بنیامین دیلم کتولی – آنها که دانشی در زمینه چپ جدید داشته باشند با این جمله کاملا آشنا هستند: واقعبین باش، غیر ممکن را بخواه! آنجا که انسان تلاش میکند «امر زیبا» را با «امر والا» یکی کند: قدرت تخیل!
این همان نقطهایست که حتی کسی چون امانوئل کانت معتقدست که انسان میتواند بزرگترین هنر را خلق کند اما در «پراکسیس» و وجه عملی* خویش همه چیز را به نابودی بکشاند زیرا جهان جدید جهان عینیتهاست و آنکه میکوشد هنوز در یوتوپیا (مدینه فاضله)ی خویش زندگی کند هیچ نسبتی با واقعیت ندارد.
رویایی که واقعیت انسانها را به نابودی کشانده و عجیب نیست که نسبت عجیبی بین این زیست با زیستِ یک انسان دینی ایجاد شود و هر دو بتوانند در صورت نیاز از هم بهره ببرند؛ زیرا این هر دو در رویای یوتوپیایی خویش مسکن دارند. یکی برای بهشتِ خویش میجنگد دیگری برای خلق و دنیای بدون مرزش. این خلق و امت هر دو از یک فریب بهره میبرند اما با نقاب و نامی متفاوت. این هر دو میتوانند مسخ یک کتاب باشند و تمام پیوند ازلی خویش را درآن ببینند. کاپیتال یا انجیل، مانیفست کمونیست یا…! جستجوگران امری ازلی آنگونه که مارکس وعده میدهد یا رسولی دیگر.
کاش ما را اندک دانشی میبود تا با خواندن اوراق، خویش را نایبِ انسان و آگاهی نمیخواندیم. اسلامیستها و کمونیستها هردو یک هدف و غایت را دنبال میکنند و این هدف همان نقطهی فروپاشی انسان و حقیقت در جهان انضمامیست. نقطه اشتراک این دو رویکرد، نه در محتوای آرمانها، بلکه در ماهیت روش رسیدن به آرمانهاست.
هر دو رویکرد خود را «حق مطلق» میدانند و آمادهاند برای رسیدن به آرمان، هر نوع مقاومت، نقد یا واقعیت را نادیده بگیرند، تلفیقشان میتواند جهان واقعی را قربانی جهان انتزاعی کند. در این وضعیت، جامعه انسانی دیگر صحنه تفاهم و تضاد سالم نیست؛ بلکه عرصهای برای تحقق رؤیای انتزاعی و اعمال قدرت بیحد و مرز میشود.
این خطر وقتی عمیقتر میشود که ابزارهای فرهنگی، آموزشی و رسانهای برای مشروعیت بخشیدن به رؤیاهای انتزاعی به کار گرفته شوند. هر دو جریان، با رویکرد ایدئولوژیک خود میتوانند جمعی از انسانها را قانع کنند که مبارزه برای آرمان، حتی اگر با واقعیت مادی و زندگی انسانها در تضاد باشد، اخلاقی و ضروریست. نتیجه آن، همگرایی ضمنی و خطرناک است.
تلاش برای یکی کردن امر والا و امر زیبا ، که تنها در جهان نظری و انتزاعی قابل اجراست! ولی فراموش نکنیم که ما انسانها از گوشت و پوستیم، در جهانی واقعی زندگی میکنیم و جامعه انسانی ما نیز پیکر دارد. متفکری چون امانوئل لِویناس فرانسوی این نقد را به اندیشههای پسامدرن کسی چون مارتین هایدگر آلمانی نیز داشت. لِویناس میگفت انسان ایدهآل هایدگری فاقد گوشت و پوست است و از دل چنین تفکریست که میتواند یک انسان فاشیست و جنبشی فاشیستی سربرآورد.
و تاریخ به خوبی خطر آنچه را لِویناس میگفت، نشان داد. همانگونه که ما ایرانیان خطر زندگی در این یوتوپیای خیالی را با گوشت و پوست خود تجربه کرده و همچنان تجربه میکنیم.
*بنیامین دیلم کتولی دانشآموختهی ادبیات و پژوهشگر علوم انسانی
*منظور از «پراکسیس» و وجه عملی در اینجا دقیقا همانچیزیست که ارسطو و مارکس میگفتند. «پراکسیس» در فلسفه ارسطو، جایی در تجربهی انسانی در فعالیت سیاسی (praxis) در شهر یا «مَدن» (polis) قرار دارد و معتقد بود انسان با این «پراکسیس»، پرهیزگار و سرشار از حکمت عملی (phronesis) و واصل به سعادت (eudaimonia) خواهد شد. مارکس اما در «پراکسیس خویش»، معانی مدرن و باستانی کنشگری/ ساختن (acting\making) و شهروند/ کارگر (citizen\laborer) را با یکدیگر ترکیب میکند، تا تصویری از انسانیت بسازد. نتیجهی «پراکسیس» مارکس را نیز در مکتب «پراکسیس» زاگرب ،بلگراد، کمونیسم روسی و تبعات آن میتوان مشاهده کرد.


