بهزاد پرنیان – سالگرد قتل حکومتی مهسا امینی، بار دیگر ایران را به صحنه اعتراضات میکشاند. هرچند تا این لحظه گستردگی خیزش ۱۴۰۱ را ندارد، اما موجهای پراکنده و رو به گسترش آن در شهرهایی چون کرج، تهران و شیراز دیده میشود و امکان تداوم و فراگیری بیشتر در روزهای پیشِ رو وجود دارد.
آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، تغییر روش مواجهه حکومت با اعتراضات است.
نه کشتار خونین و نه آتش سنگین، بلکه حضور پراکنده مأموران و حتی تلاشهای مضحک برای ترساندن مردم با عربدههای فردی. این تغییر نشان میدهد که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی در موقعیتی تازه و شکننده قرار گرفته است.
روانشناسی سرکوب
هانا آرنت در اثر مشهور خود «خشونت و قدرت» توضیح میدهد که خشونت جایگزین قدرت میشود زمانی که قدرت واقعی از میان رفته باشد. سرچشمه قدرت اصیل، از همبستگی مردم و پذیرش مشروعیت حاصل میشود و وقتی این مشروعیت فرو میریزد، حکومتها مجبور میشوند با زور بایستند. اما زور نیز حدی دارد.
هنگامی که «ترس جمعی» بشکند، زور به «نمایش» تبدیل خواهد شد. در این نقطه، حتی یک مأمور با فریاد میکوشد خلأ ترس عمومی را پُر کند. در واقع، عربدهی او اعترافی است به اینکه «قدرت واقعی دیگر وجود ندارد.»
روششناسی رفتاری جمهوری اسلامی
از ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۱، الگوی اصلی جمهوری اسلامی در برابر اعتراضات، سرکوب حداکثری بود. گلوله، بازداشتهای جمعی، اعدامهای سریع. اما اکنون شاهد تغییری مهم هستیم:
الف- کاهش توان سرکوب جمعی به علت تضعیف قوای امنیتی و نظامی پس از حمله ۱۲ روزه اسرائیل.
ب- افزایش هزینه مشروعیت بینالمللی؛ هر کشتار تازه، خطر انزوای بیشتر رژیم را بالا میبرد.
چارهی ناکارآمد در این وضعیت برای رژیم (هرچند برای مدتی محدود) چیزی نیست جز جایگزینی شیوههای برخورد در گذشته با سرکوب نمایشی.
برای نمونه مأمور سرکوب یا بسیجیای که ناگهان ظاهر میشود، فریاد میزند، و با تهدید لفظی میکوشد جمع را پراکنده کند.
این الگو در ادبیات جامعهشناسی سیاسی با نام سرکوب گزینشی و نمایشی شناخته میشود؛ تلاشی برای القای «حضور قدرت» در شرایطی که قدرت واقعی در حال فروپاشی است.
در همین ارتباط نمونههای تاریخی بسیار آموزندهای در دسترس هست و تجربههای مشابه در تاریخ، نشان میدهد که سرکوب نمایشی، نشانهی ضعف ساختاری است.
برای نمونه در لهستان دهه ۱۹۸۰ حکومت کمونیستی پس از سالها سرکوب خونین، به تهدیدهای پراکنده بسنده کرد. جنبش همبستگی یا سولیدارنوش (Solidarność) اما با اتحاد و تمسخر این نمایشها، دستگاه سرکوب را بیاعتبار ساخت.
در نمونهی دیگر شوروی در آخرین روزهای زمامداری میخائیل گورباچف است که حضور پلیس بیشتر برای «نظارت نمایشی» بود تا اعمال واقعی زور. مردم میدانستند که سرکوب گسترده دیگر ممکن نیست.
در جریان جنبش حقوق مدنی آمریکا نیز در مواردی که پلیس تکنفره حاضر میشد، جمعیت با همبستگی و شعار هماهنگ او را در اقلیت میگذاشت و عملاً بیاثر میکرد.
اما رفتار معترضان در برابر سرکوب نمایشی در خیابانهای ایران، میتواند ترکیبی از شیوههای بالا با توجه به جنس اعتراضات در کشور و رفتار رژیم تنظیم بشود.
باید توجه داشت که پدیدار شدن مأموران تنها و عربدهکش در خیابانها، بیش از آنکه نمایش قدرت باشد، انعکاس ضعف رژیم است. واکنش مردم در برابر این پدیده نیز از منطق اجتماعی خاصی پیروی میکند.
نخست آنکه حضور یک مأمور در برابر جمعیت، تضادی آشکار میان “فرد” و “جمع” میسازد. از نگاه روانشناسی اجتماعی، این عدم تناسب باعث میشود جمعیت بجای پراکندگی، گرایش به همبستگی پیدا کند. این پدیده را در نظریه “رفتار جمعی” میتوان دید که در آن، خطر مشترک احساس انسجام را تقویت میکند.
دوم آنکه مأمور تنها اغلب با فریاد و تهدید میکوشد ترس ایجاد کند. اما فریاد، برخلاف خشونت فیزیکی، به سرعت میتواند به ضد خودش بدل شود. وقتی جمعیت واکنش آرام یا حتی طنزآمیز نشان دهد، قدرت بازدارنده فریاد فرو میریزد و مأمور بجای هراسافکنی، مضحکه میشود. نمونه های مشابه این روند را در جنبش همبستگی لهستان یا اعتراضات اروپای شرقی بارها دیدهایم.
سوم، حضور مأموران منفرد در برابر گروههای کوچک و سیّال معترضان، نوعی “جغرافیای نابرابر قدرت” میآفریند. رژیم نمیتواند در همه جا نیرو داشته باشد و همین پراکندگی موجب میشود که مردم حس کنند کنترل سرکوب محدود است. در ادبیات علوم سیاسی، این وضعیت به عنوان نشانهای از “فرسایش انحصار خشونت مشروع” شناخته میشود.
چهارم، نقش فناوری و ارتباطات نیز تعیینکننده است. در شرایطی که فیلمبرداری و انتشار سریع تصاویر ممکن است، هر مأمور فقط میتواند به یک سند تصویری از ضعف ساختار بدل شود. این پدیده به بازتولید اعتماد به نفس عمومی کمک میکند و در عوض، فشار روانی را بر نیروهای سرکوب خواهد افزود.
به این ترتیب، آنچه در نگاه نخست به صورت تقابل ساده یک مأمور و یک جمعیت دیده میشود، در لایههای عمیقتر نشانهی یک جابجایی در توازن روانی قدرت است؛ از بالا به پایین.
به نظر میآید که میتوان چنین نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی از “سرکوب خونین” به “سرکوب نمایشی” عقبنشینی کرده است. و حقیقت اینست که این نه نشانه قدرت، بلکه سند ضعف و فرسایش دستگاه سرکوب است و نه چیز دیگر.
اگر در گذشته ترس همچون ابزاری از بالا بر مردم تحمیل میشد، اکنون این ترس به خود رژیم بازگشته است. هر فریاد مأموری تنها، هر عربدهی بیثمر، هر تصویر منتشرشده از درماندگی نیروهای سرکوب، تکهای از هژمونی ترس را در هم میشکند.
سالگرد مهسا امینی نه فقط یادآور مظلومیت یک دختر جوان، بلکه نماد آغاز دورانی است که در آن ملت ایران در حال بازگرداندن ترس، به صاحبان قدرت پوشالی است.


