ح. سلیمانی – در ایران امروز، سکوتی سنگین و کرختی روانی بر فضای عمومی سایه انداخته است. بحران آب و برق، تورم افسارگسیخته، سرکوب اعتراضها و موج مهاجرت، هر روز جامعه را دربر میگیرد، اما واکنشی فراگیر و مداوم دیده نمیشود. جامعه بجای فریاد، به سکوت و بیحسی پناه برده است. این همانچیزیست که جامعهشناسان آن را «بیحسی جمعی» مینامند. حالتی که مردم برای بقا، احساسات و اعتراضهای خود را خاموش میکنند.
اما این سکون به معنای رضایت نیست. تجربه ملتهای دیگر نشان داده است که جامعهها میتوانند از دل بیحسی دوباره برخیزند. پرسش کلیدی اینست: چگونه میتوان چرخه سکوت، انفجار، خاموشی را شکست و جامعه را از بیحسی به اتحاد رساند؟
ریشههای بیحسی جمعی در ایران
بیحسی اجتماعی امروز ایران نتیجهٔ انباشت چند دهه تجربهٔ تلخ است:
-
سرکوبهای مداوم: از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ تا جنبش سبز ۱۳۸۸، آبان ۱۳۹۸ و خیزش «زن، زندگی، آزادی» بازداشتها و زندانها و اعدام ها .
-
ناکامی در تغییر شرایط: شکستهای پیدرپی این حس را تقویت کرده که «هیچ تلاشی نتیجه ندارد».
-
بحرانهای مزمن: تورم، بیکاری، بیآبی و خاموشی برق به عادت روزمره تبدیل شدهاند.
-
فروپاشی نهادهای میانجی: نبود احزاب، اتحادیهها و انجمنهای مستقل، انرژی جمعی را مقطعی و پراکنده کرده است.
-
مهاجرت گسترده: خروج نیروهای فعال، جامعه را از سرمایهٔ انسانی تهیتر کرده است.
مکانیزمهای روانی و اجتماعی
جامعهٔ بیحس همان مکانیزمهای دفاعی را به کار میگیرد که روانشناسان در سطح فردی شناسایی میکنند:
-
سرکوب هیجانی: خشم و ترس به ناخودآگاه رانده میشود.
-
گسست عاطفی: فجایع دیده میشوند، اما جامعه با آنها «تماشاگرانه» برخورد میکند.
-
بیاعتبارسازی: طنز و شوخی (در شبکه های اجتماعی به وضوح دیده میشود )جایگزین مواجههٔ جدی با درد و رنج میشود.
این واکنشها کوتاهمدت فشار روانی را کاهش میدهند، اما در بلندمدت حساسیت اجتماعی را میفرسایند و جامعه را منفعل میکنند.
چرخه سکوت، انفجار و خاموشی
ایران بارها گرفتار این چرخه شده است:
۱. سکوت و بیحسی: جامعه برای بقا در برابر هزینههای سنگین سرکوب، سکوت میکند.
۲. انفجار: یک شوک اخلاقی یا معیشتی (مانند مرگ مهسا امینی یا گرانی ناگهانی بنزین) آستانهٔ تحمل را میشکند.
۳. خاموشی: سرکوب خشونتبار، نبود شبکههای پشتیبان و فرسودگی روانی، موج را میخواباند.
تا زمانی که تغییر ساختاری رخ ندهد، این چرخه بارها تکرار خواهد شد.
یکی از دلایل اصلی استمرار چرخهٔ سکوت و انفجار در ایران، نبود رهبری متمرکز و همچنین فردگرایی تاریخی جامعه است. مردم در بزنگاههای بحرانی نیاز روانی به رهبرانی دارند که نهتنها امید بدهند، بلکه مسیر را روشن کنند و بتوانند صدای پراکنده را به مطالبهای واحد تبدیل نمایند. تجربههای تاریخی نشان میدهد که بدون رهبری، هیچ جنبش اجتماعی حتی اگر میلیونها نفر در آن حضور داشته باشند به مقصد نخواهد رسید.
راهحل، پذیرش همگانی یک رهبری نمادین و مورد اعتماد برای دوران گذار است؛ شخصیتی که بتواند هم الهامبخش باشد و هم مقبولیت در طیفهای گوناگون سیاسی و اجتماعی داشته باشد. چنین رهبری به جامعه امید میدهد، انسجام ایجاد میکند و انعطافپذیری حرکت اجتماعی را در برابر سرکوب بالا میبرد.
جهان امروز نیز نشان داده است که هر حرکت بزرگ، به یک نقطهٔ کانونی نیاز دارد. ایران نیز برای عبور از این وضعیت ناگزیر به یافتن یک سیاستمدار قوی، شناختهشده و پذیرفتهشده توسط اکثریت گروهها است؛ کسی که نه صرفاً یک فرد، بلکه نماد ارادهٔ جمعی باشد.
البته لازمهٔ این مسیر، توافق اولیهٔ گروهها و احزاب سیاسی بر سر یک چهرهٔ مشترک است. اختلافات و رقابتهای زودهنگام، نهتنها سودی برای هیچ جریان ندارد، بلکه جامعه را بار دیگر در بیاعتمادی و پراکندگی رها خواهد کرد. تاریخ بیرحم است: آیندگان از هر جریان و گروهی خواهند پرسید چرا در لحظهٔ حساس، منافع جمعی را فدای اختلافات کردید.
از سوی دیگر، رژیم ایران از طریق افراد نفوذی و ارتش سایبری خود همواره بذر اختلاف را میپاشد و آن را پرورش میدهد. هرگاه فردی واجد شرایط دیده میشود، با ترور، تخریب یا حملات سازمانیافته تلاش میکنند آن چهره را بیاعتبار سازند. نمونه روشن آن، حملات مکرر علیه شاهزاده رضا پهلوی بهویژه در خارج کشور است که هدفی جز ایجاد افتراق میان نیروهای اپوزیسیون ندارد. این رفتارها نشان میدهد که همدلی و وفاق ملی میتواند در چنین شرایطی به آلترناتیوی قدرتمند برای رهبری و سرنگونی رژیم تبدیل شود؛ وضعیتی که دیگر با سرکوب خاموش نخواهد شد.
با این حال، بارها مشاهده شده است که برخی افراد در طرفداری از شاهزاده رضا پهلوی به افراط روی میآورند و با دیگر گروهها برخورد تند میکنند ، رفتاری که مورد تأیید خود ایشان نیز نیست و تنها به تقویت ترس از آینده منجر خواهد شد. بنابراین، جامعه نباید گمراه شود، اکنون زمانی است که باید به اعتماد جمعی رسید و بر پایهٔ آن، مسیر آینده را ترسیم کرد.
تجربه کشورهای دیگر
تاریخ نشان میدهد که بیحسی جمعی پایان قطعی نیست:
-
آفریقای جنوبی: جامعهای که زیر آپارتاید کرخت شده بود، با رهبری ماندلا و کمیسیون حقیقت و آشتی دوباره به همبستگی رسید.
-
لهستان: کارگران با اتحادیهٔ «همبستگی» سکوت کمونیسم را شکستند.
-
شیلی: کارزار فرهنگی «نه» و رفراندوم ۱۹۸۸ پایانبخش دیکتاتوری پینوشه شد.
-
کرهٔ جنوبی: اتحاد دانشجویان و کارگران در دههٔ ۱۹۸۰ جامعه را از ترس و سکوت به دموکراسی کشاند.
-
اروپای شرقی: رسانههای مستقل و همبستگی فراملی، دیوار سکوت کمونیسم را شکستند.
راهکارهای خوددرمانی جمعی
برای عبور از بیحسی، نیاز به فرایندی تدریجی و پایدار است:
۱. احیای حافظهٔ جمعی: ثبت و یادآوری وقایع، برگزاری یادبودهای کوچک، روایتگری بیننسلی.
۲. تقویت شبکههای اعتماد: هستههای محلی ۵–۷ نفره برای مسائل ملموس مثل آب، محیطزیست یا معیشت.
۳. کنشهای کمهزینه اما پیوسته: تحریم هدفمند، کمپینهای صنفی و کارزارهای محلی.
۴. بازگرداندن حس اثرگذاری: تمرکز بر دستاوردهای کوچک و قابلسنجش برای انتقال پیام «تغییر ممکن است».
۵. فضاهای امن هیجانی: گفتوگوهای کوچک، هنر، موسیقی و آیینهای سوگواری برای کشته شدگان توسط رژیم بازگرداندن همدلی.
۶. پیوند معیشت با کرامت: نشان دادن اینکه بحرانهایی چون آب و برق صرفاً فنی یا اقتصادی نیستند، بلکه به عدالت و کرامت انسانی گره خوردهاند.
۷. حمایت پایدار: ایجاد صندوقهای خرد محلی برای بازداشتها، درمان و معیشت خانوادهها.
اتحاد؛ کلید شکستن بیحسی
هیچ عاملی به اندازهٔ اتحاد اجتماعی نمیتواند این بیحسی را بشکند.
-
کاهش ترس فردی: وقتی افراد بدانند تنها نیستند، شجاعتر عمل میکنند.
-
بازگرداندن حس اثرگذاری: عمل جمعی حتی کوچک ،این پیام را منتقل میکند که «ما میتوانیم».
-
تابآوری در برابر سرکوب: شبکههای متحد توان ادامه و پایداری بیشتری دارند.
تجربهٔ جهانی نیز این را تأیید میکند: «همبستگی» در لهستان، اتحاد دانشجویان و کارگران در کره جنوبی، کارزار فرهنگی در شیلی، و حتی در ایران، جنبش «زن، زندگی، آزادی» که نشان داد یک شعار مشترک چگونه میتواند جامعهای کرخت را به حرکت درآورد حتی اگر در ادامه با سرکوب فروکش کند.
جمعبندی
بیحسی جمعی زخمی خاموش است؛ پاسخی روانی به فشار و سرکوب. اما سرنوشت قطعی جامعه نیست.
تجربهٔ ملتهای دیگر نشان داده که با احیای حافظهٔ جمعی، شکلگیری شبکههای کوچک اعتماد، رهبری ترکیبی و اتحاد اجتماعی میتوان چرخهٔ سکوت–انفجار–خاموشی را شکست.
اتحاد نقشی حیاتی دارد: مردم درمییابند که تنها نیستند و میتوانند با هم بر ترس و کرختی غلبه کنند. شعلههای کوچک، وقتی متحد شوند، سرمای بیحسی را میشکنند و راه بازگشت به حیات اجتماعی را هموار میسازند.
منابع و مآخذ:
مارتین سلیگمن – درماندگی آموختهشده
الیزابت نوئل-نویمان – مارپیچ سکوت
سیدنی تارو – چرخههای اعتراض و جنبشهای اجتماعی
دیان وان – عادیسازی انحراف
تجربههای ایران: ۱۸ تیر ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸، آبان ۱۳۹۸، «زن، زندگی، آزادی» ۱۴۰۱
آفریقای جنوبی – ماندلا و کمیسیون حقیقت و آشتی
لهستان – جنبش «Solidarność»
شیلی – رفراندوم ۱۹۸۸
کره جنوبی – قیام گوانگجو و گذار دموکراتیک
اروپای شرقی – انقلابهای ۱۹۸۹


