پزشک خرافهسوز – عصر سهشنبه بود. من و رامینخان سوار یه تاکسی خطی از میدون حسنآباد به سمت ونک شدیم. ماشین تازه از جلوی سفارت روسیه رد شده بود که رادیوی تاکسی خشخشی کرد و صدای گوینده رو، که با آب و تاب داشت خبری رو میخوند، اینطوری پخش کرد: رهبر فرمودند: «نه جنگ، نه صلح؛ وضع خوبی نیست.»
رامینخان که روزنامهشو ورق میزد، گفت: چه حالی میکنم که اسراییل کَک انداخته تو تُمبونشون! هر روز یه چرند تازه میگن. وضع ما که از سالها پیش «نه برق، نه آب»، «نه نون، نه گوشت» بوده. حالا خامنهای هم به درد «نه این، نه اون» مبتلا شده!
من که داشتم سرفههای خودمو توی هوای دودی تهرون و «پتپت» اگزوز تاکسی وسط میدون میشمردم، گفتم: وضع من که ۴۷ ساله تو «نه زندگی، نه مردگی» قفل کرده، دیگه چی دارم بگم؟!
راننده هم وسط ترافیک با نیشخند گفت: خوش به حال ایشون! من که بیست ساله تو وضع «نه مسافر، نه بنزین، نه اجارهخونه، نه آینده» زندگی میکنم!
رامینخان زد زیر خنده و ادامه داد: فردا پسفردا هم مجلسیها تو مجلس «غمزهکنان» شعار میدن: «با اطاعت از اوامر رهبری: نه شادی، نه لبخند؛ نه حقیقت، نه آزادی؛ نه سفر، نه درآمد؛ فقط همین بلاتکلیفی!»
من دستی به شیشهی بخارگرفته کشیدم و گفتم: خلاصه، ما توی همین تاکسی تا ونک، همهی «نه به نه»های دنیا رو تجربه کردیم. آخرش اینه که ما پول کرایه رو میدیم، اما ایشون با یه جمله، بازم جیب همهرو میتکونه مثل قالی شب عید!



