Home دیدگاه پایان عمامه‌سالاری: فروپاشی هژمونی روحانیت و طغیان مردم

پایان عمامه‌سالاری: فروپاشی هژمونی روحانیت و طغیان مردم

محمد خوش بیان – در چهار دهه‌ی گذشته، روحانیت شیعه در ایران از جایگاهی محترم و معنوی به چهره‌ای منفور و سیاسی بدل شده است.

در دوران پیش از جمهوری اسلامی، روحانیون، حتی آنان که در سیاست دخالتی نداشتند، از حرمت اجتماعی برخوردار بودند. اما با تسلط کامل آنان بر قدرت پس از انقلاب، همان لباس مقدس به نماد ریا، سرکوب و امتیاز تبدیل شد.

امروز در خیابان‌های ایران، دیدن یک روحانی اغلب خشم و بی‌اعتمادی برمی‌انگیزد. نفرتی که در برخی موارد به درگیری فیزیکی منجر می‌شود، بازتاب فروپاشی عمیق مشروعیت دینی و اخلاقی است. این نفرت نه حاصل تبلیغات، بلکه نتیجه‌ی مستقیم تجربه‌ی روزمره‌ی جامعه از حاکمیتی است که دین را ابزار سلطه کرده است.

یکی از پایه‌های اصلی این نفرت، تقدس‌گرایی سازمانیافته است. جمهوری اسلامی از نخستین روزهای شکل‌گیری‌اش، روحانیت را در مقام نمایندگان خدا بر زمین معرفی کرد. نقد روحانی مساوی با توهین به دین تلقی شد، و بدین‌ترتیب، دیوار تقدس، نقد و پرسش را ناممکن ساخت.

در چنین ساختاری، روحانیت نه به عنوان شهروند، بلکه به عنوان طبقه‌ای ماورایی رفتار می‌کند. آنان در پوشش تقدس، از حساب‌کشی عمومی و پاسخگویی حقوقی مصون مانده‌اند. نتیجه‌ی طبیعی این وضع، شکل‌گیری یک الیگارشی مذهبی است که به هیچ اصل اخلاقی یا قانونی پایبند نیست، زیرا خود را «برگزیده» و فراتر از قانون می‌داند.

تقدس‌گرایی، زمینه‌ساز فساد و خودکامگی شد. قدرتی که بی‌پرسش بماند، دیر یا زود به ظلم می‌انجامد؛ و روحانیت در جمهوری اسلامی مصداق عینی این قاعده است.

جمهوری اسلامی نه تنها یک نظام سیاسی، بلکه یک استبداد دینی است.

در این نظام، مشروعیت از «اراده‌ی الهی» گرفته می‌شود، نه از رأی مردم. نتیجه، تمرکز مطلق قدرت در دستان گروهی است که خود را تفسیرگر انحصاری حقیقت معرفی کرده‌اند.

«ولایت فقیه» در عمل به نظریه‌ای برای حذف جامعه و سکوت مخالفان بدل شده است. این ساختار به روحانیت امکان داده تا هر اعتراض اجتماعی، جنبش مدنی یا مطالبه‌ی حقوقی را با اتهام «ضد دین» سرکوب کند.

در چنین شرایطی، دین از عرصه‌ی باور شخصی خارج و به ابزار توجیه سرکوب سیاسی تبدیل شده است.

وقتی ایمان به ابزاری برای کنترل بدل شود، نه تنها آزادی از میان می‌رود، بلکه معنای دین نیز تهی می‌شود. این تهی‌شدن، یکی از عمیق‌ترین علل نفرت عمومی از روحانیت است؛ زیرا مردم آنان را نه حامل معنویت، بلکه مجریان اقتدار می‌دانند.

آمیختن دین با سیاست، نه سیاست را اخلاقی‌تر کرد و نه جامعه را دیندارتر.

روحانیت در مقام حاکم، همان خطاهایی را مرتکب شد که پیش‌تر به حاکمان دنیوی نسبت می‌داد: دروغ، تبعیض، فساد، خشونت و ریا.

در جمهوری اسلامی، دین به زبان رسمی حکومت و سیاست به چهره‌ی مقدس قدرت بدل شد. نتیجه‌ی چنین ترکیبی، فساد مضاعف است: فساد سیاسی در پوشش ایمان.

هر تصمیم سیاسی در این نظام با پوشش فقهی توجیه می‌شود، هر سرکوبی با آیه و حدیث مشروعیت می‌یابد، و هر اعتراض مردمی «فتنه» نامیده می‌شود. این روند، نه‌تنها اعتماد مردم را از بین برد، بلکه مفهوم اخلاق را نیز بی‌معنا کرد.

در ذهن جامعه، روحانی دیگر چهره‌ی معنوی نیست؛ بلکه کارگزار قدرتی است که در لباس دین می‌کُشد، می‌رباید و پنهان می‌کند.

در جامعه‌ای که فقر و تبعیض گسترده است، تجمل و امتیاز روحانیت بیش از هر چیز نفرت‌انگیز است.

نهادهای مذهبی در جمهوری اسلامی به مراکز عظیم اقتصادی تبدیل شده‌اند؛ بنیادها و آستان‌هایی که بودجه‌های کلان می‌بلعند و از مالیات معاف‌اند. در مقابل، میلیون‌ها ایرانی برای بقا درگیر کار روزمره‌اند.

روحانیونی که از ساده‌زیستی و عدالت سخن می‌گویند، در خانه‌های چندمیلیاردی زندگی می‌کنند و فرزندانشان در غرب تحصیل می‌کنند.

این دوگانگی اخلاقی، یکی از عوامل اصلی بی‌اعتباری روحانیت است. در نگاه مردم، آنان نه تنها دروغگو و ریاکارند، بلکه بی‌شرمانه در رفاه خود، رنج مردم را موعظه می‌کنند.

قدرت دینی، تنها بر پایه‌ی قانون یا اسلحه استوار نیست؛ بر پایه‌ی ترس و احساس گناه نیز بنا شده است.

روحانیت طی دهه‌ها کوشیده است تا با استفاده از زبان تقدس، مردم را از نقد و عصیان باز دارد. از آموزش تا رسانه، از منبر تا مدرسه، پیام واحدی تکرار شده است: اطاعت از روحانیت، اطاعت از خداست.

اما در جهانی که آگاهی عمومی گسترش یافته و نسل جوان دیگر زیر بار تقدس اجباری نمی‌رود، این سلاح کارایی خود را از دست داده است.

ترس فرو ریخته و پرسش آغاز شده است. همین فروپاشی فرهنگی، پایه‌های مشروعیت روحانیت را لرزان کرده است.

در میان نسل جدید ایرانیان، روحانیت دیگر هیچ جاذبه‌ی فکری یا اخلاقی ندارد.

جوانان، نه از طریق تبلیغات حکومتی، بلکه از راه تجربه‌ی زندگی، به این نتیجه رسیده‌اند که روحانیت نماد دروغ و مانع آزادی است.

برای آنان، عمامه و عبا نشانه‌ی قدرتی است که بجای توسعه، تباهی آورده است. این نسل، نه تحت تأثیر ایدئولوژی‌های دینی، بلکه بر اساس آگاهی اجتماعی، تقدس را به چالش می‌کشد. از همین رو، نفرت از روحانیت به نوعی اعتراض مدنی و فرهنگی تبدیل شده است؛ شکستن نماد سلطه، نه انکار معنویت.

نفرت مردم از روحانیت را باید نتیجه‌ی منطقی چهار دهه حاکمیت مذهبی دانست. فساد اقتصادی، تبعیض سیستماتیک، خشونت دولتی و ریاکاری اخلاقی، همگی چهره‌ی روحانیت را در ذهن جامعه با ستم و دروغ پیوند زده‌اند.

مردم از روحانیون متنفرند، نه به این دلیل که دشمن دین‌اند، بلکه چون آنان را عامل مستقیم فقر، سانسور و بی‌عدالتی می‌دانند.

در جامعه‌ای که روحانیت در همه‌ی عرصه‌ها از دادگاه و دانشگاه تا بازار و خانواده ـحضور تحمیلی دارد، خشم از آنان، شکلی از مقاومت اجتماعی است.

این نفرت درواقع زبان خاموش عدالتخواهی است؛ فریادی علیه انحصار، تبعیض و سلطه‌ی دینی که خود را مقدس جا زده است.

تجربه‌ی جمهوری اسلامی نشان داده است که هیچ نظامی که بر پایه‌ی تقدس بنا شود، به آزادی و عدالت نمی‌انجامد. دین، هرگاه در جایگاه قدرت بنشیند، به ابزار کنترل بدل می‌شود.

رهایی از چرخه‌ی سرکوب، تنها با جدایی کامل نهاد دین از حکومت ممکن است؛ نه به عنوان شعار، بلکه به عنوان اصل بنیادین نظم اجتماعی.

جامعه‌ای که می‌خواهد آزاد شود، باید از هر شکل تقدس سیاسی عبور کند. هیچ فرد یا نهادی، حتی اگر خود را مقدس بداند، نباید از نقد و قانون مصون باشد. تا زمانی که روحانیت قدرت سیاسی و اقتصادی در دست دارد، نه اعتماد بازمی‌گردد و نه عدالت.

منفور شدن روحانیت در جمهوری اسلامی تصادفی نیست؛ حاصل طبیعی حکومتی است که بر دروغ، تقدس‌سازی و استبداد دینی بنا شد. در ذهن مردم، روحانیت دیگر نه نماد ایمان، بلکه چهره‌ی استبداد است. نفرت عمومی از آنان، درواقع اعلام پایان عصری است که در آن «مقدس بودن» سپر ظلم بود.

ایران در آستانه‌ی تغییری فرهنگی است: جامعه‌ای که پس از چهار دهه، تقدس را از قدرت پس می‌گیرد و خواهان پاسخگویی است. در چنین جامعه‌ای، عمامه و منبر دیگر نشانه‌ی احترام نیست؛ نشانه‌ی دورانی است که مردم می‌خواهند پشت سر بگذارند.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 2 / معدل امتیاز: 5

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید