سپیده حجامی – صبح یازدهم شهریور ۱۴۰۴، در سقز، «ثریا علیمحمدی» ۳۲ساله با دست و پای بسته در میان شعلههای آتش گرفتار شد. همسرش بنزین ریخته و خانه را به آتش کشیده و گریخته بود. ساعاتی بعد، ثریا در بیمارستان جان سپرد.

همزمان، هزاران کیلومتر آنسوتر، در تورنتو، خانهی خانواده «بهاری کاشانی» در آتش سوخت. «گلبرگ بهاری کاشانی» زن ۴۲ ساله که از خشونتهای همسرش به خانه پدری پناه برده بود، قربانی همان تهدیدهایی شد که بارها به پلیس گزارش داده بود. شعلههای آتش رؤیاهای یک خانواده را بلعیدند: «هلیا»، خواهر گلبرگ و «رز»، کودک یازدهساله گلبرگ در آتش جان دادند؛ گلبرگ و پدر و مادرش با سوختگیهای شدید در بیمارستان بستری شدند، و اکنون میان مرگ و زندگی در جدال هستند.
دو زن، دو شهر، دو سرزمین. اما یک سرنوشت.
سرنوشتی که بارها و بارها تکرار میشود: زنانی که در خانههایشان ـ امنترین جای ممکن- به دست نزدیکترین عضو خانوادهی خود جان میبازند.
این تراژدیها جدا از هم نیستند؛ آنها در امتداد یک ریشهاند. خشونتی که در بافت جامعه ایران و در سایه حکومتی شکل گرفته که بیش از چهار دهه است زنان را تحقیر و سرکوب میکند. نظامی که زن را نه به عنوان انسان مستقل، بلکه به عنوان «ملک مرد» تعریف کرده؛ برای کنترل، برای مالکیت، برای تسلط.
مردانی که در چنین ساختاری رشد میکنند، خشونت را بخشی از «حق» خود میپندارند. و وقتی مهاجرت میکنند، این فرهنگ بیمار را مثل بخشی از محتوای چمدانشان به کیلومترها دورتر میبرند؛ به کانادا، به اروپا، به هر جایی که قرار است «آغاز تازه» باشد… تنها جسمشان از ایران خارج میشود؛ روح و ذهنشان همچنان زیر سایه همان رژیم ضدزن گرفتار است. این فرهنگ بیمار با آنان سفر میکند؛ به کوچههای سقز، به خیابانهای تورنتو، به هر جایی که زن ایرانی امید زندگی تازه دارد، اما باز هم به جهنم بدل میشود.
ثریا در سقز سوخت. گلبرگ در تورنتو.
این همزمانی، بیش از آنکه اتفاقی باشد، گواه یک درد مشترک است؛ زخمی زنانه، زخمی تاریخی، زخمی که مرز و جغرافیا نمیشناسد.
زن ایرانی، چه در ایران بماند و چه به غربت پناه ببرد، همچنان در حصار خشونتی است که از دل قوانین تبعیضآمیز، سنتهای پوسیده و ساختارهای پدرسالار میآید. خانهای که باید امنترین پناهگاه باشد، بدل به زندان، به میدان جنگ و در نهایت به اتاقی پر از شعله و دود میشود.
روایت گلبرگ و ثریا تنها روایتی فردی از خشونت نیست. در ایران، هر سال دهها زن و دختر قربانی قتلهای ناموسی یا خشونتهای خانگی میشوند؛ آماری که به دلیل سکوت و سانسور حکومت هرگز بطور کامل منتشر نمیشود. زنکشی و دخترکشی دیگر به یک بحران اجتماعی تبدیل شده، بحرانی که ریشه در فرهنگ زنستیز و قوانین تبعیضآمیز جمهوری اسلامی دارد.
این روایتها تنها سوگواری برای دو زن نیستند؛ هشداریاند برای همه ما:
اگر ریشههای زنستیزی درمان نشود، اگر فرهنگ پدرسالار و ایدئولوژی ضدزن نقد و متوقف نشود، اگر صدای زنان شنیده نشود، چرخهی این خشونت همچنان ادامه خواهد یافت؛ از سقز تا تورنتو، از هر خانه در ایران تا هر خانه در غربت.
ثریا و گلبرگ دو ناماند، دو روایتاند. اما حقیقت این است که هر زن ایرانی میتوانست و میتواند جای آنها باشد.


