آنچه در این مجموعه میخوانید، از سرنوشتهای واقعی الهام گرفته شده و به منظور حفظ حریم خصوصی، نامها و جزئیات قابل شناسایی، تغییر یافتهاند.
حنیف حیدرنژاد (قهرمان)

«لاله»
تیرماه 1379محمد خاتمی رئیس جمهوری اسلامی وقت برای دیداری به آلمان آمده بود. ایرانیان از شهرهای مختلف آلمان به برلین میرفتند تا در تظاهراتهای مختلفی اعتراض خود به این دیدار را ابراز کنند. احمد، یکی از دوستانم با ماشین به دنبالم آمده بود تا برای شرکت در تظاهرات به برلین برویم. در مسیر حرکت با یک زن و شوهر جوان ایرانی متقاضی پناهندگی هم قرار داشت. نیم ساعت بعد جلوی یک کمپ پناهندگی، لاله و همسرش کریم به ما ملحق شدند و به طرف برلین حرکت کردیم. لاله و کریم نُه ماه بود که به آلمان رسیده بودند. در طول سفر و آشنائی مختصر با هم، به آنها گفتم اگر مشکلی در پرونده پناهندگی پیدا کردند میتوانند با من تماس بگیرند. بعد از آن دیگر ارتباطی با هم نداشتیم.
سه ماه بعد، در حالی که یک هفته بود به دلیل مریضی در خانه بودم، لاله به من زنگ زد. مؤدبانه سلام کرد و یادآور ملاقاتمان در چند ماه پیش شد. او را به یاد آوردم. توضیح داد که با همسرش دچار مشکل شده و خواهش کرد همدیگر را ببینیم و هفته بعد در یک کافه در مرکز شهر قرار گذاشتیم.
لاله 41 ساله بود. قد متوسط و تیپ ورزشی داشت. سبزهرو بود و موهای پُرپشت سیاهی داشت. مثل همان بار اول که دیده بودمش موهایش کوتاه بود. چهره پراضطرابش توجهم را جلب کرد. اما چون در تماس تلفنی گفته بود که با همسرش مشکل پیدا کرده غافلگیر نشدم. آشفتگیاش نشان میداد موضوع جدیست. گفت برایش سخت است در یک محیط عمومی در باره مشکلاش صحبت کند، به همین خاطر به خانه من رفتیم.
در مسیر رفتن به خانه با مترو معلوم بود که خیلی بیتاب است. بالاخره طاقت نیاورد، سرش را کمی به طرف من آورد و با صدای آهسته پرسید: اگر من بخواهم طلاق بگیرم، تکلیف پرونده پناهندگیام چی میشه؟
توضیح دادم که پاسخ به این سوال ساده نیست. بستگی دارد که چه کسی نفر اصلی پرونده است، او یا همسرش. اگر پرونده مشترک داشته باشند، باید دید هر کدام در مصاحبه پناهندگی چه گفته و چه دلایلی را مطرح کردهاند. اضافه کردم زمانی به این سوال میتوانم پاسخ قطعی بدهم که مصاحبه پناهندگی را بخوانم. و نکته مهم دیگر این است که آیا هر دو بر سر این موضوع توافق دارند یا نه. لاله صحبتهایم را قطع کرد و پرسید: تکلیف دخترم چی میشه؟
– اگه بچه دارید، موضوع خیلی جدیتر و مهمتر میشه. متاسفانه در اغلب مواردی که زن و شوهر میخواهند جدا شوند، اگر توافق نداشته باشند، آسیب اصلی را بچهها میبینند. بچه چند سالش است؟
– نُه سال…
وقتی به خانه رسیدیم، لاله بلافاصله به دستشوئی رفت. در طول صحبت، حدود هر نیم ساعت یکبار به دستشوئی میرفت. میگفت در مواقعی که اضطراب دارد تند تند باید به توالت برود. هوا گرم بود. پیشنهاد کردم روی بالکن بنشینیم. پرسید «همسایه ایرانی ندارین؟» گفتم، نه. گفت «برای من هم بهتره در بالکن بنشینیم، چون میخوام سیگار بکشم. بعد از سالها دوباره سیگار کشیدن رو شروع کردم».
یک پارچ شربت خاکشیر آماده در یخچال داشتم. آن را روی میز گذاشتم. لاله لیوان اول را یکضرب سر کشید و تشکر کرد.
به لاله گفتم بهتر است اول هر سوال یا نگرانی دارد مطرح کند تا من بهتر بفهمم مشکل چیست. قبل از اینکه صحبت را شروع کند، توضیح داد که دخترش نزد یکی از دوستانش است. قرار شد تا زمانی که صحبتهای ما ادامه دارد یکی دو بار از تلفن خانه به دوستش زنگ بزند تا خیالش در مورد دخترش راحت شود. بلافاصله با دوستش تماس گرفت و با دخترش هم صحبت کرد. بعد از آن گفتگو را شروع کردیم. آن روز صحبتهای ما پنج ساعت طول کشید. لاله سرگذشتش را چنین روایت کرد:
رویاهائی که با انقلاب ویران شد
زمان انقلاب، لاله تازه وارد دانشسرای معلمی شده بود. دوست داشت چند سال دبیری کرده و تجربه جمع کند و بعدا در دانشگاه رشته علوم آزمایشگاهی را ادامه دهد. وقتی از علوم آزمایشگاهی صحبت میکرد، گویی از عشق گمشدهای میگفت. اما انقلاب 57 رویایش را نابود کرد. پدرش که مدیر یک دبیرستان بود در راهپیمائیها و اعتصابهائی که در مدارس و دبیرستانها برگزار میشد، شرکت نمیکرد. وقتی شاپور بختیار نخست وزیر شد، او علنا از بختیار دفاع کرده بود. همین باعث شد که بعد از انقلاب از آموزش و پرورش «پاکسازی» شود. برادر بزرگ لاله 23 سال داشت و در دانشگاه طرفدار سازمان مجاهدین خلق شده بود. خواهر بزرگتر لاله 21 سال داشت و طرفدار دکتر علی شریعتی بود. لاله که آنموقع 19 سال داشت تحت تاثیر پدرش از شاپور بختیار حمایت میکرد.
مثل خیلی از ایرانیها در آنزمان، خانه پدری لاله محل بحث و جدل بین اعضای خانواده بود که هر کدام یک تمایل سیاسی متفاوتی داشتند. لاله تعریف کرد وقتی بقیه فامیل، یعنی عموها و عمهها و خالهها و دائیها با هم جمع میشدند و بحث میکردند، آخرسر کار به دعوا میکشید. یکعده طرفدار خمینی و انقلاب، یکعده همچنان طرفدار شاه و بقیه هم هر کدام طرفدار یک گروه دیگر بودند. بعد از انقلاب، لاله مدتی طرفدار دکتر شریعتی شد ولی به سرعت به قول خودش «دور سیاست را خط کشید».
همان ماههای اول انقلاب، پدرش را پس از اخراج میخواستند زندانی کنند که با پادرمیانی یکی از دائیهای لاله که طرفدار خمینی بود این اتفاق نیفتاد ولی پدر خانهنشین شد. به خاطر سابقه پدر، لاله هم از دانشسرای تربیت معلم اخراج شد. پس از آن، به امید باز شدن دانشگاهها که شاید به دانشگاه برود، او هم خانهنشین شد. این تجربه باعث شد تا لاله از همان آغاز از انقلاب اسلامی فاصله بگیرد. او، پدر و مادرش اگرچه همچنان از پهلوی دفاع میکردند، اما از ترس دستگیری آنرا ابراز نمیکردند.
ازدواج برای رهاندن یک اعدامی
سال 1360 در هنگامهای که مخالفان جمهوری اسلامی، بهخصوص طرفداران سازمان مجاهدین خلق را روزانه اعدام میکردند، یکی از پسر عموهای لاله به اسم کریم که کارمند و طرفدار سازمان مجاهدین بود دستگیر شد ولی بعد از چند روز با پادرمیانی یکی از دائیهای لاله که آنموقع در کمیته آدم پرنفوذی بود آزادش کردند. قبل از آزادی کریم شرط کردند در صورتی آزاد خواهد شد که پس از بیرون آمدن از زندان دور فعالیت سیاسی را خط بکشد و ازدواج کند. افراد فامیل دور هم جمع شدند تا برای این موضوع راهی پیدا کنند و بی آنکه با لاله صحبتی در اینباره شده باشد، پدر او زیر فشار بقیه خانواده با ازدواج دخترش و کریم موافقت کرد.
وقتی لاله از موضوع با خبر شد مخالفت کرد. گفت که اصلا قصد ازدواج ندارد و منتظر است تا دانشگاهها باز شود و به دانشگاه برود. در شرایطی که هر روز رادیو و تلویزیون خبر اعدام دهها نفر را اعلام میکردند، افراد فامیل، لاله را زیر فشار روحی شدید قرار دادند که اگر ازدواج با کریم را رد کند او را اعدام خواهند کرد. به این ترتیب، لاله که مخالف ازدواج بود، تن به عروسی با پسرعمویش کریم داد تا جان او را نجات دهد.
کریم، بعد از آزادی از زندان، با اخراج از اداره ناچار شد از طریق شغل آزاد امرار معاش کند. لاله با امید اینکه با فرونشستن موج اعدامها اوضاع ایران تغییر کرده و دانشگاهها باز خواهد شد و شاید همه چیز عادی شود، از باردار شدن جلوگیری میکرد. سالها به همین منوال گذشت. لاله در کارهای مغازه به کریم کمک میکرد. هرچه میگذشت رابطه آنها با هم بدتر میشد. چندبار کوتاه از هم جدا شدند، ولی هربار بهم برگشتند و با بیمیلی زندگی مشترک را ادامه دادند. تا اینکه لاله سال 1369 بطور ناخواسته باردار شد. در این برهه امیدش را به آینده بهتر از دست داده و رویاهایش را کنار گذاشته بود. او حالات روحیاش در آنزمان را اینطور بیان کرد:
– اونموقع دیگه سی و یک سالم بود. افسرده بودم. با مردی زندگی میکردم که نمیخواستم و دوستش نداشتم. خیلی از دوستام اعدام شده یا در زندان بودن. جنگ تازه تموم شده بود و کریم تونسته بود با وجود بالا و پائین شدنهای زیاد و چند بار عوض کردن شغل، بالاخره در کارِ خودش جا باز کنه. وضع زندگیمون به لحاظ مادی خوب بود. وقتی ناخواسته باردار شدم، دیگه تسلیم شدم. گفتم شاید بچه به دنیا بیاد و دنیامون عوض بشه. فکر کردم بچه اگه به دنیا بیاد عشقِ به بچه یه معنای دیگهای به زندگی میده و اینطوری از این افسردگی نجات پیدا میکنم.
لاله به اینجای حرف که رسید سکوت کرد. لبش را میخورد. اشک در چشمهایش جمع شده بود. فندک روی میز را برداشته و با آن بازی میکرد. بلند شد، سیگاری به لب گذاشت، آنطرفتر رفت، سیگارش را روشن کرد و دودش را به سمت دیگر داد. با صدای بغض کرده به یکی از گلهای روی بالکن اشاره کرد و گفت:
– خیلی قشنگه. معلومه خوب به گلها میرسین.
– راستش زیاد از رسیدگی به گلها سر در نمیارم. ولی هفته ای دو بار بهشون آب میدم و وقتی وضع هوا خیلی خراب باشه میارمشون توی خونه…
برگشت و روی صندلی نشست. یک پُک محکم به سیگارش زد و پرسید:
– من مادر بدی هستم، نه؟
– چرا این حرف رو میزنین؟
– الان خیلی از مسائل رو بهتر از ده سال پیش میفهمم. اون موقع افسرده بودم و امیدم رو به همه چیز از دست داده بودم. فکر میکردم اگه بچهدار بشم، همه چیز خوب میشه.
کمی مکث کرد. سیگارش را در جاسیگاری با فشار خاموش کرد. یک لیوان شربت خاکشیر برای خودش ریخت و بعد از یک جرعه، در حالی که سرش را بالا گرفته و تلاش میکرد اشک نریزد ادامه داد:
– راستش رو بخواین باردار شدنم ناخواسته نبود. ولی به کریم اینطور گفتم. خودم میدونستم. چاره ای نداشتم، این بچه منو نجات داد وگرنه نمیدونم اصلا زنده میموندم یا خودکشی میکردم. ولی در این ده سال، بهخصوص این یک سالی که در آلمان هستم، به این فکر میکنم که چرا من یه بچه رو به این دنیای کثافت آوردم؟ آیا من حق داشتم به خاطر زندگی خودم، مسئول به دنیا اومدن یه بچه به این دنیای پر از ظلم و بدبختی بشم؟
معلوم بود که خیلی وقت است میخواست این حرفها را بزند و خودش را خالی کند. به او گفتم:
– من شما رو قضاوت نمیکنم. اینکه از من میپرسین «آیا من مادر بدی هستم»، شاید به این خاطره که نگران هستین من چه قضاوتی در مورد شما داشته باشم، ولی اینطور نیست. این یه موضوع کاملا شخصی و البته یه موضع اخلاقیه. کسی که جای شما نبوده، نمیتونه در مورد اینکه چرا شما اون تصمیم رو گرفتین قضاوت کنه. از نظر من مهم اینه که بچه شما چه حسی داره. آیا از شما عشق و محبت میگیره؟ آیا کنار شما احساس امنیت داره و حس میکنه که شما باهاش هستین؟ اگه اینطوریه، چه خوب. چند سال بعد که بزرگتر شد، میتونین کم کم و به زبان مناسب حقیقت موضوع رو بهش بگین. اگر فکر میکنین ناراحتی وجدان، شما رو رها نمیکنه، با دخترتون حرف بزنین. اگه میخواین کسی شما رو ببخشه، اون آدم کسی نیست جز دخترتون. به نظر من وقتی او میبینه که چطور شما سرشار از عشق، اونو دوست دارین و در هر شرایطی براش بوده و هستین، خوشحال میشه ببینه تولدش به شما زندگی تازه داده. این فقط شما نیستین که به او زندگی دادین، اونم به شما زندگی دوباره داده. اگه نظر منو میخواین بدونین، میگم اسیر گذشته نمونین، به آینده نگاه کنین و سعی کنین با عشق و محبت اون رو بسازید.
وقتی گفتم «این فقط شما نیستید که اونو به دنیا آوردین، دخترتون هم به شما زندگی و حیات دوباره داده»، لاله شروع کرد به گریه کردن. وقتی صحبتهای من تمام شد، به طرف من آمد و مرا در بغل گرفت و گفت:
– ممنون که منو درک میکنین. حس خوبی دارم که تونستم این حرفها رو که یه عمر توی سینه حبس کرده بودم بیرون بریزم.
لاله به دستشوئی رفت و صورتش را شست. وقتی به بالکن برگشت چهره اش کمی باز شده بود. با لبخند ملایمی پرسید: با چای چطورید؟
داشت به خوبی موضوع را عوض میکرد. چای درست کردم و در حالی که کم کم، آفتاب غروب میکرد لاله روایتاش را پی گرفت.
تظاهرات کوی دانشگاه تهران
حال روحی لاله بعد از تولد دخترش خیلی بهتر میشود. در سالهای اول بزرگ شدن دخترش، زندگی با کریم برای لاله بیشتر قابل تحمل شده بود. اما به تدریج در مورد تربیت بچه با هم دچار اختلاف شدند. لاله بارها به فکر به طلاق میافتاد اما از ترس اینکه سرپرستی دخترش را از او بگیرند منصرف میشد.
چند سال بعد، در تیرماه سال 1378 تهران چند روز شاهد تظاهرات دانشجویان و سرکوب آنها توسط نیروهای امنیتی بود. دامنه درگیریها به فراتر از دانشگاه و خوابگاه دانشجویان کشیده شده و در چند شهر دیگر نیز نیروهای امنیتی به سرکوب دانشجویان پرداختد. کریم در درگیریهائی که در خیابانهای اطراف دانشگاه تهران در جریان بود شرکت میکرد. یکبار در جنگ و گریز با نیروهای امنیتی تعدادی از تظاهرکنندگان را به داخل مغازه اش برد و به آنها پناه داد. نیروهای امنیتی بعد از مدتی در مغازه را شکستند و افرادی را که در آنجا بودند به شدت مورد ضرب و جرح قرار دادند و بعد با خود بردند. کریم موفق شد همراه چند نفر دیگر از طریق حیاط و ساختمان پشتی فرار کند. بعد از آن، برای مدت کوتاهی در یکی از شهرستانها مخفی شد و سپس با کمک برادرش یک قاچاقبَر پیدا کرد و از ایران خارج شد و به ترکیه رفت. مدتی بعد نیز لاله و دخترشان به او پیوستند و از آنجا همگی خود را به آلمان رساندند.
در ادامه لاله توضیح داد از زمانی که در آلمان هستند با خودش یک درگیری درونی دارد. از خودش میپرسد اگر در ایران ناچار بود به زندگی با کریم تن بدهد، آیا اینجا هم باید به این اجبار تن دهد؟ بعلاوه از آنجا که با قوانین آلمان آشنا نبود نمیدانست اگر درخواست طلاق دهد چه خواهد شد، تکلیف درخواست پناهندگی چه خواهد شد. و مهمتر اینکه میخواست سرپرستی دخترش را خودش داشته باشد.
قرار شد در دیدار بعدی صورتجلسه (پروتکل) مصاحبه خودش و کریم با اداره پناهندگی را همراه بیاورد تا جوانب مختلف و گزینههای ممکن را بررسی کنیم.
هفته پس از آن، بار دیگر ملاقات کردیم. بعد از مطالعه مصاحبهها با اداره پناهندگی، به لاله گفتم از نظر من شانسی برای قبولی پناهندگی ندارند. زیرا به سوالات آنطور که باید جواب ندادهاند و بین جوابهای کریم و لاله تناقضهائی هست که شانس قبولی را کم میکند. تصریح کردم که نفر اصلی پرونده کریم است و در صورتی که لاله بخواهد درخواست طلاق بدهد لازم است درخواست مستقل خودش را برای پناهندگی ارائه دهد. اما از آنجا که دلایل قابل قبولی از نظر اداره پناهندگی ندارد، اگر هم چنین درخواستی بدهد شانسی نخواهد داشت. لاله از شنیدن این حرفها خیلی ناراحت شده بود. به او گفتم که آنها اولین افرادی نیستند که با وجود حقیقت بودن دلایل درخواست پناهندگی، به دلیل عدم آمادگی و پاسخهای نادقیق به سوالها، جواب رد گرفته اند. چندین ایده و فکر را با هم صحبت کردیم. قرار شد در مورد مسائل فکر کند و هفته بعد همدیگر را ببینیم.
در ملاقات بعدی، لاله جوابِ رد اداره پناهندگی را که همان روز به دستش رسیده بود همراه داشت. نامه و جواب رد را خواندم و دلایل ردی را برایش توضیح دادم. لاله ناگزیر بود که همچنان با کریم بماند. میبایست از طریق وکیل به درخواست رد پناهندگی شکایت میکردند و پس از آن هم یک سال و نیم تا دو سال و نیم منتظر میماندند تا دادگاه به پروندهشان رسیدگی کند.
تلاش برای شروع زندگی دوباره
ملاقات بعدی من با لاله سه ماه بعد بود. در این فاصله آنها از کمپ پناهندگی خارج شده بودند و در یک خانه شخصی زندگی میکردند. کریم اجازه کار گرفته بود و در انبار یک شرکت بزرگ کار میکرد. لاله خیلی عصبی و ناراحت بود. گفت چند بار کریم و او با هم دعوا کرده بودند و کریم یکبار او و دخترشان را زده است و اینطور نتیجه گرفت:
– دیگه نمیخوام به زندگی با کریم تن بدم. اصلا برای خودم زندگی نکردم. الان 19 سال گذشته. 19 سال یه عمره. هرچی رویا و آرزو داشتم به باد رفت. این انقلاب لعنتی من و نسل منو سوزوند. الان هم یه دختر 9 ساله دارم. چرا اون باید تاوان این وضعیت رو بده. من تصمیمم رو گرفتم. از کریم جدا میشم. مدارک تحصیلیم رو ترجمه کردم، میخوام برم دنبال درس و دانشگاه. با هر کی صحبت میکنم بهم میخندن. میگن اینا خواب و خیاله. که این کارا، با این سن، با یه دختر کوچیک و در حالی که جواب ردی پناهندگی دارم امکانپذیر نیست. شما چی میگین؟
این چندمین بار بود که لاله درباره جدائی از کریم حرف میزد، ولی هیچ قدم عملی برنداشته بود. میدانستم که برایش ساده نیست. حالا هم از ادامه تحصیل در دانشگاه صحبت میکرد. خیلی عصبانی و در عین حال خیلی مصمم به نظر میرسید. به او گفتم:
– دلیلی نمیبینم که نتونین. اگه بخواین حتما میتونین. اما فقط خواستن کافی نیست. باید جوانب کار رو خوب بسنجین. برای رسیدن به هدفِ باید برنامه داشته باشین و قدم به قدم جلو برین، وگرنه کمی که جلو رفتین، ممکنه یهو به عقب برگردین.
این گفتگو مقدمهای شد برای آنکه جوانب مختلف موضوع را با لاله بررسی کنیم: زمان مناسب برای طلاق کی است و تا آن زمان چطور میتواند دعواهایش با کریم را کنترل کند؟ چطور میتواند به کریم بفهماند که رابطه جنسی نمیخواهد و او باید به این خواست لاله احترام بگذارد؟ اگر دعوا به خشونت علیه لاله یا بچه ختم شد، چه باید بکند؟ اگر شانس قبولی پناهندگی در دادگاه خیلی پائین است، چه راه یا راههای دیگری برای گرفتن اقامت وجود دارد؟ چطور میشود با وجود محدودیتها برای پذیرش دانشگاه اقدام کرد؟
برای تامل و نتیجهگیری در این موارد، چند بار دیگر همدیگر را دیدم. لاله توانسته بود خواستش برای نداشتن رابطه جنسی را به کریم بقبولاند. در مورد جدائی هم تصمیمش را به او گفته بود. هربار که همدیگر را میدیدیم خیلی پرانرژی بود و به آینده خیلی امیدوار نگاه میکرد. تا اینکه یکبار خارج از روال معمول به من تلفن کرد و با گریه خواهش کرد هرچه زودتر همدیگر را ببینیم. عصر همانروز همدیگر را دیدیم. گفت که شب قبل کریم درگیری داشته و ماجرا را این طورشرح داد:
– تقریبا ساعت 10 شب بود که دخترم رو خوابوندم. مدتی بود که من و دخترم در اتاق خواب میخوابیدم و کریم در اتاق دخترمون. توی اتاق نشیمن داشتم تمرینهای زبان آلمانی رو حل میکردم که کریم آمد سراغم. اول منو نوازش داد ولی دستش رو پس زدم. بهم فهموند که میخواد با من سکس داشته باشه. بهش گفتم ما در این مورد حرفامون رو زدیم. ما دیگه زن و شوهر نیستیم. ما هماتاقی هستیم و بخاطر دخترمون با هم زیر یه سقف زندگی میکنیم. ولی او ولکن نبود. جر و بحث بالا گرفت، منو زد و پرت کرد روی مبل و میخواست بهم تجاوز کنه. بخاطر سر و صدای من میخواست دهنم رو با دستش ببنده که دستش رو محکم گاز گرفتم. همه چیز از کنترل خارج شده بود و خیلی سر و صدا بالا گرفت. دخترم بیدار شده و خودش رو انداخت وسط ما و دستاش رو حلقه کرده بود دور کمرم. من دیگه هیچی نفهمیدم. دخترم رو سفت گرفته بودم و فقط داد میزدم. همه اینها شاید ده دقیقه یا یه ربع طول کشید. چندین و چند بار صدای زنگ خونه رو شنیدم. همونطور که دخترم رو گرفته بودم، عقب عقب رفتم سمتِ در و در رو باز کردم. یکی از همسایهها جلوی در بود. نمیفهمید که ما به فارسی چی میگیم. فقط میدونست که دعوا شده. کریم رفت توی آشپزخونه و من همونطور که گریه میکردم سعی کردم به همسایه بگم که چی شده، که بهم گفت به پلیس زنگ زده. کمی آروم گرفتم. میترسیدم برم توی خونه. همون جلوی در ایستاده بودم. کمی بعد چهار تا پلیس اومدند. یکیشون زن بود. دو تاشون رفتند توی خونه با کریم صحبت کردند. خانم پلیس و یکی دیگه با من صحبت کردند. نیم ساعت بعد، کریم رو با یه چمدون از خونه بیرون بردن. همه چیز آروم شده بود. به من گفتن کریم تا ده روز اجازه آمدن به خونه رو نداره. توصیه کردن وکیل بگیرم. یه کارت بهم دادند و گفتن فردا میتونم برم اداره پلیس صورتجلسه گزارش پلیس رو بگیرم.
همانطور که لاله صحبت میکرد ترس را در چهره اش میدیدم. حالتهای مختلف را بررسی کردیم و یک خانم وکیل را که هم در امور خانواده تخصص داشت و هم در امور خارجیان به او معرفی کردم. به لاله یادآور شدم تا حالا چندین بار از تمایلش برای درخواست طلاق گفته اما عملا هیج اقدامینکرده و از او پرسیدم آیا مطمئنه که اینبار اقدام میکنه؟ در جوابم گفت:
– راست میگین. من خیلی مُردد بودم. بخاطر رابطه خانوادگی که داریم، بالاخره کریم پسرعمومه. همهاش به پدرم و خانوادهام فکر میکنم که اگر من درخواست طلاق بدم، فامیل پشت سرم چی میگن و خانواده، بهخصوص پدرم چی فکر میکنه.
– شما همیشه میگین از این زندگی راضی نبودین. این رو خانواده شما و فامیل هم میدونن. بهشون حقیقت رو بگین. اگر امروز حرفهاتون رو نزنین، فردا یا پس فردا مجبور میشین خودتون رو شدیدتر خالی کنین. چرا به خودتون فشار بیخود وارد میکنین. موندن یا نموندن با کریم یا طلاق گرفتن حق شماست. به دیگران فکر نکنین. این زندگی شماست. شما اجباری ندارین چیزی رو که برای خودتون درست میدونین به دیگران توضیح بدین. به خودتون و دخترتون فکر کنین. اگر براتون خانوادهتون مهمه، بذارید همه چیز رو از خود شما بشنون. با اونها صحبت کنین و بگین اون چیزی رو انتخاب کردین که برای خودتون و دخترتون درست میدونین.
لاله از من خواهش کرد از وکیل قرار بگیرم. چند روز بعد جلوی دفتر وکیل همدیگر را دیدیم. صحبت با وکیل طولانی شد. لاله در سه مورد به وکیل وکالت داد: جدائی و طلاق، امور اقامتی. شکایت علیه کریم.
وقتی از دفتر وکیل بیرون آمدیم، روی اولین نیمکتی که به آن رسیدیم نشست. چند لحظه ساکت بود و گفت:
– حالا دیگه باورم میشه، تموم شد!
بعد از آن، زندگی لاله بالا و پائینهای زیادی داشت.
تحقق رویای ویران شده
با شکایت وکیل علیه کریم، او خانه مشترک با لاله را ترک گفت و به خانه دیگری نقل مکان کرد. بعدها از لاله معذرت خواست و خواهش کرد که شکایتش را پس بگیرد چرا که ممکن است شغل و شانس دریافت اقامت را از دست بدهد. لاله شکایتش را پس گرفت. مدتی بعد با تغییراتی که در قانون اقامت در آلمان ایجاد شد، کریم توانست اقامت بگیرد. برای گرفتن اقامت باید درخواست پناهندگی را پس میگرفت و برای گرفتن پاسپورت به کنسولگری حمهوری اسلامی مراجعه میکرد. به دلیل آنکه با لاله فرزند مشترک داشتند، این امکان وجود داشت تا آنها هم از طریق او اقامت بگیرند. لاله همان زمان این پیشنهاد را رد کرد.
کریم تا یک سال پس از جدائی میتوانست هفتهای یکبار دخترش را فقط در ساختمان اداره کودکان و نوجوانان و با حضور یکی از کارمندان ببیند. بعد از یکسال این محدودیت برداشته شد و دخترش میتوانست هفته ای یک شب نزد پدر بخوابد. یکبار کریم بدون اطلاع لاله، دخترشان را به کنسولگری جمهوری اسلامی برد و برای او شناسنامه و پاسپورت درخواست داد. لاله از طریق دخترش از این موضوع با خبر شد و موضوع را به وکیل اطلاع داد. در پیگیریهای اداری و سرانجام با حکم دادگاه، برای پیشگیری از آنکه کریم بچه را به ایران ببرد، هر نوع ارتباط او با دخترش برای دو سال ممنوع شد.
لاله توانست سرانجام در کنار بچهداری، یادگیری زبان، دوندگیهای اداری، با وجود مشکلات و فشارهای روحی، پذیرش دانشگاه را بگیرد و در رشته مورد علاقهاش، علوم آزمایشگاهی به تحصیل بپردازد. دانشگاه او در شهر دیگری بود و هر هفته باید برای رفت و آمد چند ساعت وقت صرف میکرد. اداره خارجیان بطور اتفاقی از تحصیل لاله در دانشگاه تحصیل مطلع شد و این را به اطلاع اداره سوسیال (تامین اجتماعی) که هرینههای ماهیانه لاله و دخترش را تامین میکرد رساند. در پی آن اداره سوسیال لاله را موظف کرد هفتهای یک نوبت خودش را به اداره خارجیان معرفی کند. با کمک وکیل اما این محدودیتها برداشته شد و لاله توانست به تحصیل را ادامه دهد.
لاله بعد از چند سال فارغالتحصیل شد و توانست در یک شرکت بزرگ استخدام شود و از این طریق اقامت بگیرد. دختر لاله، بعد از طی کردن سالهای پر از اضطراب، توانست در دبیرستان دانشآموز نمونه شود.
در مجموع هفت سال طول کشید تا لاله بتواند اقامت بگیرد و زندگی جدیدش را آنطور که خودش میخواهد پیش ببرد.
*****
زندگی لاله و خانوادهاش نمونهای از زندگی هزاران خانوادهای است که به دلیل انقلاب اسلامی به شدت ضربه خورده و سرنوشتشان کاملا به مسیر دیگری افتاد. برخی افرادِ خانواده و فامیل به دلیل گرایشها و تمایلات سیاسی مختلف در مقابل هم قرار گرفتند. پدر لاله که مدیر با تجربه یک دبیرستان بود «پاکسازی» و خانهنشین شد. لاله که تازه دانشسرای معلمی را آغاز کرده بود و با آرزوی تحصیل دانشگاهی در رشته مورد علاقهاش، شب و روز میگذراند، اخراج و خانهنشین و پس از آن مجبور به ازدواج با مردی شد که نمیخواست و عاقبت، بچهای را به دنیا آورد که اگر سیر حوادث اینگونه رقم نمیخورد، شاید هیچگاه به دنیا نمیآمد.
در همین حال، لاله نمونه زنی است که تسلیم «سرنوشت» نشد و با وجود همه فراز و نشیبها و تردیدها و عقب انداختن تصمیمهای تعیینکننده که خیلی زودتر باید میگرفت، نهایتا در 41 سالگی زندگیاش را به مسیری انداخت که خودش میخواست.
* گفتههای رد و بدل شده بیش از آن است که در این سرگذشتها آمده.
سرگذشتها:
|مینا| |قادر| |پوران| |شهین| |خیام| |لاله|





