سپیده حجامی – سه سال از خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» گذشته است؛ جنبشی که با قتل مهسا (ژینا) امینی به دست گشت ارشاد به جرم «بدحجابی» آغاز شد، اما به سرعت از اعتراض به حجاب اجباری فراتر رفت و به فریاد جمعی برای پایان دادن به جمهوری اسلامی، نظام دیکتاتوری که چهار دهه با زور، تبعیض و تحقیر بر ایرانیان حکومت کرده، بدل شد.
زنان و مردان در سراسر ایران به خیابان آمدند تا بگویند مسئله فقط روسری نیست، بلکه نظامی است که چهار دهه است بر بدن، صدا و زندگی مردم چنگ انداخته است.
آنان فریاد زدند برای حق زندگی، برای آزادی، برای برچیدن نظامی که از مهسا آغاز کرد و به هزاران نام دیگر انجامید. از نیکا شاکرمی و سارینا اسماعیلزاده تا یلدا آقافضلی و همهی دخترانی که با شجاعت، بهای آزادی را با جانشان پرداختند.
زنان و دختران ایرانی در آن روزها نه فقط برای آزاد کردن موهایشان، که برای آزاد کردن سرنوشتشان به خیابان آمدند. آنان فریاد زدند که حجاب اجباری یکی از زنجیرهای اسارت است و باید تمام این زنجیرها گسسته شود.
اما در همین روزها، در کشوری چون کانادا که آزادی پوشش بدیهیترین حق انسانی است، ما شاهد اجرای تئاتر «ماهی رها» به کارگردانی و بازیگری ژاله صامتی هستیم، که بازیگران زن در آن، همچنان با حجاب اجباری روی صحنه میروند؛ انگار که هنوز در سایه همان قانون تحمیلی نفس میکشند.
این رفتار فقط یک انتخاب شخصی نیست. وقتی نمایشی در فضای آزاد با حجاب اجباری اجرا میشود، پیامی سیاسی دارد: پیامی از تداوم سازش، از همزیستی با نماد سرکوبی که زنان ایرانی سالهاست برای کنار زدنش مبارزه کردهاند.
حجاب در ایران امروز، دیگر تنها «لباس» نیست؛ نشانهای از فشار، اجبار و حذف زن از حق طبیعی خودش است. و وقتی کسی در فضای آزاد، بیآنکه مجبور باشد، آن را حفظ میکند، در واقع تصویری میسازد از «عادیسازی اجبار». چنین هنری نه تنها با آرمان «زن، زندگی، آزادی» همسو نیست، بلکه در برابر آن قرار میگیرد.
ما نمیتوانیم در جهانی که نیکاها، ساریناها، یلداها و… برای رهایی جان دادند، به تماشای آثاری بنشینیم که همان زنجیر را با خود به صحنه میبرند.
اگر قرار است هنر صدای جامعه باشد، این صدا باید شجاع باشد، نه محافظهکار. باید حقیقت را بازگو کند، نه سازش را.
از همین رو، این یادداشت دعوتی است «به بایکوت هنرِ سازش»؛ هنری که در ظاهر، آزاد و مستقل است، اما در باطن هنوز به بند منفعت، ترس و مصلحت بسته شده است.
موضوع بر سر تنها یک نمایش یا یک چهره خاص نیست. این بایکوت باید شامل همهی آن هنرمندانی شود که هم از «توبره» میخورند و هم از «آخور».
آنان که در ایران با مجوز وزارت ارشاد جمهوری اسلامی فعالیت میکنند، و در خارج کشور ناگهان چهرهی مستقل به خود میگیرند تا نظر تماشاگر ساکن فرنگ را جلب کنند!
این دوگانگی، تصادفی نیست. انتخابی است آگاهانه برای بیخطر ماندن. برای آنکه نه دل حاکمیت را برنجانند، نه حمایت مردم را از دست بدهند.
اما هنری که به بهای امنیت و منفعت شکل بگیرد، دیگر هنر نیست؛ تبلیغی است با چهرهی فرهنگی.
اگر در ایران، سانسور تحمیل میشود، در آزادی، سانسور خودخواسته، حتی خطرناکتر است. زیرا کسی که در کشور آزاد، داوطلبانه سکوت میکند، عملاً به استمرار همان سرکوب مشروعیت میدهد.
از همین روست که باید گفت:
بایکوت «هنر سازش»، دفاع از «آزادی هنر» است.
بایکوتِ ترس، احترام به خون نیکاها و ساریناها و… است.
هنری که از درد مردم جدا شود، دیگر هنر نیست، تریبون قدرت و منفعت است با نقاب لطافت.


