این گفتمان، به‌ زودی با رقیبی روبرو شد؛ نه رقیبی مشروع، بلکه رقیبی تهی از اصالت به نام گفتمان دموکراسی. زیرا که تقدم آزادی بر دموکراسی یعنی تقدم رویا بر واقعیت.

گفتمانی که بجای تقدم آزادی، بر تقدم اراده‌ی جمعی، صندوق رأی، حاکمیت اکثریت، و توزیع قدرت میان گروه‌های ایدئولوژیک تأکید داشت. گفتمانی که ریشه در شور انقلابی داشت، نه در کرامت انسانی. و آنچه به‌ نام دموکراسی خواسته می‌شد، اغلب چیزی نبود جز ابزار قدرت‌یابی چپ‌ها، اقلیت‌های سیاسی، یا احزاب ایدئولوژیک.

ظهور گفتمان دموکراسی؛ ابزار توده‌سازی و واژگونی معنا

گفتمان دموکراسی، برخلاف تصور رایج، در ایران نه به‌ مثابه یک صورت‌بندی نظری برای حفظ آزادی، بلکه به‌ مثابه ابزار قدرت‌سازی حزب‌گرا و توده‌محور پدیدار شد. برخلاف آزادی که انسان را بر پایه‌ی حق طبیعی‌اش تعریف می‌کرد، دموکراسی در شکل غالب آن، انسان را به سوژه‌ای اجتماعی بدل کرد: نه فردِ برخوردار از حق، بلکه واحدی در توده‌ای قابل سازماندهی و شمارش.

در این دستگاه، معنا و منزلت انسان نه بر پایه‌ی حقوق و اصالت فردی، بلکه بر مبنای موقعیت طبقاتی، قومی، جنسیتی یا ایدئولوژیک او تعریف می‌شود. دموکراسی بجای آنکه نظامی برای حفظ آزادی باشد، به ابزاری بدل شد برای توده‌سازی، اتمیزه‌کردن جامعه، و تولید سوژه‌های سیاسی قابل بهره‌برداری.

بر بستر همین گفتمان بود که ایدئولوژی‌های چپگرا، از حزب توده تا مجاهدین، و از اصلاح‌طلبان تا ملی‌گرایی‌ چپ جدید(مفهوم متناقضی که همواره در تاریخ باعث ظهور ایده‌ی فاشیسم بوده‌است)، همه زیر چتر مفاهیمی چون «اراده‌ی ملت»، «حقوق اکثریت»، «آزادی سیاسی»، و «انتخابات آزاد» خود را بازتعریف کردند؛ در حالی‌ که بنیان‌های لیبرالی آزادی، یعنی حق، کرامت، فردیت و حدود اخلاقی قدرت، عملاً به حاشیه رانده شده بود.

«مصدق» که معمولاً به‌ عنوان نماد دموکراسی‌خواهی در ایران ستوده می‌شود، دقیقاً در همین نقطه ایستاده بود؛ تأکید بر اراده‌ی مردم، بدون ساختار نهاد لیبرال؛ دموکراسی بی‌پایه، صندوق رأی بدون پاسبان آزادی.

از دل این گفتمان، نه آزادی، بلکه فضا برای ظهور ایدئولوژی‌های نجات‌بخش، امام‌وار، حزبی و تمامیت‌خواه فراهم شد. دموکراسیِ بی‌آزادی، جادوی خطرناکی‌ست؛ ابزاری‌ست برای توجیه نظم‌های ضدفردی، برای قدرت‌دادن به توده‌ای بی‌چهره، و نابود کردن امکان زیست اخلاقی انسان مدرن.

و این همان است که جمهوری اسلامی را ممکن کرد: حکومتی که با تکیه بر مفهوم «رأی مردم» برای خود مشروعیت‌ ساخت، اما هرگونه حق فردی، آزادی مدنی و کرامت انسانی را به گروگان گرفت.

آنچه در سال ۵۷ از صندوق رأی بیرون آمد، نه آزادی، بلکه مرگ آزادی بود و تثبیت گفتمان توده‌سالار.

فایده‌گرایی، واژگونی حق و مرگ آزادی در لباس دموکراسی

دموکراسی، آنگاه که از بنیان‌های لیبرال خود تهی شود، نه تنها حافظ آزادی نیست، بلکه به ابزار بردگی انسان‌ها بدل می‌شود.

دموکراسی اگر از دل آزادی نجوشد، آشوبی مقدس است.
دموکراسی بدون آزادی، یعنی توهم مشارکت.

این همان هشداری‌ست که هایک در راه بردگی داد: «وقتی آزادی فدای برابری شود، نه آزادی خواهیم داشت و نه برابری. بلکه فقط بردگی است که باقی می‌ماند.»

یعنی ابزار سازی از توده‌ها برای تثبیت نظم‌هایی که ضدفرد، ضددیالوگ و ضداخلاق‌اند. جایی که به‌نام رأی مردم، کرامت انسانی زیر پا له می‌شود. جایی که آزادی، نه به‌ مثابه حق، بلکه به‌ مثابه امتیاز قابل واگذاری از سوی قدرت سیاسی تلقی می‌شود. آنجا که فتنه‌ای چون ۵۷ گفتمان‌ساز عدالت و برابری گردید. جایی که صندوق رأی، نه ابزار آزادی، بلکه گورستان آزادی شد. و آنچه از دل صندوق بیرون آمد، نه جمهور مردم، که جمهوری سرکوب بود. همانجا که قدرت، به‌ نام مردم، انسان را از حق تهی کرد.

ما نیازمند دموکراسی نیستیم، اگر پیش از آن آزادی نداشته باشیم.

ما نیازمند حزب، نماینده، انتخابات یا نهاد مردمی نیستیم، اگر انسان هنوز فرد نشده باشد، اگر هنوز حق او بر وجودش، بالاتر از اراده‌ی جمعی درک نشده باشد. گفتمانی که همه چیز را به‌نام خیر جمعی موجه می‌کند، از اعدام گرفته تا سانسور، از تبعیض تا تباهی.

و تنها راه نجات، بازگشت به گفتمان آزادی‌ست؛ آزادی در معنای liberty، نه freedom. آزادی به‌مثابه نظم اخلاقی، نه رهایی بی‌پایه. آزادی‌ای که پیش از هر چیز، بر حق فرد، اصالت انسان و بر حرمت تصمیم‌گیری اخلاقی استوار است. این همانچیزی‌ست که روشنفکران مشروطه و نوسازان دوران پهلوی فهمیده بودند، و آنچه نسل‌های بعدی در بازی‌های حزبی، طبقاتی و ایدئولوژیک فراموش کردند.

اما تاریخ گواهی می‌دهد: در هر بزنگاه جدی، این گفتمان آزادی‌ست که جامعه را نجات داده، و این دموکراسیِ بی‌آزادی‌ست که زمینه‌ساز سقوط بوده است.

پس اگر بار دیگر زمینی برای ایستادن می‌خواهیم، باید آن را نه در صندوق رأی پیش از آزادی، نه در وعده‌های حزبی و جناحی، و نه در فریادهای پوپولیستی، بلکه در احیای حق فردی و بازسازی فهم اصالت انسانی بیابیم.

چنانکه اگر به تاریخ نگاهی واقع‌گرایانه داشته باشیم، می‌بینیم که نه تنها ظهور هیولایی چون جمهوری‌اسلامی، بلکه تاریخ بردگی انسان ایرانی تاریخ استیلای گفتمان دموکراسی بر آزادی‌ست.

*بنیامین دیلم کتولی دانش‌آموخته‌ی ادبیات و پژوهشگر علوم انسانی

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 5 / معدل امتیاز: 3.8

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید