Home دیدگاه بانگِ سکوت اکثریت خاموش؛ استراتژی بردباری در عصر «ایران را پس می‌گیریم»

بانگِ سکوت اکثریت خاموش؛ استراتژی بردباری در عصر «ایران را پس می‌گیریم»

اعتراضات جنبش ۸۸

بهزاد پرنیان – این نوشتار برآمده از گفتگویی صمیمانه میان نگارنده و یکی از یاران مشروطه‌خواه و ایرانگراست (حامد جعفریان گرامی)؛ گفتگویی که با پرسشی در ظاهر ساده آغاز شد: “آیا آنچه امروز اکثریت خاموش می‌نامیم، سکوت است یا انتظار؟”

در مسیر این بحث، روشن شد که جامعه ایران نه بی‌ افق است و نه بی‌رهبر؛ برعکس، پس از سال‌ها سرگشتگی، افق ملی در رهنمودهای شهریار ایران، رضاشاه دوم پهلوی، پدیدار شده و فراخوان‌هایی چون “ایران را پس می‌گیریم”، پژواک اراده ملت برای بازیابی سرنوشت خویش است. آنچه “خاموش” خوانده می‌شود، نه انفعال، بلکه بردباری آگاهانه ملتی است که زمان را می‌سنجد و در انتظار لحظه پیوستن آشکار به این رهبری، نیروی خویش را ذخیره می‌کند.

از همین رو، سکوت امروز را نمی‌توان سکوت بی‌تفاوتی دانست؛ بلکه باید آن را بانگِ سکوتی دانست، که در پس خویش، هم ثور (انقلاب) دارد و هم سور (شادمانی).

اما یک چیز واضح است که این سکوت، مسئولیتی بزرگ بر دوش نیروهای پادشاهیخواه و ایرانگرایان می‌گذارد.
اینکه پیش از آنکه فریاد ملی برخیزد، بستر فهم مشترک، همگرایی و امنیت حرکت را فراهم کنند؛ و اجازه ندهند این نیروی عظیم، بار دیگر شکار بی‌برنامگی یا تفرقه گردد. و این حقیقتی‌ست که ملت آماده برخاستن، بیش از هر چیز به امید و سامان و دعوت درست نیاز دارد و این همان رسالتی است که امروز بر عهده ماست.

اکثریت خاموش واقعاً چه کسانی‌اند؟
در نگاه سطحی، “اکثریت خاموش” جمعیتی نامشخص و بی‌‌موضع تلقی می‌شوند؛ اما واقعیت چیز دیگریست. این اکثریت همان ایرانیانی هستند که نه فریب اصلاحات را خورده‌، نه به سازش با استبداد مذهبی تن داده‌اند و نه به هرج‌ و مرج جمهوریخواهان بی‌‌ریشه وَقعی می‌گذارند. آنها هرچند ساکت‌اند، اما نه از سر ناتوانی، بلکه از سر دقت. سکوت‌شان نوعی دیده‌‌بانی و رصد تاریخی است و مراقب‌اند که بار دیگر، همچون ۵۷، فریب شعارهای بی‌‌سرانجام را نخورند. این اکثریت، منتظر چهره مسئولیت‌ پذیر و سازمان مشروع است تا در لحظه درست، نه در خیابان‌های بی‌‌هدف، بلکه در مسیر ساختن ایران وارد میدان شوند.

چرا سکوت آنان را باید بانگِ سکوت دانست؟
زیرا این سکوت، تهی از معنا نیست. خاموش‌اند، اما در دل داوری دارند؛ ساکت‌اند، اما در رفتارشان نفی رژیم مشهود است. نه در انتخابات شرکت می‌کنند، نه شعارهای حکومتی را تکرار، نه امیدی به اصلاح درون‌ساختار دارند، و نه پذیرای تجزیه‌‌طلبان و جمهوریخواهان بی‌هویت هستند. و البته گزافه نیست که بگوییم سکوت اکثریت خاموش، نوعی گزینش تاریخی است. رد هرآنچه ضد ملی است، تا رسیدن به همان سازمادهی و تشکیل هسته‌های آماده برای شکستن سستی بی‌عملی در سایه رهبری‌ای که هم مشروعیت دارد و هم ضمانت آینده محسوب می‌شود.

چگونه این سکوت را از تأویل شدن به ترس باید بازشناخت و از آن به راهکارهای عملی رسید؟
پاسخ روشن است:
تنها با رهبری‌ای که نام و تاریخ دارد؛ تنها با فراخوانی که ملت را خطاب می‌کند، نه گروه‌ها را؛ تنها با پرچمی که از آن همه ایران است. و این نقطه، همانجاست که ایران خاموش رو به سوی «ایران را پس می‌گیریم» رسانده است.

برخی می‌گویند سکوت، نشانه بی‌طرفی و احتیاط است. آیا می‌توان آن را بطور کامل محکوم کرد؟
سکوتی که از ناآگاهی یا فروتنی فکری ناشی شود، فضیلتی است. کسی که هنوز نمی‌داند، پاسخ نمی‌دهد؛ این نشانه عقلانیت است. اما سکوتی که از ترس، منفعت‌طلبی یا انتظار برای پیروزی قطعی سرچشمه می‌گیرد، نه بی‌طرفی، بلکه نوعی مشارکت در تداوم فاجعه است. این همانچیزی است که من آن را «بانگ سکوت» می‌دانم. سکوتی که حرف نمی‌زند، اما اثر می‌گذارد، راه را می‌بندد، و بجای فریاد عدالت، زمان می‌خرد برای ظلم.

آیا می‌توان گفت که اکثریت خاموش در حقیقت قربانی‌اند، نه مقصر؟
در آغاز، شاید قربانی شرایط زیست، ترس، و سرکوب باشند؛ اما نقطه‌ای وجود دارد که خاموش‌ ماندن دیگر “انفعال” نیست، بلکه “انتخاب” است. آنها که می‌بینند حقیقت را، اما نمی‌گویندش؛ می‌فهمند ظلم را، اما نفی‌اش نمی‌کنند؛ اینان اگرچه اسلحه در دست ندارند، اما بار ادامه استبداد را با سکوت خود بر دوش می‌کشند.

نقش رهبری در بیدار کردن این سکوت چیست؟ آیا می‌توان از خروج از ترس سخن گفت بدون اشاره به یک رکن رهبری؟
نه! خروج از ترس، بدون حضور یک رکن اعتماد، ناممکن است. ملت وقتی از ترس بیرون می‌آید که بداند صدای او بی‌صاحب نیست، و فریادش بی‌پناه رها نمی‌شود. امروز، رهبری ملی شهریار ایران، رضاشاه دوم پهلوی، دقیقا در جایگاهی قرار گرفته که این اعتماد را احیا کرده است. فراخوان‌هایی چون «ایران را پس می‌گیریم» و کارزار همکاری ملی، فقط بیانیه سیاسی نیستند؛ اینها «دعوت به ترک ترس» هستند. دعوت به آنکه اکثریت خاموش دیگر خاموش نماند، بلکه به ملت متحد بدل شود.

آیا می‌توان گفت که اکثریت خاموش، ظرفیت یک ملت است، نه مشکل آن؟
دقیقا. اکثریت خاموش، مسئله ایران نیست؛ پتانسیل آماده آن است. اینان در خیابان فریاد نمی‌زنند، اما در تاریخ حاضرند. لحظه‌ای که به یقین برسند، سکوتشان بدل می‌شود به بزرگترین تصمیم ملی. نقش روشنفکران، نیروهای سیاسی، و همه آنان که فرصت بودن در رسانه‌ها را پیدا می‌کنند، این است که شک را به باور، و ترس را به مشارکت تبدیل کنند.

این بیداری چگونه آغاز می‌شود؟ با ایدئولوژی؟ با وعده و شعار؟
نه. با حقیقت. با اینکه صادقانه بگوییم: هیچ قدرت خارجی ناجی ما نخواهد بود؛ هیچ “فرم سیاسی” جایگزین “خواست ملی” نیست؛ و هیچ آینده‌ای ساخته نمی‌شود مگر با انتخاب ملت و رهبری مشروع.

اگر فرض را بر این بگذاریم که اکثریت خاموش همان پتانسیل بالقوه تغییر و براندازی هستند، و نه نجات‌‌دهنده قائم‌ به‌ ذات، پس چگونه باید بیدار شود و به صحنه بیاید؟
تصور می‌کنم که این اکثریت نه با شعار و هیجان لحظه‌ای، بلکه با سه اصل بنیادین ممکن است:
۱- بی‌طرفی‌ناپذیری حقیقت. باید بدانند زمان بی‌موضعی تمام شده است.
۲- اعتماد به رهبری مشروع. باید احساس کنند اینبار، فریادشان سرگردان نمی‌شود.
۳- دعوت به مشارکت نه مصرف. باید از حالت تماشاچی خارج شوند و وارد مسئولیت شوند.
اکثریت خاموش سال‌هاست که به صحنه سیاست نگاه می‌کند، اما پا به میدان نمی‌گذارد. این نگاه، محصول زخم‌ها و خیانت‌های گذشته است. اما اگر زخم، دلیل انکار ملّت شود، درد تبدیل می‌شود به سکون، و سکون به سقوط. در تمام تاریخ ملت‌ ها، یک حقیقت ثابت است: زمانی که اکثریت مردد است، یک رکن اعتماد باید آنها را فراخواند.
امروز در ایران، این رکن اعتماد، رهبری ملی شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی است؛ نه صرفاً به‌عنوان یک نام، بلکه چون پیوست هویتی ملت ایران است. کارزارهای اخیر  از “همکاری ملی” تا “ایران را پس می‌گیریم”، ابزارهای سیاسی نیستند؛ اینها کلیدهای روانی خروج از ترس هستند. یعنی اگر هنوز خاموشی باقی بماند، دیگر از ناتوانی نیست، بلکه از انتخاب است.
به نگر من برای آنکه اکثریت خاموش، اکثریت حاضر شود، هر یک از ما در تأسی از شهریار ایران، دست کم می‌بایست سه دعوت صریح ابتدا از خود، همقطاران و در نهایت دیگران به عمل آوریم:
الف) دعوت به حقیقت و گفتن اینکه “کجا ایستاده‌ای؟”
ب)‌ رسوایی اصلاحطلبی، پایان توهم مذاکره
پ) دعوت به حضور و اینکه هر ایرانی باید جای خود را انتخاب کند. (کارزار “نام‌نویسی ایران را پس می‌گیریم”)

آیا می‌توان از اکثریت خاموش انتظار حضور داشت، بدون اینکه طرح و افق روشن به آن نشان داد؟
هرگز! و این همانجایی است که آینده از “سیاست فرم”، جدا می‌شود و وارد “سیاست ملی” می‌گردد. این ملت، با شعار برنمی‌خیزد؛ با افق برمی‌خیزد. و افق یعنی: کجا می‌رویم؟ با چه پرچمی؟ با چه صدایی؟ با چه ضمانتی که دوباره فریب نخوریم؟ پاسخ به این سؤالات، فقط کار رهبری است؛ رهبری‌ای که هم تاریخ دارد، هم آینده.

آیا این بیداری ممکن است؟
بله. نشانه‌اش همین امروز است؛ در سکوتی که دیگر سکوت نیست، بلکه آمادگی است.
آمادگی برای لحظه‌ای که ملت بگوید: “ما فقط شنونده نبودیم؛ ما بازگشتیم.” این ملت اگرچه سکوت کرده، اما هرگز بدون موضع نیست. انتخابات یا همان سیرک انتصابات را تحریم اکثریتی می‌کند و سپس در روزها و مناسبت‌های ملی، بنا به فراخوان رهبر جنبش ملی رضا شاه دوم، جشن و پایکوبی و بزرگداشت برگزار می‌کند.
اینها همه نشان فریاد است و نماد خواست براندازی‌خواهانه این ملت، که در قالب تکریم و بزرگداشت تاریخ و فرهنگ خود آنرا نشان می‌دهند.

اگر اکثریت خاموش تصمیم نگیرد، آیا دیگران بجای او تصمیم خواهند گرفت؟
بی‌گفتُگو، بله. در سیاست، خلأ وجود ندارد. هر جا ملت سخن نگوید، جریان‌های بی‌‌ریشه، رسانه‌‌های بی‌‌وطن و فُرم‌گرایان بی‌ملیت وارد می‌شوند تا سکوت ملت را تعبیر کنند. آنگاه صدای اکثریت، بدون آنکه یک کلمه گفته باشد، در دهان کسانی گذاشته می‌شود که هیچ نسبتی با رنج و تاریخ ملت ندارند. و دقیقا در چنین شرایطی ما با فقره سکوت تأویلی سکوت تحریفی مواجه می‌شویم. بزرگترین خطر برای اکثریت خاموش، “سوء‌ استفاده” است.
وقتی مردم نمی‌گویند چه می‌خواهند، دیگران خواهند گفت چه نمی‌خواهند. بجای “پادشاهی مشروطه”، از زبان آنها “جمهوری بی‌صورت” تبلیغ می‌شود؛ بجای “رهایی ایران”، برایشان “رفرم در چارچوب جمهوری اسلامی” نسخه می‌پیچند. و در این بین بطور معمول سه گروه، همیشه منتظر سکوت ملت‌اند:
الف)‌ جمهوریخواهان فرمی، با هدف حذف تاریخ ایران برای عملیاتی کردن مصادره نام ملت.
ب)‌ سیاست‌‌بازان رسانه‌ای، با موج‌‌سواری بر رنج مردم و تبدیل ملت به سوژه سلبریتی
پ) اصلاح‌طلبان سرگشته، با هدف نجات نظام و نه ملت، با پروژه بازتولید استبداد در لباس جدید
و برای همین است که بسیارانی مانند بنده معتقدیم که تنها راه مصونیت، اتصال این سکوت با موضع روشن براندازی، با رهبری مشروع شهریار ایران رضا شاه دوم پهلوی تنها راه نجات است. ودلیلش هم خیلی روشن هست! چون اساسا این اکثریت خاموش نه حزب می‌خواهد، نه ایدئولوژی؛ او فقط یک بسته‌ی روشن که قابلیت عملیاتی شدن داشته باشد می‌خواهد. “سازماندهی، حمایت و ضمانت ملی.” ضمانتی که تنها در یک عنصر قابل شناسایی است. رهبری ملی شهریار ایران، رضا شاه دوم پهلوی؛ زیرا او نه مدعی حزب است، نه طرح جمهوری دارد، نه خواهان قدرت شخصی است. او ضامن یک چیز است؛ “حق ملت ایران برای ساختن آینده خود.”

پس خطر اصلی چیست؟ اینکه ملت نگوید، یا اینکه ملت دیر بگوید؟
هر دو. سکوت طولانی، قبل از آنکه ملت را نابود کند، “حق ملت” را نابود می‌کند. و هیچ خطری بزرگتر از آن نیست که فردای پیروزی، تاریخ را از زبان کسانی بشنویم که امروز حتی در کنار ملت نیستند. اکثریت خاموش، اگر خود سخن نگوید، دیگر خاموش نخواهد ماند؛ بلکه سخنگو خواهد داشت. سخنگویانی که هرگز از دل ملت برنخاسته‌اند، بلکه از درون رسانه، سفارت و فرصت رشد کرده‌اند.

آیا می‌توان آینده ایران را فقط با نقد سکوت نوشت؟ یا باید دعوتی روشن بر زبان آورد؟
نقد سکوت کافی نیست؛ باید آن را فرا خواند. اکثریت خاموش را نمی‌توان با شعار بیدار کرد؛ تنها با خطاب می‌توان بیدارش کرد. خطاب نه به خشم، نه به ترس، بلکه به شرف ملی. زیرا در نهایت، ایران به دست آنان نجات می یابد که تصمیم گرفته‌اند. تصمیمی که لاجرم باید به اراده تبدیل گردد برای ایجاد تغییر. در تاریخ، ملت‌ها تنها زمانی برخاسته‌اند که دردشان از رنج گذشته به شرف آینده بدل شد. امروز، ملت ایران در آستانه چنین لحظه‌ای است: لحظه‌ای که باید بگوید: “ما فقط قربانی تاریخ نیستیم؛ ما وارث تاریخیم.” و وارث بودن، تنها یک حق نیست؛ یک مسئولیت است. اکثریت خاموش زمانی به اکثریت حاضر تبدیل می‌شود که به زبان حساب، در قالب این سه زوج مرتب خویش را بیابد:
فعلاً چیزی نمی‌گوییم، اکنون باید بگوییم.
ببینیم چه می‌شود، ببینیم چه می سازیم.
هرچه پیش آید، هرچه باید ما می‌آوریم.
و این ادعا که در تاریخ ایران، همیشه لحظه‌ای بوده که ملت، یک صدا را، به سوگند تبدیل کرده است. امروز این صدا از زبان رهبری ملی، شهریار ایران رضاشاه دوم پهلوی شنیده می‌شود؛ نه به‌ عنوان فرمان، بلکه به‌ عنوان دعوت به بازگشت ملی. او نمی‌گوید: “به من ایمان بیاورید.”
او می‌گوید: “به خودتان بازگردید. به ایران بازگردید.”

ختم کلام اینکه این گفتُگو با یک پرسش آغاز شد: “اکثریت خاموش چیست و راز این سکوت در چیست؟” اما من می‌خواهم خودمان را با یک پرسش ترس‌آور روبرو کنم که می‌توان با سربلندی پاسخی درخور برای آن نیز داشت!
روزی نزدیک خواهد رسید که ایران دیگر نخواهد پرسید: “چه کسی سکوت کرد؟” بلکه خواهد پرسید: “چه کسی برخاست؟” آن روز بهتر است که ما در جَرگه بپاخاستگان بوده باشیم.

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 11 / معدل امتیاز: 1.9

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید