Home دیدگاه «مسخ» به‌ مثابه الگوی قدرت؛ خوانشی تطبیقی از علی خامنه‌ای و «گرگور...

«مسخ» به‌ مثابه الگوی قدرت؛ خوانشی تطبیقی از علی خامنه‌ای و «گرگور سامسا»

بهزاد پرنیان – کافکا در اثر جاودان خود “مسخ”، با تبدیل «گرگور سامسا» به حشره، استعاره‌ای از فرو کاستن انسان به ابزاری بی‌چهره پیش روی ما می‌گذارد با این اوصاف: موجودی که هنوز می‌فهمد اما دیگر به‌ حساب نمی‌آید. وقتی به مسیر برآمدن و تثبیت علی خامنه‌ای در رأس نظام جمهوری اسلامی می نگریم، خود را با نوعی “مسخ معکوس” روبرو می‌بینیم بدینگونه که نه یک دگرگونی ناگهانی جسمانی، بلکه فرایندی تدریجی که در آن فرد برای بقا و تکثیر قدرت، لایه‌های انسانی، زیباشناختی و اخلاقی خویش را پشت زِرهِ ایدئولوژی و ساز و کارهای امنیتی پنهان می‌کند.

این متن، با پرهیز از گمانه‌زنی‌های شخصی و ناپذیرفتنی درباره زندگی خصوصی، می‌کوشد به‌ کمک مفاهیم ادبی و نظری (فرانتس کافکا، ماکس وبر، اروینگ گافمن، هانا آرنت، اریش فروم، میشل فوکو)، ربط درونی میان “مسخ” و صورت‌بندی قدرت در کارنامه خامنه‌ای را نشان دهد.

بخش نخست؛ از ذائقه فرهنگی تا زره ایدئولوژیک؛ حذف تدریجی امرِ زیبا

در “مسخ”، نخستین رنج «گرگور» نه صرفاً حشره‌ شدن که از “نادیده‌شدن” است؛ او هنوز موسیقی را می‌شنود و عاطفه را می‌فهمد، اما دیگر به شبکه‌ی معنا دسترسی ندارد.

در مورد خامنه‌ای، روایات عمومی از تعلق خاطر جوانیِ او به شعر و موسیقی (صرف‌ نظر از صحت جزئیات) در نهایت به سیاستی نظام‌مند برای طرد و کنترل موسیقی، هنر و شادیِ جمعی ختم می‌شود. این تضاد ظاهری را شاید بتوان اینگونه فهم کرد که: برای ساختن بدنه قدرتِ تئوکراتیک، لاجرم “امر زیبا” باید یا ابزاری و آیینی گردد (مرثیه، سرود ایدئولوژیک) و یا به حاشیه رانده شود.

نتیجه، نوعی بی‌حسیِ سازمانیافته است! هنری که می‌توانست افق حسّیِ شهروند را گسترش دهد، به زینت ایدئولوژی فرو کاسته می‌شود. این همان “مسخِ فرهنگ” است؛ نه صرفاً منع یک ساز یا سَبک، که خشکاندن ظرفیت رهایی‌‌بخش زیبایی است.

بخش دوم؛ کاریزما و بوروکراسی؛ از افسون تا انضباط

ماکس وِبِر نشان می‌دهد که اقتدار کاریزماتیک دیر یا زود به دستگاه بوروکراتیک منجر می‌شود. خامنه‌ای پس از ۱۳۶۸ در موقعیتی قرار گرفت که کاریزمای انقلابیِ دیگران را به شبکه‌ای از شوراها، دادگاه‌ها، بنیادها و اطلاعات سپاه بدل کرد.

این برداشت از عملکرد او، به‌ ظاهر عقلانی است اما با “عقلانیت ابزاری” کار می‌کند. یعنی کارآمد در سرکوب، ناکارآمد در زندگی.

از سویی دیگر در نگاه میشل فوکو، بدن‌ها از طریق ساز و کارهای انضباطی اداره می‌شوند؛ نزد کافکا، در داستان‌های «قصر» و «محاکمه» با بوروکراسی‌‌های بی‌چهره‌ای روبرو هستیم که معنای کُنِش را می‌مکند. و احتمالا خوانندگان متن حاضر در این ادعا که خامنه‌ای در مقام “گره‌زن” این شبکه‌ها عمل کرده با من هم عقیده باشند. فردی که با جمع کردن ریسک‌ها در حلقه‌های وفاداری و نظارت، صورتِ فردی را از تصمیم‌ها می‌زداید تا هیچکس مسئول نباشد و همه‌ چیز بر پایه همان عقلانیت ابزاری پیش برود. و اینجاست که می‌توان ادعا نمود که این همان منطق حشره‌گونه است: با هزاران پا، بی‌آنکه چهره‌ای برای پاسخگویی داشته باشد.

بخش سوم؛ ترس، خرافه، و اخلاق اضطرار

کاراکترهایی مانند «گرگور» یا مأموران کافکا، در جهانی نامطمئن می‌زیند. و این حقیقتی است که نااطمینانی، اضطراب می‌زاید و اضطراب، انسان را به پناه بردن زیر سقف روایت‌های کلّی و ساده‌ساز سوق می‌دهد.

در سیاست، این پناهگاه اغلب به زبان “امر غیبی”، “توطئه”، “نجات از بیرون” یا “تطهیر با دشمن‌تراشی” بازنمایی می‌شود. هرچه ناکارآمدی اقتصادی و اجتماعی بیشتر، سهم روایت‌های خرافی و توهم توطئه در ساختن مشروعیت‌ کاذب بیشتر.

خامنه‌ای بارها با لغت‌نامه‌ای از دشمنِ مطلق، نفوذ نامرئی، “براندازی نرم” و “جبروتِ غیب”، به این اضطرار معنا بخشیده است. اما این معنا نه به قصد روشن کردن افق کنش شهروند برای قفل‌کردن آن است و درست همینجاست که مسخ اخلاقی رخ می‌دهد و مسئولیت به قضا و قدر حواله می‌شود و پاسخگویی به “راز”.

هانا آرنت این را با همان استعاره پنهان مشهور خود زیرِ نام “ابتذال شرّ” نامگذاری کرده است. شرّی که دقیقاً چون به زبان آیین و عادت و عرف درآمده، پنهان و روزمره می‌شود.

بخش چهارم؛ نقاب و صحنه؛ اروینگ گافمن و سیاستِ خودنمایی

گافمن به تمایز “روی صحنه و پشت‌ صحنه” در نمایش‌‌های اجتماعی اشاره می‌کند. در  روی صحنه، بازیگر (حاکم) نقش پدر مقتدر، دانای کل و ثابت‌قدم را بازی می‌کند؛ ولی در پشت‌صحنه، ماشین محاسبه ریسک، بِده‌ بِستان‌های امنیتی و ترس دائمی از فرسایش مشروعیت در کار است.

هرچه شکاف این دو لایه بیشتر، شدت نظارت و تنبیه هم بیشتر. اینجاست که “مسخِ شخص” شروع به رخ دادن می‌کند. انسان واقعی جای خود را به نقاب می‌دهد. خامنه‌ای در همه سال‌های سردمداری خود، به‌ تدریج از فردی با علائق کم و بیش مشکوکِ فرهنگی، به چهره‌ای تک‌‌واژه بدل شد با این مختصات: قاموسی محدود، تکرار کلیدواژه‌ها، و حذف طیف. ریچارد رورتی این پدیده را “واژگان نهایی” یا «حرف آخر» می‌نامد. زبانی که خود را از نقد مصون می‌سازد. در چنین زبانی، دیگری همیشه یا جاهل است یا دشمن، و لاجرم گفتگو به هدایت نبوی و یا صلاحدیدهای پدرسالارانه تقلیل می‌یابد.

بخش پنجم؛ از بدن فردی تا کالبد نظام؛ حشره به‌ مثابه الگوی اجتماعی

در شاهکار فرانتس کافکا “مسخ”، خانواده «سامسا» ابتدا از او شرمنده است، سپس از او می‌گریزد و نهایتاً حذفش را می‌پذیرد؛ زیرا بقای خانواده به عادتِ بی‌مسئولیتی، بیش از همدردی با فرد گره خورده است. دستگاه قدرتِ زیر نظر خامنه‌ای نیز به‌ تدریج الگوی مشابهی را در مقیاس اجتماعی بازتولید کرده است.

شهروندِ ناامن و بی‌قدرت که برای بقا به شبکه‌های رانت، پارتی و دوست بازی و فامیل‌بازی و خرده‌فساد پناه می‌برد، و حذف دیگری را از کار، از دانشگاه، از رسانه و همه مَناصب اجتماعی، پله‌ای مشروع برای ایستادن خود می‌بیند.

وقتی جامعه چنین در زیر لاک دفاعی برای حفظ موقعیت خود فرو می‌رود، زبان اخلاقی به شعار فرو کاهیده و سیاست به مدیریت بقا از نوع انگلی و نه حتی همزیستی از روی ناچاری بدل می‌گردد. و این حقیقتی است که همین بازتولید، راز طول عمر نظام‌های اقتدارگراست. آنها فقط سرکوب نمی‌کنند، “مسخ” می‌کنند.

بخش ششم؛ پارادوکس “ترس از جان” و “شجاعت نمادین”

ترس از جان و درهم آمیختن آن با حیله‌گری، بطور غریبی ما را به یاد شخصیت‌هایی مانند «فاگین» در رمان «اولیور توئیست» از چارلز دیکنز یا پیرزن رباخوار داستان «جنایت و مکافات» فئودور داستایفسکی می‌اندازد. این دوگانگی فقط ویژگی روانشناختی فردی نیست بلکه منطق ساختاریِ اقتدارگرایی است. حاکم باید همواره “تصویرِ بی‌باکی” از خود نمایش دهد، و همزمان حداکثر احتیاط را در زنجیره‌های امنیتی برای بقای خود اعمال کند. نتیجه آنکه شجاعت به پرفورمنس یا نمایش بدل می‌شود (خطابه، رژه، نماد)، و احتیاطِ هراسان، سیاست واقعی را تعیین می‌کند (پرونده‌‌سازی، حذف پیشگیرانه، انسداد رسانه).

در ادبیات کافکا، همین “دوگانگی”، جهان را به کابوس تبدیل می‌کند. هر دری که به ظاهر به معنا می‌رسد، به دالانی دیگر از سوء ظن باز می‌شود. در این منطق، نه حاکم واقعاً دلیر است و نه جامعه واقعاً امن؛ هر دو در وضعیت “ترس مدیریت‌شده” نگه داشته می‌شوند.

بخش هفتم؛ جای خالیِ اعتراف و امکانِ رهایی

نقطه اوج تراژدی «گرگور» در «مسخ» کافکا نه مرگ، بلکه فقدان اعتراف و پذیرش است. هیچکس نمی‌گوید چه شد، چرا شد، و چگونه می‌توانست نشود. سیاستِ خامنه‌ای نیز بر پرهیز ساختاری از اعتراف بنا شده به اینصورت که نه اعتراف به خطای استراتژیک، نه اعتراف به هزینه انسانی تصمیم‌ها و نه اعتراف به تضادهای درونی، جایی در باور او ندارند. از منظر اخلاق سیاسی، نخستین گام خروج از مسخ، بازگشت به زبان اعتراف و پاسخگویی است؛ زبانی که در آن قدرت می‌تواند درباره خود حرف بزند و جامعه امکان بازخواست داشته باشد.

تا وقتی زبان رسمی با ما همچون «گرگور» رفتار می‌کند، که می‌شنود اما شنیده نمی‌شود (چون جسارت شنیده شدن خود را از خویشتن گرفته)، مسخ ادامه خواهد داشت.

بخش هشتم؛ نسبت فرد و ساختار؛ چرا شخص‌محوری کافی نیست

خوانش کافکایی ما را هوشیار می‌کند که مسخ فقط امر فردی نیست؛ ساختاری است که افراد را حشره‌وار می‌کند. بنابراین، تحلیل شخصیت خامنه‌ای هرقدر مهم، اما بدون تحلیل ساختارهای مشروعیت‌‌ساز، رسانه‌‌ای، اقتصادی و امنیتی ناکافی است. تداوم مسخ، از عادت‌ دادنِ جامعه به زندگی در استثناء تغذیه می‌کند. وضعیت فوق‌العاده دائمی، دشمن بی‌پایان، بحران‌های زنجیره‌ای.

نقطه مقابل آن، بازگشت به “عادی بودن شریف” است! قانون شفاف، گردش قدرت، اقتصاد غیررانتی، و فرهنگِ باز.

اگر مسخ با انجماد زبان و زیبایی آغاز شد، رهایی با گشودن زبان و بازآوردن زیبایی به زندگی عمومی آغاز می‌شود. با موسیقی، با شعر، با جشن و با حقِ اختلاف که اینها همه تا پیش از مسخ شدن امکان ظهور و وقوع دارند، و نه پس از گرفتار آمدن در چنبره مسخ و درست در آستانه درنیافتادن در این چنبره می‌توانند دوای کار باشند و نه پس از سقوط در بستر مسخ.

و اما پرده آخر…

“مسخ” کافکا آینه‌ایست تا بفهمیم چگونه قدرت می‌تواند انسان را به متحرکی بی‌چهره تبدیل کند؛ و چگونه انسان می‌تواند، در برابر این روند، با احیای زیباشناسی، اخلاقِ اعتراف، و نهادهای پاسخگو مقاومت نماید.

در روایت خامنه‌ای، فارغ از همه واقعیات و در عین حال گمانه‌زنی‌ها پیرامون زندگی شخصی او در دوران جوانی تا ورود به سیاست و در دست گرفتن قدرت، به وضوح می‌توان طرحی از این مسخ را دید: حذف امر زیبا، ترجمه کاریزما به بوروکراسیِ سخت، قفل‌کردن جامعه در زبان “دشمن”، و نمایشِ شجاعت در کنار سیاستِ ترس.

نقد مؤثر، این چرخه را نه با جایگزینی یک نقاب با نقابی تازه، بلکه با شکستن صحنه و بازگرداندن انسان به جایگاه سوژه بودن می‌شکند و در این میان ضدِ مسخ، بازانسانی ساختن سیاست (Re-humanization of Politics) است. سیاستی که موسیقی ، زیبایی، آزادی بیان، دگراندیشی و کرامت انسانی را به تریبون محدود نمی‌کند، بلکه تریبون را چنان انسانی می‌کند که همه این مفاهیم بتوانند بی‌اجازه در شهر همچون ترنم موسیقی بپیچند.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 9 / معدل امتیاز: 4

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید