Home تاریخ استفاده ابزاری از حق تعیین سرنوشت و مسئله ایران – بخش نخست

استفاده ابزاری از حق تعیین سرنوشت و مسئله ایران – بخش نخست

فرقه دموکرات آذربایجان

سعید جلیلیان، حقوقدان و وکیل پایه یک دادگستری – اصل «حق تعیین سرنوشت ملت‌ها» در حقوق بین‌الملل و اندیشه سیاسی یکی از بنیادی‌ترین و مشروع‌ترین حقوق شناخته می‌شود؛ حقی که در معنای اصیل خود، ناظر به آزادی جمعی و امکان مشارکت ملت‌ها در تعیین نظام سیاسی آینده‌شان است. از ویلسون تا لنین، این اصل به‌مثابه ابزاری اخلاقی برای پایان‌دادن به امپراتوری‌های کهنه و گشودن راهی برای فاعلیت سیاسی ملت‌ها معرفی شد.

فرقه دموکرات آذربایجان

با این‌حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که «حق تعیین سرنوشت» در عمل همواره بر اساس منافع قدرت‌های بزرگ به‌کار رفته است. دولت‌های امپریالیستی -در شرق و غرب- این حق را در درون مرزهای خود به‌شدت محدود کرده‌اند تا مبادا به اقوام و جوامعی که زیر سلطه خود دارند تسری یابد؛ اما همین حق را در قلمرو رقیبان به‌صورت موسع تفسیر کرده‌اند تا از آن برای فشار سیاسی، تجزیه‌سازی یا گسترش حوزه نفوذ استفاده کنند. به بیان دیگر، حق اصیل تعیین سرنوشت در بسیاری از بزنگاه‌ها نه به‌عنوان «حق»، بلکه به‌مثابه «سازوکار سیاسی» یا «فناوری سیاسی»(Political Technology)  قدرت عمل کرده است: ابزاری برای تفکیکِ جزء از کل، و نه الزاماً تقویت آزادی جمعی.

نمونه برجسته این دوگانگی را می‌توان در سیاست شوروی نسبت به ایران در سال‌های ۱۳۲۴–۱۳۲۵ مشاهده کرد. در حالی‌که ایران یک ملت تاریخی واحد بوده و حق تعیین سرنوشت به این کلیت تعلق دارد، سیاست شوروی کوشید این حق را به قومیت‌های ایرانی تعمیم دهد و با ایجاد یک مطالبه ظاهراً «رهایی‌بخش» در آذربایجان، مسیر نفوذ سیاسی خود را هموار سازد. در این کاربرد گزینشی، «حق» به «ابزار» تبدیل شد. مطالبه‌ای برساخته شد تا بخشی از یک دولت مستقل جدا شود و در نهایت تحت نفوذ امپراتوری مدعی قرار گیرد.

مقاله حاضر نشان می‌دهد که این الگو تکراری و ساختاری است. با دنبال‌کردن خطی تاریخی از مانیفست بازل ۱۹۱۲، فروپاشی بین‌الملل دوم، انقلاب بلشویکی و پیمان برست–لیتوفسک، تا بحث ایران ۱۳۲۵، استدلال می‌شود که گفتمان به‌ظاهر رهایی‌بخش تعیین سرنوشت به‌تدریج درون راهبردهای امپریالیستی ادغام شد. بنابراین، پرسش اصلی این پژوهش چنین است: چگونه و چرا اصل مشروع تعیین سرنوشت، در مقام عمل به ابزاری برای دولت‌سازی امپریالیستی و تنظیم حوزه‌های نفوذ تبدیل شد؟

این مقاله با روش تاریخی–تحلیلی و مقایسه کارکرد این اصل در سه بستر متفاوت -اروپا، قفقاز و ایران- می‌کوشد منطق ساختاری این دگرگونی را توضیح دهد

مرور ادبیات

ادبیات موجود درباره «حق تعیین سرنوشت» و کارکردهای سیاسی آن را می‌توان در سه رویکرد عمده دسته‌بندی کرد: رویکرد لیبرال–حقوقی، رویکرد مارکسیستی–انقلابی، و رویکرد تاریخی–انتقادی. هر یک از این حوزه‌ها در تفسیر مفهوم تعیین سرنوشت، به ابعاد متفاوتی از این اصل توجه کرده‌اند و در عین حال خلأهای مهمی نیز در تحلیل کارکرد آن در ژئوپلیتیک قرن بیستم باقی گذاشته‌اند.

۱-رویکرد لیبرال–حقوقی: تعیین سرنوشت به‌مثابه حق جهانی

نخستین گروه از پژوهش‌ها، با تکیه بر سنت ویلسونی و نظریه‌های لیبرال،[1] حق تعیین سرنوشت را یک اصل حقوقیِ جهان‌شمول می‌دانند که می‌تواند مبنای شکل‌گیری نظم بین‌المللی پس از امپراتوری‌ها باشد. این رویکرد بر نقش حقوق بین‌الملل، نهادهای چندجانبه و توسعه تاریخی «ملت–دولت» تأکید دارد. اما منتقدان اشاره کرده‌اند که این دیدگاه اغلب نسبت به روابط قدرت و کاربرد ابزاری این اصل توسط دولت‌های بزرگ بی‌توجه است و کاربرد آن در دوران جنگ سرد را نمی‌تواند به‌طور کامل توضیح دهد.

۲-رویکرد مارکسیستی–انقلابی: دوگانگی بین آرمان و تاکتیک

در ادبیات مارکسیستی کلاسیک ( لنین؛ لوکزامبورگ؛ استالین ) حق تعیین سرنوشت بخشی از گفتمان مبارزه طبقاتی تلقی می‌شود. لنین آن را ابزاری موقت برای شکستن امپراتوری‌های چندملیتی و تسریع انقلاب جهانی می‌دانست، در حالی که رزا لوکزامبورگ آن را بالقوه تشدیدکننده ناسیونالیسم می‌دید. پژوهشگران متأخر[2] نشان داده‌اند که سیاست قومیت‌ها در دوره شوروی اولیه، نوعی «فدرالیسم تاکتیکی» بود که میان رهایی‌بخشی و کنترل سیاسی در نوسان قرار داشت. بخش مهمی از این ادبیات، با وجود دقت نظری، کمتر به آثار خارجی سیاست‌های شوروی -به‌ویژه در مناطق تحت نفوذ مانند قفقاز و ایران- پرداخته است.

۳-رویکرد تاریخی–انتقادی: تعیین سرنوشت به‌عنوان سازوکار قدرت (political technology)

در دو دهه اخیر، رویکرد سومی برجسته شده که تعیین سرنوشت را نه به‌عنوان آرمانی اخلاقی، بلکه به‌مثابه «فناوری سیاسی قدرت» یا « سازوکار سیاسی قدرت » تحلیل می‌کند. پژوهشگرانی چون Terry Martin[3]، و در حوزه روابط بین‌الملل، Erez Manela[4]، نشان داده‌اند که قدرت‌های بزرگ—از ویلسون تا لنین و سپس استالین—از ادبیات رهایی‌بخش برای تحقق اهداف ژئوپلیتیک بهره بردند.

با این حال، اغلب آثار این حوزه تمرکز خود را بر امپراتوری روسیه/شوروی یا عثمانی گذاشته‌اند و کمتر به پیوند این روایت‌ها با سیاست منطقه‌ای ایران در دهه ۱۳۲۰ پرداخته‌اند. پژوهش‌های ایرانی درباره وقایع ۱۳۲۴–۱۳۲۵ نیز غالباً یا سیاسی–ایدئولوژیک بوده‌اند (با نگاه ملی‌گرایانه یا چپ)، یا به توصیف وقایع محدود مانده‌اند و کمتر به تحلیل نظری نقش «حق تعیین سرنوشت» به‌عنوان ابزار قدرت پرداخته‌اند.

۴-خلاء پژوهشی

آنچه در ادبیات موجود کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که چگونه یک اصل ظاهراً رهایی‌بخش -که ریشه در گفتمان سوسیالیستی و لیبرالی دارد- در عمل به محور راهبردی امپریالیسم قرن بیستم تبدیل شد، و به‌ویژه چگونه در نقطه تلاقی سه قدرت (شوروی، بریتانیا و عثمانی/ترکیه) بر سرنوشت ایران و قفقاز اثر گذاشت. این مقاله درصدد است این خلاء را با ارائه یک تحلیل مقایسه‌ای–تاریخی و تمرکز بر نقاط گرهی (۱۹۱۲، ۱۹۱۴، ۱۹۱۸، ۱۹۲۰، ۱۹۴۶) پوشش دهد.

تحلیل تاریخی

بین‌الملل دوم (۱۸۸۹–۱۹۱۴) سازمان جهانی احزاب سوسیال‌دموکرات بود. مانیفست کمونیست و نوشته‌های مارکس و انگلس متن‌های مرجع و مبنای نظری جدی برای انترناسیونال دوم بودند. فردریش انگلس شخصاً در کنگره تأسیس آن در پاریس (۱۸۸۹) نقش کلیدی داشت و تا سال مرگش (۱۸۹۵) مشاور ایدئولوژیک و مرجع اصلی همه احزاب بود. همه احزاب بزرگ عضو، به‌ویژه حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD)، رسماً مارکسیست بودند و برنامه ارفورت (۱۸۹۱) که انگلس آن را تأیید کرده بود، برنامه مشترک‌شان به شمار می‌رفت. [5] برنامه ارفورت با مقدمه کائوتسکی چکیده‌ای بود از مارکسیسم ارتدکس که انگلس آنرا تایید کرده بود و به الگویی برای نوشتن برنامه دیگر احزاب بین‌الملل تبدیل شد.

در روزهای ۲۴ و ۲۵ نوامبر ۱۹۱۲، شهر بازل سوئیس شاهد آخرین کنگره بزرگ و فوق‌العاده بین‌الملل دوم بود؛ تنها کنفرانس مهمی که در تاریخ این سازمان به نام «کنگره بازل» ثبت شد. کلیسای جامع بازل پر از نمایندگان احزاب سوسیال دموکرات کشورهای اروپایی بود، ناقوس‌های کلیسا به صدا درآمدند و مانیفست تاریخی بازل با شور و هیجان بی‌نظیری تصویب و امضا شد.

کسانی که این مانیفست را امضا کردند، بزرگ‌ترین چهره‌های سوسیالیسم آن روزگار بودند:
از بریتانیا کایر هاردی، بروس گلاسیر و هنری هایندمن؛ از فرانسه ژان ژورس (بزرگ‌ترین سخنران کنگره)، ادوار وایان و ژول گد؛ از آلمان هوگو هازه، آگوست ببل و فردریش ابرت؛ از اتریش-مجارستان ویکتور آدلر؛ از روسیه گئورگی پلخانف (به نمایندگی از هیئت رسمی)، ولادیمیر لنین و یولی مارتوف.

در مانیفست بازل صریحاً و چندین بار به انقلاب پرولتاری اشاره شده است، مهم ترین و معروف ترین بخش مانیفست مستقیماً به وظیفه پرولتاریا در صورت وقوع جنگ اشاره می کند:
« اگر جنگ با همه تلاش‌ها باز هم آغاز شد، وظیفه طبقه کارگر استفاده قاطعانه از بحران اقتصادی و سیاسی برای بیدار کردن توده‌ها و شتاب بخشیدن به سرنگونی سلطه سرمایه‌داری است».[6]
این عبارت دقیقاً همان چیزی بود که در قطعنامه بین‌الملل دوم در کنفرانس اشتوتگارت ۱۹۰۷ آمده بود، اما در بازل با لحن تندتر و قاطع‌تر تکرار شد.

این همان فرمولی است که لنین بارها به آن استناد کرد و آن را « تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی»  نامید.

لنین مدعی بود کنگره بازل، تعهد سوسیال دموکرات‌ها به انقلاب در صورت وقوع جنگ بوده است بنابراین وظیفه سوسیال دموکراسی را به جای دفاع از وطن تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی می دانست.

موضع چهار تئوریسین مهم سوسیالیست در برابر مانیفست چنین بود:
کارل کائوتسکی، مغز متفکر میانه رو مارکسیستی و نویسنده اصلی متن مانیفست، از رادیکال‌ترین عبارات آن دفاع کرد و آن را اوج مبارزه طبقاتی دانست.
رزا لوکزامبورگ در کنگره سخنرانی آتشین کرد، مانیفست را خوب اما ناکافی دانست و گفت باید همین امروز به اعتصاب عمومی فراخوان داد.
کارل لبکنشت نیز از رادیکال‌ترین مواضع دفاع کرد و خواستار اقدام فوری شد.

تنها ادوارد برنشتاین، پدر ریویزیونیسم، حتی در کنگره حضور نداشت و مانیفست را «شعار توخالی و غیرواقع‌بینانه» خواند.[7]

بیست ماه بعد، در اوت ۱۹۱۴، همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، واقعیت سیمای خود را عیان کرد، بسیاری از همان احزاب و همان افرادی که مانیفست را امضا کرده بودند، آن را زیر پا گذاشتند. حزب سوسیال دموکرات آلمان (با هوگو هازه و فردریش ابرت) در ۴ اوت به اعتبارات جنگی رأی مثبت داد، احزاب فرانسه، اتریش و بریتانیا به «دفاع ملی» پیوستند و کائوتسکی سکوت کرد و سپس جنگ را توجیه نمود. تنها رزا لوکزامبورگ، کارل لبکنشت، بلشویک‌های روسیه و چند حزب کوچک به متن بازل وفادار ماندند.

مانیفست بازل ۱۹۱۲ آخرین سند رسمی کاملاً مارکسیستی و انقلابی بین‌الملل دوم بود؛ سندی که انگلس اگر زنده بود به آن افتخار می‌کرد، اما همان احزابی که ادعا داشتند وارث اندیشه انگلس هستند، آن را به خاک سپردند. سه سال بعد، در ۱۹۱۹، بازماندگان رادیکال در مسکو بین‌الملل سوم (کمینترن) را تأسیس کردند تا به زعم ایشان دیگر هیچ‌گاه «خیانت بازل» تکرار نشود.

در تابستان ۱۹۱۴، تنها چند هفته پس از آغاز جنگ جهانی اول، تقریباً تمام احزاب بزرگ سوسیالیستی اروپا – چه در جبهه متفقین و چه در جبهه متحدین – به اعتبارات جنگی رأی مثبت دادند و به سیاست «اتحاد مقدس» ( Burgfrieden ) یا «آتش‌بس مدنی» (  Union sacree) پیوستند؛ در واقع عملاً اولویت ملی‌گرایانه و «دفاع از میهن» را بر شعارهای انترناسیونالیستی و ضدجنگ خود ترجیح دادند.

در آلمان، حزب سوسیال‌دموکرات (SPD)، بزرگ‌ترین حزب کارگری جهان که پس از انتخابات ۱۹۱۲ با ۱۱۰ کرسی بزرگ‌ترین فراکسیون رایشتاگ را داشت، در ۳ اوت ۱۹۱۴ در جلسه داخلی فراکسیون خود با حضور ۹۲ نماینده رأی‌گیری کرد و با ۷۸ رأی موافق در برابر ۱۴ رأی مخالف، تصمیم به حمایت از اعتبارات جنگی گرفت. روز بعد، در ۴ اوت، در صحن علنی رایشتاگ، همان ۱۴ نماینده مخالف به رهبری هوگو هازه و کارل لیبکنشت عمداً غایب شدند تا مجبور به رأی مثبت نشوند؛ در نتیجه ۹۶ نماینده SPD که در سالن حضور داشتند، همگی رأی مثبت دادند و اعتبارات جنگی بدون حتی یک رأی مخالف تصویب شد. در فرانسه، حزب SFIO نه تنها به Union sacrée پیوست، بلکه دو وزیر سوسیالیست (ژول گد و مارسل سمبا) وارد کابینه جنگ شدند.

در اتریش-مجارستان، ویکتور آدلر که از برجسته ترین چهره های انتر ناسیونال دوم بود و حزبش ( حزب سوسیال دموکرات اتریش) از جنگ حمایت کردند. در ۴ اوت ۱۹۱۴، در جلسه تاریخی فراکسیون سوسیال دموکرات مجلس اتریش، آدلر گفت : « ما نمی توانیم بگذاریم سربازان اتریشی در برابر روسیه تزاری بی دفاع بمانند. در این لحظه دفاع از وطن وظیفه ماست.»[8]

در بریتانیا، حزب کارگر و اتحادیه‌های بزرگ کارگری و فابیان‌ها از دولت لیبرال حمایت کردند.

استثناهای واقعی بسیار اندک بودند. بلشویک‌های روسیه که شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی را دادند، حزب سوسیالیست ایتالیا (تا پیش از ورود ایتالیا به جنگ در ۱۹۱۵) و احزاب کوچک سوئیس و سوئد .

علت این چرخش ناگهانی ترکیبی بود از فشار عظیم اجتماعی و رسانه‌ای، ترس از سرکوب و ممنوعیت فوری حزب، باور بسیاری از رهبران که جنگ «دفاعی» و کوتاه‌مدت است، نفوذ تدریجی اصلاح‌طلبی و پارلمانتاریسم در دو دهه پیشین و نبود هیچ سازوکار عملی واقعی برای اجرای اعتصاب عمومی بین‌المللی که سال‌ها درباره‌اش شعار داده بودند. اما مهم ترین دلیل، فشار اجتماعی ناشی از نگاه میهن پرستانه و درک منافع ملی از سوی جوامع اروپایی بود که شعارهای انقلاب جهانی و اتحاد پرولتاریایی را به توهمی ساده انگارانه تقلیل داد.

نتیجه این شد که در کمتر از یک ماه، تمام قطعنامه‌های انقلابی اشتوتگارت و کپنهاگ انترناسیونال دوم و به‌ویژه مانیفست بازل به فراموشی سپرده شد و سوسیالیسم رسمی اروپا برای چهار سال به خدمت ماشین جنگی سرمایه‌داری درآمد. همین به زعم لنین«خیانت بزرگ اوت ۱۹۱۴» بود که او آن را بزرگ‌ترین فاجعه تاریخ جنبش کارگری نامید.

کارل کائوتسکی که با موج وطن پرستی کارگران آلمانی در هنگامه جنگ مواجه شده بود، با اشاره ای به آراء حزب سوسیال دموکرات که با ۴/۲ میلیون رای بزرگ ترین فراکسیون حزبی رایشتاگ بود و در توجیه اینکه خودش هم به بودجه نظامی رای مثبت داده بود در اظهار نظری اعلام کرد: «چه كسی جرأت دارد بگويد كه دستور مشتی نماينده پارلمان كافی بود تا چهار ميليون پرولتاريای آلمان با آگاهی طبقاتی در عرض ۲۴ ساعت بر ضد مواضع پيشين خود روی برگردانند؟ اگر اين امر حقيقت داشته باشد بی‌شک، نشانه سقوط وحشتناكی است، نه تنها سقوط حزب ما بلكه سقوط توده‌ها [كائوتسكی تاكيد می‌كند] اگر توده‌ها چنين گله گوسفند بی‌سامانی هستند، همان بهتر كه بميريم.»

لنين در مقابل اين توجيه اینگونه به کائوتسکی تاخت: «دقت كنيد، تنها كساني كه كمابيش آزادانه (و بدون هراس از بازداشت آنی، زندانی و تيرباران شدن) در مقام بيان رويكرد خود نسبت به جنگ بودند، همين يک مشت نماينده پارلمان (كه هم حق رأی داشتند و هم در رأی دادن آزاد بودند و می‌توانستند رأی مخالف بدهند. حتی در روسيه هيچ نماينده‌ای به اين خاطر كتک نخورد و دستگير نشد)، يک مشت مامور و ژورناليست، و… بودند. و حالا كائوتسكی كسی كه بارها و بارها در طی ساليان متمادی تاكتيک‌ها و ايدئولوژی اپورتونيستی را تبليغ كرده، توده‌ها را متهم به خيانت و ولنگاری می‌کند.»[9]

البته باید اذعان کرد حزب بولشویک و لنین پس از آغاز جنگ مواضع ضد جنگ خود را حفظ کردند. می‌توان گفت موضع منحصربه‌فرد بلشویک‌ها در اوت ۱۹۱۴ (رأی منفی به بودجه جنگی، رد کامل «اتحاد مقدس»، و شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی) مستقیماً از شرایط خاص روسیه و به‌ویژه تجربه تلخ دوره استولیپین (۱۹۰۶–۱۹۱۱) سرچشمه می‌گرفت.

در اروپای غربی، احزاب سوسیالیستی بزرگ سال‌ها در فضای قانونی رشد کرده بودند، روزنامه داشتند، صدها نماینده در پارلمان داشتند و هنوز به «دموکراسی پارلمانی» و امکان اصلاحات تدریجی امید داشتند. وقتی موج ملی‌گرایی جنگی در اوت ۱۹۱۴ برخاست، آن‌ها هم شوکه شدند و هم احساس کردند اگر همراه نشوند همه چیز را و جایگاه اجتماعی خود را از دست می‌دهند.

اما در روسیه داستان کاملاً متفاوت بود. بلشویک‌ها هشت سال زیر سرکوب بی‌رحمانه استولیپین زندگی کرده بودند. انقلاب ۱۹۰۵ با هزاران اعدام و تبعید سرکوب شده بود، کودتای سوم ژوئن ۱۹۰۷ حتی حداقل آزادی‌های پارلمانی را نابود کرده بود، حزب‌شان عملاً غیرقانونی بود و رهبرانش یا در تبعید بودند یا در زندان. در چنین شرایطی، دیگر هیچ توهمی به «همکاری طبقاتی»، «دفاع از میهن تزاری»، یا «اصلاحات از بالا» باقی نمانده بود.

البته و با این حال منشویک‌ها در همین دوره استولیپینی راه دیگری رفتند. بخش بزرگی از آن‌ها (به‌ویژه پس از ۱۹۰۸) به کار قانونی و علنی امید بستند و سعی کردند در دومای مطیع استولیپین فعالیت کنند. وقتی جنگ شروع شد، اکثریت منشویک‌ها (به رهبری گئورگی پلخانف، پدر مارکسیسم روسیه) موضع «دفاع از میهن» گرفتند؛ حمایت پلخانف از جنگ ریشه در تفسیر خاص او از نظریه مارکسیستی و زمینه تاریخی ملی‌گرایی داشت.  او استدلال می‌کرد که آلمان تحت رهبری پروس نیرویی واپس‌گرا است و شکست آن به نفع طبقه کارگر بین‌المللی است. پلخانف بر این باور بود که هدف فوری دفاع ملی اهمیت بالایی دارد و اختلافات کارگری یا اقدامات انقلابی که ممکن است تلاش‌های جنگی را مختل کند، برابر با «خیانت» است.

موضع او به‌طور ضمنی بر یک ائتلاف موقت با بورژوازی لیبرال برای «دفاع از ملت» دلالت داشت، زیرا معتقد بود که یک انقلاب بورژوایی موفق و تأسیس جمهوری دموکراتیک باید پیش از انقلاب سوسیالیستی رخ دهد.[10]

بخش میانه منشویک‌ها (مثل چخیدزه و تسرتلی در دوما) رأی ممتنع دادند و موضع “صلح بدون الحاق و غرامت” گرفتند، اما تنها جناح چپ منشویک‌ها (یولی مارتوف ) با بلشویک‌ها در موضع ضد جنگ هم‌صدا شدند. البته یولی مارتوف هم با جنگ داخلی و قیام مسلحانه مخالف بود.

بعدها همین شکاف در انقلاب ۱۹۱۷ کاملاً آشکار شد: پلخانف تا آخر عمر مخالف انقلاب اکتبر ماند، منشویک‌های میانه (تسرتلی، چخیدزه) دولت موقت را اداره کردند و الکساندر کرنسکی به‌عنوان نخست‌وزیر دولت موقت تا آخرین لحظه از ادامه جنگ دفاع کرد و حتی حمله ژوئن ۱۹۱۷ را راه انداخت – درست همان چیزی که بلشویک‌ها «خیانت به پرولتاریا» می‌نامیدند.

به همین دلیل وقتی در اوت ۱۹۱۴ همه  احزاب سوسیالیستی اروپا ناگهان «دفاع از میهن» را پذیرفتند، بلشویک‌ها راه دیگری را انتخاب کردند. آن‌ها از سال ۱۹۰۷ می‌دانستند که در روسیه یا باید انقلاب پیروز شود، یا رژیم تزاری با طناب دار همه مارکسیست ها را نابود می‌کند؛ راه سومی وجود ندارد. تجربه استولیپین به آن‌ها آموخته بود که در لحظه بحران، تنها یک انتخاب واقعی وجود دارد: یا تسلیم (که پلخانف و بخش بزرگی از منشویک‌ها و بعداً کرنسکی انتخاب کردند)، یا جنگ داخلی انقلابی.

بنابراین وقتی دیگران در اوت ۱۹۱۴ شعار «جنگ بر جنگ» را فراموش کردند، بلشویک‌ها آن را جدی گرفتند؛ نه به این دلیل که  از قبل غیرقانونی بودند، بلکه چون هشت سال زندگی زیر مشت آهنین استولیپین به آن‌ها ثابت کرده بود که در روسیه، انترناسیونالیسم پرولتاری تنها راه پیش روی مارکسیسم و سوسیالیسم است. همین تفاوت تاریخی روسیه با غرب بود که سه سال بعد، در اکتبر ۱۹۱۷، اولین حکومت کارگری جهان را در روسیه به وجود آورد – در حالی که منشویک‌ها و پلخانف و کرنسکی در جبهه مقابل ایستاده بودند.

ادامه دارد …

 


[1]Antonio Cassese, Self-Determination of Peoples: A Legal Reappraisal. Cambridge University Press, 1995.

[2] Ronald Grigor Suny, The Revenge of the Past: Nationalism, Revolution, and the Collapse of the Soviet Union. Stanford University Press, 1993.

[3] Terry Martin, The Affirmative Action Empire: Nations and Nationalism in the Soviet Union, 1923–1939. Cornell University Press, 2001.

[4] Erez Manela, The Wilsonian Moment: Self-Determination and the International Origins of Anticolonial Nationalism. Oxford University Press, 2007.

[5] برنامه ارفورت برنامه حزب سوسیال دموکرات آلمان بود که بعد از انتقاد شدید کارل مارکس به برنامه قبلی حزب یعنی برنامه گوتا نوشته شد بخش نظری ( مانیفست تئوریک)  عمدتاً توسط کارل کائوتسکی با مشورت و تایید فردریش انگلس نوشته شد. بخش عملی و خواسته های سیاسی روزمره توسط ادوارد برنشتاین تدوین شد.

[6]  پاراکراف سوم مانیفست بازل. Social Democracy 1912Manifesto of the International Socialist Congress at Basel

[7] Kruse, W. (2015). Socialism and the challenge of the Balkan Wars 1912–1913. In The wars before the Great War. Cambridge University Press. https://www.cambridge.org/core/books/wars-before-the-great-war/socialism-and-the-challenge-of-the-balkan-wars-19121913/1C8139ECA0A8555394E65A3792E952A3/core-reader

[8] Victor Adler, Aufsätze, Reden und Briefe, Bd. 9: Victor Adler über den Krieg, Wien: Wiener Volksbuchhandlung, ۱۹۲۵،.

[9] Lenin, V. I. (1915). Socialism and war. Marxists Internet Archive. https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1915/s-w/index.htm?utm_source=chatgpt.com

[10] Belfer, E. (1978). Plekhanov and the First World War – Why ‘Defencism’? Slavic and Soviet Series, 3(1), 48–57.

 

 

برای امتیاز دادن به این مطلب لطفا روی ستاره‌ها کلیک کنید.

توجه: وقتی با ماوس روی ستاره‌ها حرکت می‌کنید، یک ستاره زرد یعنی یک امتیاز و پنج ستاره زرد یعنی پنج امتیاز!

تعداد آرا: 6 / معدل امتیاز: 4.3

کسی تا به حال به این مطلب امتیاز نداده! شما اولین نفر باشید